گند  سخنانش  شیرین  و  دلنشین  است‌.  اصل و  تنۀ‌ کلام  او  برازنده  و  خوشاینده  است‌،  و  فرع  و  شاخۀ  آن  دلنشین  و  دلکش  است  ...  اگر  هر  یک  از  این  چیزهائی‌ که‌ گـفتید  بگوئید،  مردمان  می‌دانند که  پوچ  و  نادرست  است‌.  امّا  بهترین  چیز  این  است‌ که  بگو‌ئید:  محمّد  سـاحر  است  و  چیزی  را که  با  خود  آورده  است  سحر  است‌.  با  چنین  سحری  پسر را  از پدر،  و شوهر را  ازهمسر،‌ و فرد  را  از  قوم  و  قبیله  جدا  می‌سازد...  پس  با  این  تصمیم  برخاستند  و  پراکنده  شدند.  بر  سر  راه‌ها  می‌نشستند  و  با کسانی‌ که  به  حج‌ّ می‌آمدند  سخن  می‏‎گفتند  و ایشـان  را  از  پیغمبر صلي الله عليه و آله و سلم بیم  می‌دادند  و  بر حذر  می‌داشتند  و کاری  را که  بر  سر  آنان  می‌آورد  بدیشان‌ گوشزد  می‌کردند.  ابن  جریر گفته  است‌:  ابن  عبد  الاعلی‌،  و  محمد  پسر  ثوره  برای  ما  از  معمّر،  و  او  از  عبّاده  پسر  مـنصور،  و  او  از  عکرمه  روایت‌ کرده  است‌ که  ولید  پسر  مغیره  به  خدمت  پیغمبر  صلي الله عليه و آله و سلم  آمد.  پیغمبر صلي الله عليه و آله و سلم برای  او  قرآن  تلاوت  فرمود. گو‌یا  ولید  پسر  مغیره  اندکی  از  آن  متأثر گردید  و  نرمش  نشان  داد.  این  امر  به‌گوش  ابوجهل  پسر  هشام  رسید.  ابوجهل  پسر  هشام  به  پیش  ولید  پسر  مغیره  رفت  و  بدو گفت‌:  ای  عمو،  قوم  تو  می‌خواهند  برای  تو  اموالی  را  جمع‌ آوری‌ کنند.  گفت  چرا؟  گفت‌:  می‌خواهند  آن  را  به  تو  بدهند.  تو  به  پیش  محمّد  رفته‌ای‌،  مي‌توانی  جلوي  قدرت  او  را  بگیری  و  راه  او  را  سد ‌کـنی‌...  (‌ابوجهل  ناپاک  می‌خواست‌ که  نخوت  و  عظمت  ولید  پسر  مغیره  را  برانگیزد  و  باد  به  غبغب  او  اندازد  از  زاویه‌ای ‌که  می‌دانست  سخت  بدان  می‌نازد  و  مباهات  می‌کند)‌.  ولید  پسر  مغیره  به  ا‌بوجهل‌ گفت‌:  قریشیان‌ که  می‌دانند  من  از  همۀ  ایشان  ثروتمندترم‌  ابوجهل  گـفت‌:  پس  دربارۀ  محمّد  چیزی  بگو که  دالّ  بر  این  باشد که  تو  سخنان  او  را  نمی‌پسندی  و  از  خو‌د  وی  نیز  بیزا‌ر  هستی‌.  ولید  پسـر  مغیره‌ گفت‌:  دربارۀ  او  چه  بگو‌یم‌؟  به  خدا  سوگند  در  میان  شما کسی  نیست‌ که  از  من  آگاه‌تر  از  اشعار  باشد،  و  بهتر  از  من  با  رجز  و  قصیده  و  چکامه‌های  پریان  آشـنا  باشد.  به  خدا  قسم  سخنان  محمّد  هـمسان  هیچیک  از  اینها  نیست‌.  به خدا  قسم  سخنان  او  دلپسـند  و  شـیرین  است  و  از  زيبائی  و  ملاحت  ویژه‌ای  برخوردار  است‌.  

محمّد  دیگران  را  قطعاً  درهم  مـی‌شکند  و  بر  همگان  پیروز  می‌شود  و  دیگران  براو  غالب  و  چیره  نمی‌گردند.  ابوجهل ‌گفت‌:  به  خدا  سوگند  قـوم  تو  از  تو  خشـنود  نخواهد  شد  تا  دربارۀ  او  بدی  نگوئی‌...  ولید  پسر  مغیره  گفت‌:  بگذار  دربارۀ  او  بـیندیشيم‌...  پس  از  انـدیشیدن  گفت‌:  چیزی‌ که  او  می‌گوید  چیزی  جز  جادوی  منقول  از  پــیشینیان  نمی‏باشد،  و  او  آن  را  از  دیگران  روایت  می‌دارد.
پس  نازل  شدکه‌:
«ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً ».
 مــرا  واگذار  بـا  آن  کسـی  که  او  را  تک  و  تنها  (‌و  بـدون  دارائی  و  اموال  و  اولاد)  آفریده‌ام‌....    (مدثر/11) 
تا  می‌رسد  به‌:
«عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ». 
نوزده  (‌فرشته‌)  بر  آن  گمارده  شده‌اند. (مدثر/3٠) 

