  سراسر  شب  به  تلاوت  قرآن  پیغمبر صلیّ الله عليه وآله وسّلم  ‌گوش  فرا  داد.  همین ‌که  سپیده  صبح  دمید  برخاستند  و  پراکنده  شدند.  باز  هم  در  راهی  به  یکدیگر  رســیدند.  به  هـمدیگر گـفتند:  ا‌ز  جـای  خود  تکـان  نمی‌خوریم  تا  با  یکدیگر  پیمان  نبندیم ‌که  دیگــر  چـنین  کاری  را  تکرار  نکنیم‌.  بر  این  امر  پیمان  بستند  و  رفتند.  بامدادان  اخنس  پسر  شرَیْق  چوگان  خود  را  برداشت  و  از  منزل  بیرون  شد  و  به  خانه  ابوسفیان  پسر  حـرب  رفت‌. بدو گفت‌:  ای  ابوحنظله‌،  به  من  بگو  دربارۀ  چیزی‌ که  از  محمّد  شنیده‌ای  رأی  تو  چیست‌؟‌ گفت‌:  ای  ابو  ثعلبه،  به  خدا  سوگند  چیزهائی  را  شنیده‌ام‌ که  با  آنـها  آشـنایم  و  می‌دانم‌ که  مـراد  از  آنـها  چیست‌.  و  چیزهائی  را  هـم  شنیده‌ام ‌که  با  آنها  آشنا  نیستم  و  نمی‌دانم  معنی  و  مراد  آنها  کدام  است‌.  اخنس  نیز گفت‌:  من  هم  همچون  تو  به  خدا  سوگند  می‌خورم  و  همان  می‌گویم ‌که  تو  می‌گوئی‌.  سپس  از  نزد  او  برخاست  و  به  پیش  ابوجهل  آمد.  به  خانه‌اش  وارد  گرديد  و گفت‌:  ای  ابوالحکم‌،  رأی  تو  دربارۀ  چیزهائی‌ که  از  محمّد  شنیده‌ای  چیست‌؟  گفت‌:  چیزهائی‌ که  شنیده‌ام‌؟  سپس  ادامه  داد  و گفت‌:  ما  و  طائفۀ عبد  مناف  در  بزرگواری  و  والائی  به ‌کشمکش  پرداختیم  و  خویشتن  را  بالا  بردیم  و  ستودیم‌.  آنان  در ایـن  راستا  مهمانداری  و  بذل و  بخشش‌ کردند،  ما  نیز  چنین ‌کردیم‌.  آنان  تاخت  بردند  و  جنگیدند،  ما  نـیز  تـاخت  بردیم  و  جنگیدیم‌.  آنان  رنج  مشکلات  دیگران  را  تحمّل‌ کردند  و  ما  نیز  چنین‌ کردیم‌.  تا  آنجا که  بر  زانوها  نشستیم  و  بر  یکدیگر  مباهات‌ کردیم  و  بسان  دو  اسبی ‌که  در  مسابقه  با  یکدیگر  بتازند  با  همدیگر  تاختیم‌.  سرانجام ‌گفتند:  از  میان  ما  پیغمبری  مبعو‌ث  شده  است‌ که  از  آسمان  بـدو  وحی  می‌شود.  دیگر  ما  کی  می‌توانیم  پیغمبری  داشته  باشیم  و  در  این  مورد  نیز  بر  افتخارات  خود  بیفزائیم‌؟  به  خدا  قسم  هرگز  بدو  ایمان  نـمی‌آوریم  و  او  را  تـصدیق  نمی‌کنیم‌...  اخنس  از  پیش  او  برخاست  و  رفت‌.

ا‌بن  جریر  از  طريق  اسباط  از  سدیّ  روایت ‌کرده  است ‌که  در  شأن  نزول  آیۀ ‌گذشته‌،  یعنی‌:
(قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ).

 گفته  است‌:
وقتی ‌که  جنگ  بدر  در گرفت‌،  اخنس  پسـر  شـریق  به  طائفۀ  بنی  زهره‌ گفت‌:  ای  طائفۀ بئی‌زهره‌،  محمد  خواهر زادۀ  شما  است‌.  شـما  از  همگان  برای  دفـاع  از  خواهرزادۀ  خود  سزاوارتر  هستید.  اگـر  او  پـیغمبر  است  چرا  با  او  می‌جنگید؟  اگر  هم  دروغگو  است  باز  هم  باید  از  او  دفاع‌ کنید  و  در  حفظ  و  حـمایت  از  او  بکوشید.  بایستید  و  دست  نگاه  دارید  تا  با  ابوالحکم  ملاقات‌ کنم‌.  اگر  مـحمّد  پـیروز گر‌دد،  شـما  تـندرست  و  سالم  برمی‌گردید.  و اگر محمّد  شکست  خورد  قوم  شما  نسبت  به  شما کاری  انـجام  نمی‌دهند.  -  از  آن  روز  به  بعد  اخنس  نامیده  شد  والاّ پیشتر  أبیّ  نام  داشت  -  اخنس  با  ابوجهل  ملاقات ‌کرد  و  در  خلوت  بدو گفت‌:  ای  ابوالحکم  دربارۀ  محمّد  به  من  بگو:  آیا  او  راستگو  است  یا  دروغگو؟  هم  اینک  جز  من  و  تو  از  قریشیها کسـی  اینجا  نیست  تا  سخن  ما  را  بشنود.  ابوجهل‌ گفت‌:  وای  بر  تو!  به  خدا  محمّد  راستگو  است  و  هرگز  محمّد  دروغ  نگفته  است‌.  امّا  طائفۀ  بنی  قصیّ  سمت  پـرچمداری و  میرابی  و  پرده‌داری  و  پیغمبری  را  در  اختیار  خود گرفته  است‌،  پس  برای  سائر  قریشیان  چه  چیز  مـانده  است‌؟‌...  در  اینجا  است‌ که  قرآن  می‌فرماید:

(فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ).
 آنان  در  حقیقت  تو  را  تکذیب  نمی‌کنند.  بـلکه  سـتمکاران  (‌چون  ایشان‌،  از  روی  عناد)  آیات  خدا  را  انکار  می‌نمایند.  

