  تقریباً  همان  واژه هائی  باشد که  کتابی  قرآن  نام  آنــها  را  در بر گرفته  است‌،  کتابی  که  آیه‌های  آن  محكم  و  استوار  گردیده  است  و  سپس  از  جانب  خداوند  کاربجا  و  آگاه  نازل  و  شرح  و  بیان  شده  است‌.  این  نزدیکی  در  واژگان  تعبیر  از  معنی  اصلی  یگانه‌،  در  روند  قرآنی  معبود  و  مورد  نظر  است‌،  تا  وحدت  رسالت  و  وحدت  عقیده  بیان  شود،  و  واژگان  تعبیر  از  معانی  نیز  وحدت  و  یگــانگی  پیدا کنند.  با  توجّه  بدین  نکته ‌که  مراد  این  است‌ که  آنچه  در  اینجا  روایت  می‌شود  همان  چیزی  است ‌که  نوح عليه السّلام  گفته  است‌.  ایـن  نظریّه‌،  نـظریّۀ  ارجح  است‌.  چه  مـا  نمی‌دانیم  با  چه  زبانی  نوح  از  معانی  و  مـقاصد  تعبیر  می‌کرد  و  سخن  می‌گفت‌:

(وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ) (٢٥) 

(‌هـمان ‌گونه  که  تـو  را  بـه  پـیش  قومت  فرستاده‌ایـم  و  گروهی  به  دشمنانگی  و  سرکشی  پرداختند)  نوح  را  (‌هم‌)  به  پـیش  قومش  فرستادیم  (‌و  او  بـدیشان  گفت‌:‌)  مـن  بیم‌دهندۀ  (‌شما  از  عذاب  خدا  و)  بیانگر  (‌راه  نجات‌)  برای  شما  می‌باشم‌.

قرآن  نگفته  است‌:  نوح  گفت ‌که  من  ...  این  بدان  خاطر  است ‌که  تعبیر  قرآنی  صحنه  را  زنده  مـی‌کند،  و گـوئی  داستان  نوح  حادثه‌ای  است ‌که  اکنون  پیش  آمده  است‌،  نه  این  که  حادثه‌ای  از گذشته‌ها  باشد.  انگار  نوح  هم  اینک  بدیشان  می‌گوید  و  ما  در  آنجا  حاضریم  و  مـی‌شنویم‌.  این  از  یک  سو،  از  سوی  دیگر  روند  قرآنی  وظیفۀ ‌کلّی  رسالت  را  خلاصه  می‌کند  و  به  صورت  یک  حـقیقت  درمی‌آورد  و  از  آن  سخن  می‌گوید:

(إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ). 

من  بیم‌دهندۀ  (‌شما  از  عذاب  خدا  و)  بیانگر  (‌راه  نـجات‌)  برای  شما  می‌باشم‌.

این  امر  دارای  تأثیر  بیشتری  در  تعیین  هدف  رسالت  و  جلوه‌گر  ساختن  آن  در  پیشگاه  وجدان  شنوندگان  است.  

روند  قرآنی  بار  دیگر  مـضمون  رسالت  را  در  حـقیقت  تازه‌ای  جلوه‌گر  می‌سازد  و  به  تلألو  و  تبلور  می‌‌اندازد:

(ألا تَعْبُدُوا إِلا اللَّهَ). 

(‌همچنین  بدیشان  گفت‌:‌)  جز  الله  (‌یعنی  خدای  واحد  یکتا)  را  نپرستید.  

این  بنیاد  رسالت‌،  و  بنیان  بیم  دادن  است  ...  برای‌)  چه‌؟  

(إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ) (٢٦)

بیگمان  مــن  از  عذاب  روز  پـررنج  (‌قیامت‌)  بـر  شما  می‌تر‌سم‌.  

در  این  چند  واژۀ ‌کوتاه‌،  ابلاغ  پایان  می‌پذیرد  و  بیم  دادن  به  پایان  مـی‌آید.  روز،  دردنـاک  نـیست‌،  بلکه  روز،  دردآور  است‌.  واژۀ  «‌أليم‌«  فعیل  به  معنی  مفعول‌،  یعنی                    «‌مألُوم‌«  است‌.  آنان  در  آ‌ن  روز  «‌مألُـومُونَ‌«  هـستند‌،  یعنی  به  رنج  و  الم  گرفتار گردیده‌انـد  و  بــه  درد  آورده  شده‌اند.  و لیکن  تعبیر  قرآنی  در  ایـنجا  ایـن  ساختار  را  برمی‌گـزیند،  تا  خود  روز  را  به  تصویر کشد که  انگار  به  درد  و  الم  گرفتارگـردیده  است‌،  و  گـوئی  درد  و  الم  را  احساس  می‌کند  و  رنج  و  شکنجه  را  می‌چشد.  پس  باید  حال  کسانی ‌که  در  آن  روز  بسر  می‌برند  چه  باشد؟

(فَقَالَ الْمَلأ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلا بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ) (٢٧)