 در روایت  دیگری  آمده  است ‌که  قریشیان‌ گفتند:  اگـر  ولید  از  آئین  ما  بیرون  رود  و  اسلام  را  بپذیرد،  قریشیها  جملگی ‌آئـین  خود  را رها  می‌سازند و بـه  اسلام  می‏‎گروند.  ابوجهل  گفت‌:  مرا  با  او  واگذارید،  من  برای  شما  بسنده  خواهم  بود.  سپس  به  پیش  ولید  رفت‌...  ولید  پس  از  اندیشیدن  فراوان  گفت‌:  سـخنان  محمّد  جادوگری  است  و  آن  را  از  دیگران  روایت  می‌دارد.  مگر  نمی‏‎بینید  که‌ کلام  او  زن  و  شوهر،  و  پـدر  و  پسر،  و  انسان  و  دوستان  را  از  همدیگر  جدا  می‌سازد  و  میانشان  جدائی  مي‌‌اندازد؟اکنون ‌که  طوفان  فرونشسته  است‌،  و  هراس  به  پـایان  آمده  است‌،  و کشتی  بر کوه  جودی  پهلو گرفته  است  و  بر  آن  آرمیده  است‌،  هم  اینک  در  درون  نوح  سوز  انـدوه  فرزند  بلازده  و  از  دست  رفته  بیدار  مـی‌شود  و  تنورۀ  آتش  دل  سر  برمی‌زند:              

(وَنَادَى نُوحٌ رَبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ) (٤٥)

نـوح  پروردگار  خـود  را  بــه  فریاد  خوانـد  و  گفت‌:  پروردگارا!  پسرم  (‌کنعان  کـه  امـواج  او  را  فرو  بـلعیده  است‌)  از  خـاندان  مـن  است  و  (‌تـو  هنگامی  که  بـه  مـن  دستور  فرمودی‌،  خاندان  خود  را  سـوار  کشـتی  کنم‌،  در اصل  وعدۀ  حفظ  خاندان  مرا  داده‌ای‌)  وعدۀ  تو  راست  است  (‌و  خلافی  در  آن  نیست‌)  و  تو  داورترین  داوران  و  دادگـــرترین  دادگـرانـی  (‌و  درد  دل  مـرا  مـی‌دانــی‌.  پروردگارا!  لطفی  و  مرحمتی‌)‌.

پروردگارا!  پسرم  از  اهل  و کسان  من  است‌،  و  تو  به  من  وعده  داد‌ه‌ای  که  اهل  و  کسان  مرا  برهانی‌،  و  وعدۀ  تـو  راست  است‌،  و  تو  داورترین  داورانی‌،  و  لذا  جز  از  روی  حكمت و تدبير فرمان نمی رانی.

نوح اين سخن را گفت تا بدين وسيله از خدا وفای به وعده اش را در نجات دادن كسان خود بخواهد، و وفای به حكمت يزدان را در وعده و داوری خواستار گردد. پاسخی كه بدو رسيد حقيقتی بود كه نوح از آن غفلت ورزيده بود. و آن اين كه در پيشگاه خدا و در دين و آئين و معيار و ترازوی او، اهل و كسان با قرابت و نزديكی خون نيست. بلكه اهل و كسان، تنها و تنها با قرابت و نزديكی عقيده ، اهل و كسان می گردند. اين پسر مؤمن نبود. پس در اين صورت از اهل و كسان او كه پيغمبر و مؤمن است بشمار نمی آيد... پاسخ بدو اين چنين با قدرت و قوّت و تأكيد و تعيين داده می شود، به شكلی كه به تنبيه و توبيخ و تهديد می ماند:

(قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ) (٤٦)

فرمود: ای نوح! پسرت از خاندان تو نيست. چرا كه او (به سبب رفتار زشت و كردار پلشتی كه پيش گرفته است، با تو فرسنگها فاصله دارد، و ذات او عين) عمل ناشايست است. بنابراين آنچه را از آن آگاه نيستی (كه درست است يا نادرست) از من مخواه. من تو را نصيحت می كنم كه از نادانان نباشی (و ندانی كه در مكتب آسمانی ، پيوند بر اساس عقيده است؛ نه گوشت و خون).

اين حقيقت بزرگی در اين دين و آئين است. حقيقت دستاويزی است كه همۀ رشته ها بدان برمی گردند و می پيوندند. دستاويز عقيده ای است كه فرد را به فرد به گونه ای ربط و پيوند می دهد كه حسب و نسب و قرابت و خويشاوندی همچون ربط و پيوندی را ايجاد و برقرار نمی كند:

(إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ).

پسرت از خاندان تو نيست. چرا كه او (به سبب رفتار زشت و كردار پلشتی كه پيش گرفته است