م  جویای  آقائی  و  بزرگی  هستی‌،  تو  را  بر  خویشتن  سـرور  مـی‌نمائیم  و  هيچگونه  کاری  را  بدون  فرمان  تو  انجام  نمی‌دهیم‌.  اگر  هم  خواهان  حکـومت  هسـتی‌،  تـو  را  بـر  خود  حـاکـم  می‌سازیم  و  فرمانروا  می‌گردانیم‌.  اگر  هـم  آنچه  بـه  تـو  پیام  می‌گردد،  بگونۀ  خواب  و  خیال  به  تو  دست  می‌دهد  و  تو  نمی‌توانـی  خـوپشتن  را  از  ایـن  خواب  و  خـیال  برهانی،  پزشکانی  را  برایت  پیدا  می‌کنیم  و  در  ایـن  راه  اموال  و  دارائی  را  خرج  می‌کنیم  تـا  از  دست  شـبحهای  رؤیاها  تو  را  رها  می‌سازیم  و  بهبودی  می‌بخشيم‌.  زیرا  چه  بسا  پری  همزاد  بر کسی  چیره  می‌شود  تا  زمانی ‌که  مداوا  می‌گردد...  وقتی  کـه  عتبه  از  سـخن  بـپرداخت‌،  پیغمبر صلّی الله عليه وآله وسّلم که  به  او گوش  فرا  می‌داد،  فرمود:  (‌آیا  ای  ابوولید  سخنانت  پایان  یافت‌؟).  عتبه  گفت‌:  بلی.  فرمود:  (‌‌پس  از  من  بشنو)‌.گفت‌:  چنین‌ کنم‌.  فرمود:

(بسم الله الرحمن الرحيم(حم . تنزيل من الرحمن الرحيم . كتاب فصلت آياته قرآنا عربيا لقوم يعلمون . بشيرا ونذيرا فأعرض أكثرهم فهم لا يسمعون . . .)

حـا.مـیم‌...  (‌ایــن  کـتابی  است  کـه‌)  از  طـرف  خداونـد  بخشایشگر  مهرورز  نازل  شـده  است‌.  کـتابی  است  کـه  آیات  آن  تفصیل  و  تبیین  شده  است  (‌و  واضح  و  روشن  گشته  است‌.  یعنی‌)  قرآن  که  به  زبان  عربی  است‌،  بـرای  قومی  (‌فهم  معانی  آن  آسان‌)  است  که  اهل  دانش  باشند.  قرآن  بشـارت  دهندۀ (‌مؤمنان  بـه  نـعمتهای  فراوان  و  جـاویدان‌)  و  تـرسانندۀ (‌کافران  بـه  عذاب  دردنـاک  و  سرمدی  یزدان‌)  است‌.  ولی  (‌تشویق  و  تهدید  قـرآن  در  دل  متعصّبان  لجوج  بی‌اثر  است  و)  اکثر  آنان  (‌از  حقّ  و  حقیقت‌)  رویگردانـند  و  ایـن  است  کـه  (‌روح  شـنوائـی  و  پذیرائی  حقائق  را  از  دست  داده‌اند  و  گوئی  کــه  کرند  و)  هیچ  نمی‌شنوند... (‌فصلت  1-4  ) 

 سپس  رسول  اکرم صلیّ الله عليه وآله وسّلم  به  تلاوت  آیات  دیگر  سوره  پرداخت  و  آنها  را  بر  عتبه  خواند.  عتبه  هنگامی‌ که  آیات  را  شنید،  سرا پا گوش ‌گردید  و  خاموش  ماند  و  دستها  را  بر  پشت  خود گرفت  و  بر آنها  تکـیه  زد  و  بـه  شـنیدن  پرداخت  تا  پیغمبر  خدا صلیّ الله عليه وآله وسّلم  به  آیۀ  سجده‌،  یـعنی  38  فصّلت  رسید.  پیغمبر  اکرم صلیِ الله عليه وآله وسّلم   به  سجده  رفت‌.  عتبه  نیز  سجده  برد.  سپس  فرمود‌:  (‌ای  ابو ولید  شنیدی  آنچه  را که  شنیدی‌،  دیگر  تو  خود  دانی)‌...  عتبه  برخاست  و  به  سوی  یاران  خود  رفت‌.  برخی  به  برخی ‌گفتند:  به  خـدا  سوگند  می‌خوریم  ابوولید  با  چـهره‌ای  بـه  سـوی  شـما  برمی‌گردد که  جدای  از  چهره‌ای  است  که  با  آن  از  پیش  شما  رفته  بود.  هنگامی‌که  در  نزد  ایشان  نشست‌،‌ گفتند:  ای  ابوولید  چه  خبر؟‌ گفت‌:  خبری‌که  دارم  این  است‌،  من  سخنانی  را  شنیده‌ام‌،  به  خدا  قسم  هرگز  چنین  سخنانی  را  نشنیده‌ام‌.  به  خدا  سوگند،  چنین ‌کلامی  نه  شعر  است  و  نه  سحر  است  و  نه  غیبگوئی‌.  ای  قریشیان  از  من  اطـاعت  کنید  و كار  را  به  من  واگذارید  و  هر  چه  می‌گویم  انجام  دهید.  بگذارید  این  مرد  هرکاری‌ که  می‌خواهد  بکند.  کاری  به‌کار  او  نداشته  باشید.  به  خدا  سوگند  کلامی  را  که  من  از  او  شنیده‌ام  پیامی  در  بر  دارد  و  خبرهائی  به  دنبال  خواهد  داشت‌.  اگر  عربها  بلائی  بدو  رسانیدند،  شما  را  بس  است  و  با  دست  دیگران  از  او  رهائی  یافته‌اید.  و  اگر  او  بر  عربها  پیروز گردد،  ملک  و  مملکت  و  عزت  و  قدرت  او،  ملک  و  مملکت  و  عزت  و  قدرت  شما  است‌،  و  شمـا  در  سایه  او  خوشبخت‌ترین  انسانها  خواهید  بود...  گفتند:  ای  ابو ولید  به  خدا  قسم  او  با  قدرت  زبان  و  بیان خود  تو  را  جادو کرده  است‌. گفت‌:  این  دیدگاه  و  اندیشۀ  من  است‌،  شما  هر  چه  صلاح  می‏‎بینید  انجام  دهید.

