َلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ ).

و  به  شما  نمیگویم  که  من  غیب  می‌دانم  (‌و  آگاه  از  علم  خدا  می‌باشم  و  از  چیزهائی  باخبرم  که  دیگران  از  آنـها  بی‌خبرند)‌.

من  ادّعا  نمی‌کنم‌ که  قدرتی  دارم که  انسانها  ندارند،  یـا  پیوندی  با  خدا  جز  پیوند  رسالت  دارم‌.

(وَلا أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ ).

و  من  نمیگویم  که  من  فرشته‌ام‌.

من  نمی‌گویم  فرشته‌ام  و  ادّعای  بالاتر  از  صفت  انسانی  را  بکنم  تا  به ‌گمان  شما  برتر  شوم‌،  و  در  مقابل  دید‌گانتان  بزرگتر گردم‌،  و  خویشتن  را  بر  شما  بالاتر گیرم‌. 

(وَلا أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْرًا). 

و  من  (‌هرگز  برای  خوشایندی  شما)  نمیگویم  آنان  که  در  نظر  شما  خوار  می‌آیند،  خداوند  هیچ‌گونه  خوبی  و  نیکی  بهرۀ  ایشان  نمی‌سازد  (‌و  اجر  و  پاداش  فر‌اوان  و  قابل  توجّهی  بدانان  عطاء  نمی‌کند)‌.

برای  خشنو‌دی  و  خـوشایندی  بزرگانتان‌،  يا  برای  همگامی  با  برداشت‏های  زمـینی  و  ارزشـهای  گذرای  ناپایدارتان‌،  چنین  سخنانی  نخواهم  زد.

(اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِي أَنْفُسِهِمْ ).

خدا  از  چیزهائی  کـه  در  انـدرون  دارنـد  آگاه‌تر  (‌از  هـر  کسی‌)  است‌.

جز  ظاهر  ایشان  به  من  مربوط  نیست‌.  ظاهر  ایشان  هم  قابل  تکریم  و  تمجید  است  و  اميد  می‌رود که  یزدان  خیر  و  خوبی  بهرۀ  آنان  گرداند.

(إِنِّي إِذًا لَمِنَ الظَّالِمِينَ) (٣١) 

(‌اگر  آنـچه  شـما  دوست  داریـد  بگویم  و  بکنم‌)  در  این  صورت  من  از  زمرۀ  ستمکاران  (‌به  خود  و  بـه  دیگـران‌)  خواهم  بود.  

اگر  هر یک  از  ایـن  ادّعاها  را  داشته  باشم،  از  زمرۀ  ستمگران  خواهم  بود،  ستمگرانی ‌که  به  حقّ  و  حقيقت  ستم  می‌کنند،  در  حالی ‌که  آمده‌ام  تا  حقّ  و  حقیقت  را  تبلیغ ‌کنم  و  به  دیگران  برسانم.  و  از  جملۀ  ستمگران  به  خویشتن ‌خواهم ‌بود،  چون‌ خود  را به  خشم  خدا عرضه  می‌دارم  و گرفتار  می‌سازم‌.  و  نیز  از  زمرۀ  ستمگران  به  مردم  خو‌اهم  بود،  چه  مردمان  را  در  جائی  نازل  می‌کنم  و  می‌نشانم ‌که  یزدان  ایشان  را  در  آنجا  نازل  نکرده  است  و  ننشانده  است‌.

بدین  منوال  نوح  عليه السّلام  از  خود  و  از  رسالت  خویش  هر  ارج  و  ارزش  نادرست  و  قلبی  را،  و  هر  هالۀ  قداست  ساختگی  را  نفی  می‌کند،  ارج  و  ارزش  و  هاله‌ای‌ که  سران  قوم  نوح  از  پیغمبر  و پیغمبری‌،  یا  به  عبارت  دیگر  از  رسول  و  رسالت  انتظا‌ر  داشتند  و  خواستار  می‌شدند.  نوح  رسالت  خود  را  بدون  هر گونه  پیرایه  و  آرایۀ  پوچی  از  این  قبیل  پیرایه‌ها  و  آرایه‌ها  بدیشان  می‌نمایاند،  و  تنها  پیرایه  و  آرایه‌ای‌ که  رسالت  را  در  آن  نشان  می‌دهد  حقیقت  عظیمی  است ‌که  خود  رسالت  از  آن  برخوردار  است  و  بدین  چیزهای  فرعی  و  سطحی  ناپایدار  نـیازی  ندارد.  مردمان  را  در  پرتو  درخشانی ‌که  حقّ  دارد  و  با  نيروئی ‌که  حقّ  از  آن  بهره مند  است‌،  و  با  سخنان  بزرگوارانه  و  مـهربانانه‌ای‌،  به  سوی  حقیقت  لخت  و  بی‌پرده  برمی‌گردانـد  و  حـقیقت  را  عنان  بدیشان  می‌نمایاند  تا  با  آن  چنان ‌که  هست  روبرو  شوند،  و  در  پرتو  هدایت  و  رهنمود  آن  راهی  را  برای  خود  درپـیش  گیرند.  نوح  رسالت  خود  را  اینگونه  روشن  و  آشکار،  بدون  هر  نوع  چاپلوسی  و کجی  به  مردمان  نشـان  می‌دهد،  و  تلاش  نمی‌کند  برای  خشنودی  و  خوشایندی  ایشان‌،  رسالت  و  حقيقت  ساد‌ۀ  آن  را  فدا  سازد.  بدین  ترتيب  نوح  نمونه‌ای  از  اصحاب  دعوت  در  همۀ  قرون  و  اعصار  می‌شود،  و  درسی  در  روبرو  شدن  با  صاحبان  قدرت  برای  تبلیغ  حقّ  لخت  از  آرایه‌ها  و  پیرایه‌های  زائد  می‌دهد،  بدون  این ‌که  با  جهان‌بینیها  و  اندیشه‌های  صاحب  سلطه  و  قدرت  سازش ‌کند،  و  بدون  ایـن‌ که  بدیشان  بگراید  و  ایشان  را کمک  نماید.  در ضمن  مودّت  و  محبّت  و  مهر و  عطو‌فت  هم  نشان  می‌دهد،  ولی  سر  را  خم  نمی‌کند  و کرنش  نمی‏برد.

