 هرگز  جای  آن  نـیست‌ کـه  میان  «‌اسلام‌«  و  میان  جامعۀ  دیگری  سازش  و  همایش  شود که  بر  بنیاد  دیگری  جز  بنیادی  استوار  باشد که  خدا  آن  را  برای  ملّت  برگزیده،  انتخاب  فرموده  است‌.  کسانی  که  خود  را  مسلمان  و  پیرو  «‌اسلام‌«  می‌نامند،  ولی  بـا  وجود  ایـن  جـامعه‌های  خـویش  را  بـر  بـنیادی  یـا  بر  بنیادهائی  از  روابط  و  ارتباطهای  جـاهلی  اسـتوا‌ر  و  برقرار  می‌سازند که  اسلام  بجای  آنـها  بـنیاد  عـقیده  را  جایگزین  کرده  است‌،  یا  آنان  اسلام  را  نمی‌شناسند،  و  یا  ایشان  اسلام  را  شایسته  نمی‌بینند  و  نمی‌پذیرند.  اسلام  در  هر  دوی  این  حالـها  وصفی  را  از  ایشان  سلب  می‌کند  که  ادّعای  آن  را  برای  خـود  دارنـد،  ولی  آن  را  پـیاده  نمی‌کنند  و  مراعات  نمی‌نمایند،  و  بلکه  عـملاً  ارکـان  و  اصول  جاهلیّت  را  جای  اسلام  برمی‌گزینند!

این  قاعده  را  رها  می‌کنیم‌،  قاعده‌ای ‌کـه  کـاملاً  روشـن  گردیده  است‌،  تا  به‌ گوشه‌هائی  از  حکمت  خدا  در  استوار  داشتن  جامعۀ  اسلامی  بر  این  قاعده  بنگریم‌:

ا-  عقیده  والاتـرین  ویـژگیهای  «‌انسـان‌«  را  جـلوه‌گــر  می‌سازد.  عقیده  ا‌ست‌ که  انسان  را  از  جهان  حیوان  جدا  می‌گرداند.  زیرا  عقیده  متعلّق  به  عنصری  در  ترکیب‌بند  و  هستی  انسان  است  و  این  عنصر  در  ترکیب‌بند  و  هستی  حیوان  نیست  - ‌این  عنصر،  عنصر  روحی  است‌،  عنصری  که  این  آفریده  بدان  انسان  بدین  شکل  و  صورت‌ گردیده  است  -  حـتّی  سـرسخت‌ترین  مـلحدان  و  بـیدینان‌،  و  مادیگراترین  مادیگرایان‌،  در  این  اواخر  متوجّه  شده‌انـد  که  عقیده  ویژگی  و  خاصّیّتی  از  ویژگیها  و  خـاصّیّتهای  انسان  است‌،  و  این  ویژگی  و  خاصیّت  است  کـه  کـاملاً  واضح  و  اساسی  انسان  را  از  حیوان  جدا  می‌سازد.[5] بدین  جهت  باید  عقیده  -  در  جامعۀ  انسانی  متمدّنی ‌که  به  اوج  تمدّن  بشریّت  می‌رسد  -‌ مایۀ  پیوند  هـمایش  و  گردهمآئی  باشد.  زیرا  عقیده  عنصری  است‌ که  متعلّق  به  ویژه‌ترین  و  خاصّ‌ترین  ویژگیها  و  خـاصّیّتهای  انسـان  است‌،  ویـژگی  و  خـاصّیّتی  کـه  او  را  از  حیوان  جـدا  می‌سازد.  عنصری  مایۀ  همایش  و گردهمآئی  نـمی‌گردد  که  متعلّق  به  چیزی  بـاشد که  انسـان  و  حـیوان  در  آن  مشترک  است‌،  از  قبیل‌:  زمین‌،  چراگاه‌،  مصالح‌،  و  حدود  و  ثــغوری  کـه  حکـم  چـهاردیواری  آغـل  و  پــرچـین  چهارپایان  را  دارد!  همچنین  وسیلۀ  همایش  و گردهمآئی‌،  خون‌،  حسب  و  نسب‌،  قوم  و قبیله  و  عشـیره‌،  جـنس  و  نژاد،  رنگ‌،  زبان‌،  و  غیره  نیز  نیست‌.  چه  همۀ  اینها  انسان  با  حیوان  در  آ‌نها  مشترک  است‌.  آنـچه  می‌ماند  امور  مربوط  به  خرد  و  دل  است‌،  اموری ‌کـه  انسـان  بـدانها  اختصاص  دارد  و  حیوان  از  آنها  بی‌بهره  است‌.

٢-‌همچنین  عـقیده  به  عـنصر  دیگـری  مـتعلّق  است‌،  عنصری‌ که  انسان  با  آن  از  حیوان  جدا  مـی‌گردد،  و  آن  عنصر  اختیار  و  اراده  است‌.  چه  هر کسی  همین ‌که  به  سن  رشد  رسـید،  می‌توانـد  خودش  عقیدۀ  خویشتن  را  برگزیند،  و  با  اختیار  خود  می‌توانـد  نـوع  جامعه‌ای  را  مشخّص  سازد که  او  می خواهد  در  آن  زنـدگی  کـند،  و  نوع  برنامۀ  اعتقادی‌،  اجتماعی،  سـیاسی‌،  اقتصادی،  و  اخلاقی‌ای  را  برگزیند که  می‌خواهد  با  آزادی‌ کامل  خود  آن  را  مذهب  خویش‌ گرداند  و  با  آن  زیست‌ کند.