بغوی  در  تفسیر  خود  حدیثی  را  با  اسنادی ‌که  داشته  است‌[1]  از  جابر  پسر  عبدالله  رضي الله عنه روایت ‌کرده  است ‌که  پیغمبر خدا  صلي الله عليه و آله و سلم  به قرائت  سوره  ادامه  داد  تا  به  ایـن آیه  رسید:

(فَإِن أَعْرَضُوْا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَ ثَمُوْد...). 

اگر  (‌مشرکان  مكه  از  پذیرش  ایمان‌)  رو‌ی  گردان  شدند،  بگو:  شما  را  از  صاعقه‌ای  همچون  صاعقۀ  عـاد  و  ثمود  می‌ترسانم‌.... (‌فصلت/١٣)  

عتبه دست بر دهان مبارک پیغمبر  صلي الله عليه و آله و سلم گرفت و او را به حق قرابت و  خویشاوندی سوگند  داد که  بس کند  و  ایشان  را  نفرین  ننـمـاید.  و  میان  اهل  و  خانوادۀ  خود  برگشت‌ و به  پـیش‌ قریشیها  نـرفت ‌و خویشتن‌ را از  ایشان دزدید  و  به  بیغولۀ  خانه  خزید...  الخ  ...  هنگامی  که  قریشیها  او  را  پیدا کردند  و  با  او  تماس‌ گرفتند  و  در  این  زمینه  با  او  صحبت‌ کردند،  گفت‌: هنگامی‌که  بدین  آیه  رسید،  دهان  او  راگرفتم  و  وی  را  به  حق  قرابت  و خویشاوندی  سوگند  دادم‌ که  ادامه  ندهد  و  دست  بردارد.  شما که  می‌دانید  محمّد  وقتی ‌که  چیزی  را  بگوید  دروغ  نمی‏‎گوید،  لذا  ترسیدم‌ که  بر  شما  عذاب  نازل کند...

ابن اسحاق ‌گفته  است‌:  نزد  ولید  پسر  مغیره  مردمانی  از  قریش‌ گرد  آمدند.  او  از  همه  پیرتر  بود.  برای  حج  آمده  بود.  به  قریشیان  رو کرد  و گفت‌:  ای‌گـروه  قریشیان‌،  موسم  حج  فرا  رسیده  است  و  در  آن‌ گروه‌ها  و  دسته‌های  عربها  به  پیش  شما  خو‌اهند  آمد.  دربارۀ  این  دوست  شما  چیزهائی  را  شنیده‌اند.  راجع  بدو  همرأی  و  همآوا  شوید  و  تنها  چیزی  بگوئید.  با  یکدیگر  اختلاف  نداشته  باشید  و  سخنان‌ گوناکون  نگوئید.  اگر  چنین‌ گوئید  و کنید  برخي  بعضی  را  تکذیب  می‌نمایند،  و  سخنان‌ گروهی  سخنان  د‌سته‌ای  را  نقض  و  نقص  می‌کند. گفتند:  ای  ابو  عبد  شمس‌،  بگو  چه  بگو‌ئیم  و  چه  روشی  داشـته  باشیم  تا  همان بگوئیم  و  همان‌ کنیم‌.  گفت‌:  شما  بگوئید،  مـن  می‌شنوم‌. گفتند:  می‏گوئیم  محمد کاهن  و  غـيبگو  است‌.  گفت‌:  به  خدا  سوگند  او کاهن  و  غیبگو  نیست‌.  ما كه  کاهنان  و  غیبگویان  را  دیده‌ایم‌.  سخن  او  زمزمۀ ‌کاهنان  و  سخنان  مسجع  غیبگویان  نـیست‌. گفتند:  می‌گوئیم  او  دیوانه  است‌.  گف‌ت:  او  دیوانه  نیست‌.  مـا  دیوانگی  را  دیـده‌ایـم  و  شـناخته‌ایـم‌.  عملکر‌د  او  پریشانی  و  پریشان‌ گوئی  و  غمزدگی  و  خیال‌ بافی  دیوانگان  نیست‌.  گفتند:  می‌گوئیم  او  شاعر  است‌.  گفت  او  شاعر  نیست‌.  ما  که  با  همه  نوع  شعر آشنائیم‌،  از  رجز  و  هزج  و  مدیحه  و  بلند  و کو‌تاه  چکامه  آگاهیم‌. گفتارش  چکامه  نـیست‌.  گفتند:  می‌گوئیم  او  ساحر  است‌. گفت‌:  او  ساحر  نیست‌.  ما  که  ساحران  و  سحرشان  را  دیده‌ایم‌.  سخن  او  دمـیدن  و  فوت ‌کردن  و گره  زدن  ساحر‌ان  نیست‌. گفتند:  پس  ای  ابو عبد شمس  ما  چه  بگوئیم‌؟‌ گفت‌:  به  خدا  س