چون  سخن  بدینجا  رسید  و سران  قوم  نوح  از  مبارزه  حجّت  و  برهان  با  حجّت  و  برهان  ناامید  شدند  و دریافتند  از  این  طریق  با  او  برنمی‌آیند،  ناگهان  آنان  -‌ طبق  عادت  طبقۀ  خود  - ‌افتخار  به‌ گناه  ایشان  را گرفت  و  بزهکارانه  بزرگی  فروختند  و  از  مباحثه  دست  کشیدند  و  خویشتن  را  بزرگتر  از  آن  دیدند که  حجّت  و  برهان  ایشـان  را  مغلوب  و  ناتوان‌ کند،  و  در  برابر  برهان  عقلی  و  فـطری  اقرار  و  اعتراف  نمایند.  لذا گفتگو  را  رها کـردند  و  بـه  چالش  برخاستند:

(قَالُوا يَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَكْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ) (٣٢)

گفتند:  ای  نوح‌!  با  ما  جر  و  بحث  کردی  (‌تا  بـه  تـو  ایمان  بیاوریم‌)  و  جرّ  و  بحث  را  به  درازا  کشاندی  (‌تا  آنجا  کـه  ما  را  خسته  کردی‌.  جانمان  از  ایـن  هـمه  گفتار  بـه  لب  رسیده  است  و  دیگر  تاب  و  تـحمّل  شـنیدن  سـخنانت  را  نداریم‌)‌.  اگر  راست  می‏گوئی  (‌که  تو  پیغمبری  و  اگر  به  تو  ایمان  نیاوریم‌،  عذاب  خدا  گریبانگیرمان  می‌گردد)  آنچه  را  که  ما  را  از آن  می‌ترسانی‌،  به  ما  برسان  (‌و  هیچ  درنگ  مکن‌.  حرف  بس  است‌،  عذاب  کو؟‌)‌.

این  خود  زبونی  است ‌که  لباس  قدرت  پوشیده  است‌،  و  ناتوانی  است‌ که  جامۀ  قوّت  به  تن‌ کرده  است‌،  و  هراس  از  پیروزی  حقّ  است ‌کـه  شکـل  تـوهین  و  استهزاء  و  مبارزه‌طلبی  و  چالش  به  خود گرفته  است‌:

(فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ) (٣٢)

آنچه  را  که  ما  را  از  آن  می‌ترسانی‌،  به  ما  برسان  (‌و  هیچ  درنگ  مکن‌.  حرف  بس  است‌،  عذاب  کو؟‌)‌.

عذاب  دردناکی  را  بر  سر  ما  بیاور که  ما  را  از  آن  بـیم  می‌دهی  و  می‌ترسانی‌،  چه  ما  تو  را  تصدیق  نمی‌کنیم  و  راستکار  و  راستگو  نمی‌دانیم‌،  و  از  تهدید  و  بیمی‌ که  می‌دهی  پروا  و  باکی  نداریم  و  بدان  اهمّیّتی  نمی‌دهیم‌.  ولی  این  تکذیب  و  چالش‌،  نوح  را  از  سمت  یک  پیغمبر  بزرگوار  بیرون  نمی‌آورد  و  به  دور  نمی‌گرداند،  و  او  را  

بازنمی‌دارد  از  این  که  حقّ  را  برایشان  بیان ‌کند،  و  آنان  را  به  سوی  حقیقتی  رهنمود کند که  از  آن  غافل  مانده‌اند،  و  از  این‌ که  از  او  درخواست  می‌کردند  چیزی  را  بر  سرشان  بیاورد که  ایشان  را  از  آن  می‌ترساند،  درک  می‌کند که  آنان  همچون  حقیقتی  را  نمی‌شناسند  و  از  آن  چیزی  نمی‌دانند.  نوح  از  گرداندن  ایشـان  به  سـوی  چنین  حقیقی  بازنمی‌ایستد.  حقيقت  هم  این  است‌ که  نوح  جز  پیغمبری  نیست‌،  و  او  جز  تبلیغ  رسـالت  وظیفه‌ای  ندارد،  و  عذاب  در  دست  خدا  است‌،  و  خدا  است ‌که  همۀ  امور  را  می‌گرداند،  و  مصلحت  را  در  پیش  انداختن  با  پس  انداختن  عذاب  می‌داند،  و  این  سنّت  و  قانون  خدا  است ‌که  ساری  و  جاری  می‌شو