امّا  انسان  نمی‌تواند  خون‌،  حسب  و  نسب‌،  قوم  و  قبیله  و  عشیره‌،  و  نژاد  خود  را  معیّن  و  مقرّر  دارد.  همچنین  انسان  نمی‌تواند  زمینی  را  مشخّص‌ گرداند که  در  آن  مـتولّد  شود،  و  زبان  مادری  خویش  را  تغییر  دهد که  بر  آن  پای  به  جهان ‌گذاشته  است  و  بر  آن  رشد کرده  است  و  بالیدن  گرفته  است  ...  و  سـائر  ارکـان  و  اصـول  دیگـری ‌کـه  جامعه‌های  جاهلی  بدان  چنگ  می‌زنند  و  بر  آن  استوار  و  پایدار  می‌مانند!..  همۀ  این  امور  پیش  از  زادن  و  پـای  نهادن  انسان  بدین  جهان‌،  مقرّر  و  مقدّر گردیده  است‌،  و  جای  رایزنی  و  اظهار  نظر کردن  دربارۀ  آنها  نیست‌.  بلکه  بر  انسان  تحمیل  می‌گردند  چه  دوست  داشته  باشد  و  چه  دوست  نداشته  باشد.  وقتی  که  در  هر  دوی  دنیا  و  آخرت  - ‌یا  حتّی  تنها  در  دنیا  -  سرنوشت  او  با  همچون  ارکان  و  اصولی ‌گره  خورده  باشد  و  بر  او کاملاً  واجب  و  تحمیل  شده  باشد،  دیگر  انسان  نه  در  آنها  دارای  اختیار  است  و  نه  صاحب  اراده‌.  بدین  وسیله  انسانیّت  انسـان  رکـن  و  اصلی  را  از  دست  مـی‌دهد کـه  از  ویـژه‌ترین  ارکـان  و  اصول  آدمیّت  است‌،  و  پایۀ  بنیادینی  از  پایه‌های  بنیادین  گرامی‌ داشت  انسان  هدر  می‌رود،  و  بلکه  پایه  بنیادینی  از  پایه‌های  بنیادین  ترکیب‌بند  هستی  انسانی  او  از  میان  می‌رود،  پایۀ  بنیادینی  که  انسان  را  از  سائر  آفریده‌های  دیگر  جهان  جدا  می‌سازد!  

برای  حفظ  ویژگیهای  خود  انسان‌،  و  برای  حفط  کرامتی  که  یزدان  آن  را  به  انسان  عطاء  فرموده  است‌،  و  همچون  کرامتی  همگام  با  همچون  ویژگیهائی  است‌،  اسلام  عقیده  را  -‌ که  هر کسی  همین‌ که  به  سن  رشد  می‌رسد  می‌تواند  خودش  با  اختیار  خویشتن  آن  را  برگزیند  -  خويشاوندی  و  پیوندی  قرار  می‌دهد  که  همایش  و گردهمآئی  بشری  در  جامعۀ  اسلامی  بر  آن  برقرار  و  استوار  خواهد ‌گردید،  و  بر اساس  آن  سرنوشت  هر کسی  با  خـواست  شـخص  خودش  معیّن  و  مقرّر  خواهد  شد.  اسلام  نمی‌پذ‌یرد کـه  آن  عوامل  اضطراری  که  انسان  در  آنها  دستی  نـدارد  و  همچنین  نمی‌تواند  آنها  را  با  اختیار  خود  تـغیير  بـدهد،  خـویشاوندی  و  پـیوند  هـمایش  و گـردهمآئی  شـود،  خویشاوندی  و  پیوندی  که  سرنوشت  انسان  را  در  طول  زندگیش  مشخّص  و  مقرّر  خواهد کرد.

٣-  برقراری  و  استواری  جامعه  بر  خویشاوندی‌  و  پیوند  عقیده  -  نه  بر  عوامل  اضطراری  دیگری  -  جامعۀ  انسانی  جهانی  بازی  را  به ‌وجود  می‌آورد،  جامعه‌ای  که  اشخاص  گوناگونی  از  نژادهای ‌گوناگونی  و  با  رنگها  و  زبانها  و  اقوام  و  خونها  و  حسبها  و  نسبها  و  سرزمینها  و  میهنهای  گوناگونی‌،  با  حرّیّت  و  اختیار  شخص  خودشان‌،  بدان  درمی‌آیند.  هیچ  مانعی  آنـان  را  از  آن  بـاز نمی‌دارد،  و  کسی  ایشان  را  از  آن  برنمی‌گرداند،  و  مرزهای  ساختگی  بر  سر  راهشان  برپا  نمی‌گردد،  مرزهائی‌ که  با  و‌یژگیهای  والای  انسـان  نـاسازگار  است‌.  بـرقراری  و  استواری  جامعه  بر  خویشاوندی  و  پیوند  عقیده  باعث  می‌گردد که  همۀ  نیروها  و  ویژگیهای  بشری  به  این  جامعه  ریخته  و  سرازیر  شود،  و  در  سرزمین  واحدی  گرد  آید،  تا  «‌تمدّن  انسانی‌«  را  پدیدار  و  برقرار  سازد،  تمدّن  انسانی‌ای  که  از  همۀ  ویژگیهای  نژادهای  بشری  سود  ببرد،  و  به  سبب  رنگ‌،  یا  نژاد،  یا  حسب  و  نسب‌،  و  یا  سرزمین‌،  د