 این  مسأله  می‌سنجیم‌.

استاد  عقائد  در کتاب  خود:  «‌الله‌«  در  فصل  «‌اصل  عقیده‌«    نوشته  است‌:

«‌انسان  در  عقائد  ترقّی  کــرده  است‌،  هـمان‌ گونه  کـه  در  علوم  و  صنایع  ترقّی  نموده  است‌.  عقائد  اوّلیـّۀ  انسـان  هماهنگ  با  حیات  اوّلیّۀ  او  بود.  علوم  و  صنائع  انسان  نیز  به  همین  منوال  بود.  علم  و  صـنعت  اوّلیّه  مـترقّی‌تر  و  بالاتر  از  دیانتها  و  عبادتها  نبود.  عناصر  حقیقت  در  یکی  از  آنها  بیشتر  از  عناصر  حقیقت  در  دیگری  نبود.

باید  تلاشها  و  رنجهای  انسان  در  راه  دین‌،  سـخت‌تر  و  بیشتر  از  تلاشها  و کوششهای  او  در  راه  علوم  و  صنائع  بوده  بـاشد.  زیـرا  جسـتجوی  حقیقت  بزرگ  هسـتی  سخت‌تر،  و  راه  آن  طولانی‌تر  از  حقیقت  ایـن  چـیزهای  متفرّقه‌ای  است  که  گاهی  دانش  و  گاهی  صنعت  بدانـها  می‌پردازد.  

مردمان  از  کار  خورشيد  درخشـان  بی‏خبر  بوده‌اند،  خورشیدی‌ که  نمایان‌ترین  چیزی  است  که  چشمها  آن  را  می‏بینند  و  بدنها  آن  را  احساس  می‌کنند!  تا  مدّتها  پیش  مردمان  معتقد  به ‌گردش  خورشید  به  دور  زمین  بودند،  و  حرکات  و  پیآمدهای  آن  را  همچون  چیستانها  و  خوابـها  تعبیر  و  تفسیر  می‌کردند.  به  فکر کسی  هم  نمی‌گذ‌شت ‌که  وجود  خورشید  را  منکر  شود.  این  بدان  خاطر  بود کـه  مردمان  دربارۀ  خورشید  در  تاریکی  جهل  مطلق  بودند،  و  چه‌ بسا  هنوز  هم  چنان  باشد.

با  مـراجـعه  به  اصول  ادیـان  در  دورانـهای  جـاهلیّت  نخستین‌،  روشن  می‌شود که  دینداری  باطل  و  بیهوده  نیست‌،  و  به  دنبال  محال  رفتن  و  ناممکن  را  جستن  هم  نیست‌.  چیزی‌ که  هست  ایـن  است‌ کـه  حـقیقت  بزرگ  بزرگتر  از  آن  است ‌که  به ‌طور کـامل  و  شـامل  در  یک  عصر  برای  مردمان  روشن  و  جلوه‌گـر  شـود،  و  بلکه  مردمان  برای  شناخت  حقیقت  بزرگ  زمـان  بـه  زمـان  آمادگی  شناخت  آن  را  پیدا  می‌کنند،  و  مرحله  به  مرحله  با  شیوه‌های  مختلف  و  با  آزمونهای  پیاپی  آشنائی  بیشتر  و  بهتری  دربارۀ  آن  حاصل  می‌نمایند،  همان‌ گونه‌ که  آمادگی  شناخت  حقائق‌ کوچک  را  پیدا  می‌کنند،  ولی  به  صورت  دشوارتر  و  شگفت‌انگیزتری  از  آمادگی  ایشان  برای  شناخت  همچون  حقائقی ‌کـه  خـرد  آنــها  را  دربـر  می‌گیرد  و  احساس  و  مشاهده  با  آنها  سر و کار  دارد،  در  راه  شناخت  حقیقت  بزرگ ‌گام  برمی‌دارنـد  و  پـیشرفت  می‌کنند.

دانش  مـقایسۀ  ادیـان  از  بسیاری  از  گـمراهیها  و  افسانه‌هائی  پرده  برداشته  است  که  انسـانهای  نـخستین  بدانـها  مـعتقد  بودند،  و  هـنوز  بـاقی‌ مانده‌هائی  از  آن  گمراهیها  و  افسانه‌ها  در  میان  قبائل  بدوی،  یا  در  مـیان  ملّتهای  تمدّنهای  کهن‌،  شائع  و  پراکنده  است‌.  از  دانش  هم  انتظار  جز  این  نمی‌رفته  است ‌که  غیر  از  این  پرده  از  چیزی  بردارد،  و  انتظار  هـم  جـز  ایـن  نـبوده  است ‌که دیانتهای  نخستین  بر  چیزی  غیر  از گمراهی  و  نادانـی  باشند.  این  هم  تنها  نتیجۀ  معقولی  است ‌که  عقل  جز  آن  را  انتظار  نمی‌کشد.  در  این  نتیجه  نیز  چیز  تازه‌ای  نیست‌ که  دانشمندان  آن  را  عجیب  و  غریب  بدانند،  یا  دربار‌ۀ  اصل  دین  نظریّۀ  دیگری  و  داوری  دیگری  دربارۀ  آن  داشـته  باشند.  دانشمندی  که  بر  دلش  بگذرد  که  دربـارۀ‌  ادیـان  ابتدائی  پژوهش  کند  تا  ثابت  نماید  که  نخستین  انسانها  حقيقت  جهانی  کامل  و  زدوده  از  شائبه‌های  کـم‌خردی  و  کودنی  را  شناخته‌اند،  دنبال  چیز  محالی  می‌گردد  ...»‌.  

