پای  می فشارند.  این‌ کار  هم  نه  بدان  خاطر  است‌ که  او  را  دروغگو  و  نادرست  بدانند،  بلکه  بـنا  بـه  ملاحظات  کارهای  دیگری  است‌.  یـزدان  جـهان  پـیغمبر صلیِ الله عليه وآله وسّلم  را  دلداری  می‌دهد  به  وسیلۀ  ذ‌کر  بلاها  و گرفتاریهائی‌ که  به  پیغمبران  دست  داده  است  و  اذیّت  و  آزاری  که  مردمان  نسبت  بدیشان  روا  دیده‌اند.  گاهی  برادران  انبیاء  او  را  دروغگو  قلمداد  کرده‌اند  و  گاهی  شکنجه‌شان  نموده‌اند.  ولی  پیغمبران  شکیبائی  کـرده‌انـد  و  شکـنجه  و  آزار  و  یاوه‌ سرائیها  و  نارواهای  آدمیزادگان  را  تحمّل  نموده‌اند.  سرانجام  یـزدان  به  پـیغمبران  کـمک  فـرموده  است  و  پیروزشان‌ کرده  است‌.  سنّت  خدا  همیشه  این  چنین  بوده  است  و  این  چنین  نيز  خواهد  بود  و  دگرگون  نمی‌گردد...  هنگامی ‌که  روند  سوره  از  دلداری  دادن  و  شادمان ‌کردن  و  اطمینان  بخشیدن  می‌پردازد،  به  پـیغمبر صلیّ‌الله عليه وآله وسّلم    رو  می‌کند  و  برای  او  حقیقت  بزرگی  را  دربارهۀ کار  و  از  این  دعوت  آسمانی  مقرّر  می‌دارد:  دعوت  اسلام  برابر  قضا  و  قدر  آفریدگار  و  مطابق  سنّت‌ کردگار  انجام  می‌پذیرد،  و  وظیفۀ  دعوت ‌کننده  و  فرا  خوانندۀ  به  سوی  برنامۀ  یزدان  جز  تبلیغ  و  توضیح‌،  یعنی  رساندن  و  روشنگری  اوامر  و  نـواهی  نـیست‌...  ایـن  خـدا  است  کـه  هـمۀ  امـور  را  می‌چرخاند  و  جهان  را  اداره  می‌گرداند،  بر  دعوت ‌کننده  و  فرا  خواننده  وظیفه‌ای  جز  این  نیست ‌که  برابر  فـرمان  برود،  و  پیش  از  موعد گامی  را  به  جلو  بر  ندارد،  و کاری  را  به  شتاب  نخواهد،  و  چیزی  را  به  خدا  پیشنهاد  نکند،  اگر  چه  چنین  پیغمبری  محمّد صلیّ الله عليه وآله وسّلم   باشد.  همچنین  در  کار  دعوت  به  پیشنهادهای  پیشنهاد دهندگان  دروغگو  و  سایر  مردمان‌ گوش  فرا  ندهد  و  در  این  راسـتا  دلائـل  و براهین  و  آیات  معیّنی  را که  می‌خواهند  و  پـیشنهاد  می‌کنند  نشنود  و  نپذیرد...  قطعاً کسـانی  کـه  زنـده‌اند  می‌شنوند  و  پاسخ  می‌گویند.  امّا  افرادی  که  دل  مرده‌اند  ایشان  مـردگانند  و  پـاسخ  نـمی‌گویند. کـار  و  بارشان  واگذار  به  خـدا  است  اگـر  بخواهد  ایشـان  را  زنـده  می‌گرداند،  و  اگر  نـخواهد  آنان  را  مرده  نگاه  می‌دارد  تا  آن  زمان‌ که  در  روز  قیامت  به  سویش  برمی‌گردند.

مردمان  معجزه‌ای  را  از  پیغمبر صلیّ الله عليه وآله وسّلم  می‌خواستند  کـه  همسان  و همگون  معجزه‌های  پیغمبران  پیشین  باشد.  خدا  بر  این ‌کار  بس  توانا  بوده  و  هر  آن  مـی‌توانسـته  است  معجزه‌ای  بدان  نحو  و  شکلی  که  می‌خواسته‌اند بد‌یشان  بنمایاند،  و لیـکن  خـدا  برابر  حکـمت  و  فـلسفه‌ای‌ کـه  می‌دانسته  است  نـخواسـته  است  که  چنین  کـند.  اگر  رویگردانی  مردمان  بر  پیغمبر صلیّ الله عليه وآله وسّلم  سنگینی  می‌کند،  بگذار  خودش  اگر  می‌تواند  با  نـیروی  انسـانی  خـود معجزه‌ای  را  برایشان  بیاورد  و  بدیشان  ارائه  دهد!

خدا  است  که  آفریدگار  همۀ  آفریدگان  است‌،  و  از  اسرار  خلقت  آنان  و  راز  و  رمز  سرشتشان  با  خبر  و  آگاه  است  و  حکمت  و  فلسفۀ  دگـرگونی  و گـوناگونی  ویـژگیها  و  فطرتهايشان  را  می‌داند.  این  خدا  است‌ که  انسـانهای  دروغگــو  را  کـر  و  لال  در  دل  تـاریکیهای  جهالتها  و  نادانیها  باقی  می‏‎گذارد،  و  هر که  را  بخواهد گمراه  می‌کند  و  هر که  را  بخواهد  هدایت  عطاء  می‌فرماید،  البتّه  برابر  حکمت  و  فلسفۀ آفرینش  و گوناگونی‌ که  خود  می‌داند.  

(قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ).

 (‌ای  پيغمبر)  ما  می‌دانیم  که  آنچه  (‌کفّار  مکّه‌)  می‌گویند  تو  را  غمگین  می‌سازد.  (‌ناراحت  مباش‌)  چرا  که  آنان  (‌از  ته  دل  به  صدق  تو  ایمان  دارند  و  در  حقیقت‌)  تو  را  تکـذیب  نمی‌کنند.  بلکه  ستمکاران  (‌چون  ایشـان‌،  از  روی  عناد)  آیات  خدا  را  انکار  می‌نمایند.

مشرکان  عرب  در  دورۀ  جاهلیّت  خود  -  بو‌یژه  طبقه‌ای  از  قریشیان ‌که  مانع  دعوت اسلام  مـی‌شدند  و  بـا  آن  به  مبارزه  می‌پرداختند  -  در  صداقت  محمّد صلیّ الله عليه وآله وسّلم  شکّ  و  گمانی  نداشتند.  از  دیر  باز  او  را  راستگو  و  درست‌ کار  و  امین  و  ا‌مانتدار  دیده  و  شناخته  بودند،  و  پیش  از  بعثت  در  طول  زندگانی  دور  و  درازش  حـتّی  یک  دروغ  نـیز  نشنیده  بودند  و  سراغ  نداشتند.  این  جماعتی‌ که  ریاست  نبرد  با  دعوت  اسلام  را  بر  عهده ‌گرفته  بودند،  ایشان  هم  در  صــدق  رســالت  و  پـیامبری  او  شکّ  و  تـردیدی  نداشتند،  و  در  این  که  این  قرآن  سخن  آدمیزادگان  نیست  و  آدمیزادگان  نمی‌توانند  همسان  چنین‌ کلامی  را  بیاورند  و  ارائه  دهند،  گمانی  به  خود  راه  نمی‌دادند.

امّا  با  این  وجود،  آنان  اعتراف  نمی‌کردند  و  باور  خود  را  اظـهار  نــمی‌نمودند  :  دخـول  بــه  آئــین  نـوین  را نمی‌پذیرفتند!  ایشان  از  اسلام  بـیزاری  نـمی‌جستند  و  گریز  نمی‌نمودند  چـون  پیغمبر  صلیِ الله عليه وآله وسّلم   را  دروغگـو  و  نادرست  می‌دانستند.  بلکه  بدان  خاطر  اسلام  را  گـردن  نمی‌نهادند که  آن  را  خطری  برای  نـفوذ  و  مـقام  خـود  می‌د‌یدند.  این  است  سببی‌ که  به  عـلّت  آن  تـصمیم  بر  انکار  آیات  یزدان‌ گرفته  بودند  و  می خواستند  بر  شرکی  بمانند که  در  آن  بسر  می‌بردند.

اخباری‌ که  اسباب  حقّی  چنین  موضعگیری  قریشیان  را  مشخّص  می‌نماید،  و  اصل‌ گمان  ایشان  نسبت  بـه  ایـن  قرآن  را  نشان  می‌دهد،  فراوان  است‌.

ابن  اسحاق  روایت‌ کرده  است‌:  محمّد  پسر  مسلم  پسـر  شهاب  زهری‌،  برای  من  نـقل‌ کـرده  است‌ کـه  بـرای  او  حکایت  شده  است‌:

ابوسفیان  پسر  حرب‌،  و  ابوجهل  پسر  هشـام‌،  و  اخـشن  پسر  شرَئق  پسر  عمرو  پسر  وهب  ثقفی‌،  همپیمان  بنی  زهــره‌،  شـبی  ا‌ز مـنزل  بیرون  رفـتند  تـا  به  رسـول  خدا  صلیّ الله عليه وآله وسّلم ‌ گوش  فرا  دهند،  بدانگاه‌ که  او  شبانگاهان  در  خانۀ  خود  نماز  می‌خواند.  هـر  یک  ا‌ز  آنـان  در  جـائی  نشستند  و  به  قرآنی‌ که  در  نماز  می‌خوانـد  گـوش  فـرا  دادند.  هیچکدام  هم  از  مکان  دیگری  آگاهی  نداشت  و  آنـان  مـتوجّه  همدیگر  نبودند.  تـا  سپیدۀ صـبح  به  پیغمبر صلیّ الله عليه وآله وسّلم  ‌گوش  فرا  دادند  و  آن  وقت  برخاستند  و  رفتند.  در  راه  به  همدیگر  رسیدند.  یکدیگر  را  سرزنش  نمودند.  یکی  به  دیگری  گفت‌:  دیگر  نـباید  دوبـاره  به  چنین‌ کاری  برگردید.  زیرا  اگر  چنین‌ کنید  به  دل  برخی  از  نادانان  دغدغه‌ای  می‌اندازید  و  ایشـان  را  به  اسلام  متمایل  می‌سازید.  سپس  از  یکدیگر  جدا  شـدند  و  بـه  خانۀ  خویش  برگشتند.  شب  دوم  باز  هم  هر  یک  از  آنان  به  جایگاه  خود  برگشت  