مشاهده  می‌نمائیم‌ که  این  سوره  مكّی  است  و  این  آیه  نیز  بیگمان  مكّی  است‌.  امّـا  حادثۀ  مذکور  در  مـدینه  هنگام  جنگ  بدر  رخ  داده  است‌...  وقتی  بدانیم  راویـان  گاهی  دربارۀ  آیه‌ای  می‌گویند:  (‌سخن  او  ایـن  است‌،  و  این  چنین  نقل  شده  است‌...‌)  همراه  با  آن  آیه‌،  رخدادی  را  ذکر  می‌كنند که  نصّی  دالّ  بر  سبب  نـزول  همچون  آیه‌ای  به  خاطر  چنان  رخدادی  در  دست  نیست  و  بلکه  مدلول  همچون  آیه‌ای  منطبق  بر  چنان  رخدادی  است  و  پیشی  و  پسی  واقعه  را  در  نظر  نمی‌گیرند...  در  اینجا  ما  نباید  چنین  روایتی  را  عجیب  بدانیم  و  شگفت  بینگاریم‌.  ابن  اسحاق  روایت  می‌کند  و  می‌گوید:  یزید  پسر  زیاد  از  محمّد  پسر کعب  قرظی  برایم  روایت‌ کرده  است‌ که گفته  است‌:  شنیده‌ام‌ که  عتبه  پسر  ربیعه ‌که  یکی  از  بزرگان  بود،  روزی  در  مجلس  قریشیها  نشسـته  بود.  پیغمبر خدا صلیّ الله عليه وآله وسّلم   نیز  تک  و  تنها  در کعبه  نشسته  بود.  عـتبه  پسر  ربیعه  به  قریشیها گفت‌:  ای  قریشیها،  چرا  بلند  نشوم  و  به  پیش  محمّد  نروم  و  با  او  صحبت  نکنم  و  چیزهائی  را  بدو  پیشنهاد  ننمایم‌،  بلکه  یکی  را  بپذیرد  و  هر کدام  را که  بخواهد  بدو  بدهم  و  از  ما  دست  بکشد؟  این  سخن  را  وقتی  به  قریشیها گفت‌ که  حمزه رضی الله عنه  مسـلمان  شـده  بود  و  قریشیها  دیده  بودند  که  یاران  پیغمبر  خدا صلیّ الله عليه وآله وسّلم   اضافه  می‌شوند  و  زیاد  می‌گردند...  قریشیها گفتند:  آری  ای  ابو  ولید  بلند  شو  و  به  پیش  او  برو  و  با  وی  صحبت  کن‌.  عتبه  به  خدمت   پیغمبر صلیّ الله علي وآله وسلّم  ‌آمد  و  نزد  او  نشست‌.  بدو  عرض‌ کرد:  ای  برادر  زاده‌ام‌،  تو که  می‌دانی  در  میان  ما  تو  چه  جایگاه  و  پایگاهی  داری  و  از  چـه  مـنزلت  و  مقامی  در  میان  عشیره  بــرخـورداری  و  حسب  و  نسب  والای  خود  را  می‌شناسی‌؟  تو کار  شگفتی  را  برای  قوم  خود  با  خویشتن  آورده‌ای‌،  و  ایشان  را  بـدان  پـراکـنده  کرده‌ای‌.  با  این  کار  شگرفی  که  با  خود  آورده‌ای‌،  جمع  ایشان  را  پراکنده  نموده‌ای‌،  خردهایشان  را  حقیر  و  ناچیز  شمرده‌ای‌،  خـدایـانشان  را  نـنگين  و  آئـینشان  را  پـوچ  قلمداد  کرده‌ای‌،  و  پدران  و  نیاکانشان  را  کافر  دانسته‌ای  و  پیشینیانشان  را  بی‌دین  به  حساب  آورده‌ای‌.  به  مـن  گوش  فرا  ده  تا  چیزهائی  را  به  تو  پیشنهاد کنم  و  تو  در  بارۀ  آنها  بیندیش  و  بـبین  کـدامـیک  را  مـی‌پسندی  و  می پذیری‌.  پیغمبر  خـدا صلیّ الله عليه وآله وسّلم   فـرمود:  (‌ای  ابـوولید،  می‌شنوم  و گوش  می‌کنم)‌.  عتبه  گفت‌:  ای  برادر  زاده‌ام‌،  اگر  با  چیزی  که  با  خود  آورده‌ای  ثروت  مـی‌جوئی‌،  از  دارائی  خود  برای  تو  اموالی  را  گرد  می‌آوریم  تا  بدانجا  که  از  همۀ  ما  ثروتمندتر گردی‌.  اگر  ه