همچنین  عقّاد  در  خود کتاب  «‌الله‌«  در  فصل‌:  «‌احوال  و  ادوار  ادیان  الهی‌«  نوشته  است‌:

«‌دانشــمندان  مــقایسۀ  ادیـان‌،  سـه  دورۀ  عـمده‌ای  را  می‌شناسند  که  ملّتهای  ابتدائی  در  اعتقاد  خود  نسبت  به  خدایان  و  اربابان  داشته‌اند:

ا-  دورۀ  تعدّد  Polytheism  

2-  دورۀ  تمییز  و  ترجیح  Henotheism 

 ٣-  دورۀ  وحدانیّت  و  توحید  Monotheism 

 در  دورۀ  تعدّد،  قبیله‌های  پیشین  خدایـانی  بـرای  خـود  برمی‌گزیدند  که  تعداد  آنها  به  ده‌ها،  و گاهی  به  صـدها  می‌رسید.  چه ‌بسا  در  این  دوره  هر  خانوادۀ  بزرگی  خدائی  برای  خود  داشت  و  آن  را  می‌پرستید.  یا  نمودار  و  نمادی  از  خدا  داشت‌.  این  نمودار  و  نماد  حضور  خدا  را  د‌ر  برابر  دیدگانشان  تداعی  می‌کرد،  و  نمازها  و  قربانیهايشان  را  می‌پذیرفت‌.

در  دورۀ  دوم‌،  یعنی  دورۀ  تمییز  و  ترجیح‌،  خدایان  زیادی  وجود  داشتند،  ولی  خدائی  برجسته‌تر  و  والاتر  از  همه  بود.  زیرا  آن  خدا،  خدای  قبیلۀ  بزرگی  بود که  همۀ  قبائل  دیگــر  ریــاست  آن  را  مــی‌پذیرفتند  و  فـرما‌ن  او  را  می‌بردند،  و  در  کار  و  بار  دفاع  و  زندگی  بـر  آن  قـبیله  تکیه  می‌کردند.  یا  این  خـدا  بـرای  هـمۀ  بـندگان  خود  مقصود  و  منظوری  را  بـرآورده  مـی‌کرد کـه  بز‌رگتر  و  ضروری‌تر  از  سائر  مقاصد  و  مطالبی  بود  که  خدایـان  گوناگون  برآورده  می‌کردند.  مثل  خدای  باران  كه  مردان  منطقه  بدو  نیازمند  بودند.  یا  خدای ‌گردبادها  و  بادها که  محلّ  امیدی  یا  جای  هراسی  بود  که  سائر  خدایـان  ایـن  چنین  محلّ  امید  یا  جای  هراس  نبودند  و  تنها  در  فراهــم  آوردن  چیزهای  دیگری  از  عناصر  طبیعت  دست  داشتند  و  یاری  و  مدد  می‌دادند.

در  دورۀ  سوم  ملّت  متّحد  می‌گردد،  و  پرستش  یگانه‌ای  پیدا  می‌کند،  پرستشی  کـه  مـیان  آنـان  اتّـحاد  و  اتـّفاق  به‌ وجود  می‌آورد،  هر چـند  در  ایـن  دوره  هـم  خـدایـان  گوناگونی  در  هر  ناحیه‌ای  از  نواحی  مختلف  هستند.  در  ایــن  دوره  مـلّت  عـبادت  خـود  را  بـر  دیگـران  واجب  می‌گرداند  همان ‌گونه ‌که  آقائی  و  فرمانروائی  تاج  خود  را  و  مـالک  تـخت  سـلطنت  خـود  را  بـر  دیگـران  واجب  می‌گرداند.  همچنین  خدای  ملّت  مغلوب  را  به‌ کرنش  در  برابر  خدای  خود  خشنود  می‌سازد،  امّا  با  این  وجود  آن  خدا  را  برجـا  نگـاه  مـی‌دارد  و  پــرستش  او  را  نـیز  روا  می‌دارد،  درست  همانند کار  پیرو  از  پیروی‌شونده‌،  و كار  اطرافیان  شاه  در  حقّ  شاهی ‌که  از  او  اطاعت  می‌گردد.  ملّت  هم  به  این  وحدانیّت  و  توحید  ناقص  نمی‌رسید  مگر  بعد  از  احوال  و  ادواری  از  تمدّنی  که  علم  و  معرفت  در  آن  فراوان  و  شائع  می‌گردد،  و  پذیرش  خـرافـات  برای  عقل  دشوار  می‌شود،  خرافاتی ‌که  پذیرش  آن  برای  عقل  عامّۀ  مردمان  و  قبائل  جاهلی‌،  ساده  و  خوشایند  می‌باشد.  ملّت  در  همچون  دوره‌ای  خدا  را  به  گـونه‌ای  تـوصیف  می‌کند  که  به  کمال  و  پاکی  نزدیكتر  از  صفات  خدایـان  متعدّدی  در  احوال  و  ادوار  پـیشین  است‌،  و  عـبادت  را  همراه  می‌کند  با  اندیشه  دربارۀ  اسرار  و  رموز  هستی  و  رابطۀ  آنها  با  اراده  و  حکمت  والای  خدا.  در  بسیاری  از  اوقات  خدای  بزرگتر  در  میان  این  ملّتها  بـه  ربوبیّت  راستین  منحصر  می‌گردد،  و  خـدایـا