اشراف  کافر  قوم  او  (‌بدو  پاسخ  دادند  و)  گفتند:  تو  را  جز  انسانی  همچون  خود  نـمی‌بینیم  (‌و  لذا  بـه  پیغمبری  تـو  باور  نداریـم‌)‌.  ما  می‌بینیم  که  کسی  جز  افراد  فرومایه  و  کوتاه‌ فکر  و  ساده ‌لوح  ما  (‌به  تو  نگرویده  و)  از  تو  پیروی  نكرده  است‌.  (‌شما  ای  پیروان  نوح  نه  نوح  و  نه‌)  شـما  را  برتر  از  خود  نمی‌بینیم  و  بلکه  دروغگویانتان  می‌دانیـم‌.  این  پـاسخ  بـزرگان  مـتکبّر  است‌...  اشـراف‌...  بـزرگان  صدرنشین  قوم‌...  تقریباً  پاسخ  اشراف  قریش  هم  همین  است‌:  تو  را  جز  انسانی  همچون  خود  نـمی‌بینيم‌.  چـنین  می‌بینیم  که  کسی  جـز  افـراد  فـرومایه  و  کـوتاه ‌فکر  و  ساده‌ لوح  ما  از  تو  پیروی  نکرده  است‌.  شما  را  برتر  از  خود  نمی‌بینیم‌.  بلکه  دروغگویانتان  می‌دانیم‌.

شبهه‌ها  همان  شبهه‌ها،  و  اتّهامها  همان  اتّهامها،  و  خود  بزرگ‌بینیها  و  تفاخر فروشیها  همان  خود  بـزرگ‌بینیها  و  تــفاخر فروشیها،  و  پــذیره  شــدن  ابـلهانۀ  جـاهلانۀ  یاوه‌سرایانه‌،  همانها  و  همانها  است  کـه  پـیوسته  بوده  است‌!

ایـن  شبهه  هـمیشه  در  دل  و  درون  انسـانهای  نـادان  جایگزین  شده  است  و  از  سوی  ایشان‌ گفته  شده  است‌:  آدمیزاد کوچکتر  از  آن  است ‌که  بتواند  بار  رسالت  را  بر  دوش  کشد.  اگر  رسالتی  باشد  باید  فرشته‌ای  یا  آفریدۀ  دیگری  آن  را  بپذیرد  و  پیامبری  را  برعهده ‌گیرد  و  پیام  و  پیغام  خدا  را  برساند.  این  شـبهه‌،  شـبهۀ  جـاهلانه‌ای  است‌.  ســرچشـمه  مـی‌گیرد  از  عد‌م  اعـتماد  بـه  ایـن  آفریده‌ای ‌که  یزدان  او  را  در  زمین  خود  خلافت  بخشیده  است  و  جانشین  کـرده  است‌.  خـلافت  و  جانشینی  هـم  وظیفۀ  بزرگ  و  سترگی  است‌.  به  ناچار  باید  آفریدگار  در  آدمیزادگان  استعداد  و  نیرو  و  توانی  را  به  ودیعت  نهاده  باشد که  در  سایۀ  آنها  بتوانند  به ‌کار  خلافت  و  جانشینی  برخیزند  و  زمین  را  آباد کـنند،  و  در  نـژاد  آدمـیزادگـان  قوّت  و  قدرتی  را  به  ودیعت  نـهاده  است‌ کـه  از  مـیان  ایشان  افرادی  آماده  برای  حمل  رسالت  بــاشند  و  خـدا  آنان  را  برگزیند...  خـدا  دانـاتر  از  هـر کسی  نسـبت  بـه  چیزهائی  است‌ که  در  هستی  خاص  همچون  کسـانی  بـه  ودیعت  نهد  و  از  میان  سائرین  ویژگیهائی  در  پیکرۀ  این  برگزیدگان  سرشته  کند.

شبهۀ  دیگری‌ که  آن  هم  شـبهۀ  جـاهلانه‌ای  است‌،  ایـن  است ‌که  می‌گویند:  اگـر  بـنا  است  خـدا  انسـانی  را  به  پیغمبری  برگزیند،  پس  از  چه  رو  نباید  چـنین ‌کسی  از  میان  اشراف  و  بزرگان  و  صاحبان  قدرت  و  والامـقامان  قوم  ایشـان  بـرگزیده  شـود؟‌...  ایـن  هـم  از  نشـناختن  ارزشهای  حقیقی  مقام  انسان  برمی‏خیزد،  ارزشهائی  که  در  پرتو  آنها  انسان  به‌ طور  عام  سزاوار  خلافت  در  زمین  گردیده  است‌،  و  به‌ طور  خاصّ  شایستۀ  حمل  رسالت  خدا  گردیده  است  و  برگزیدگانی  از  میانشان  مفتخر  به  مقام  نبوّت  شده‌اند.  این  ارزشها  بستگی  به  مال  و  جاه  و  سلطه  و  قدرت  در  زمین  ندارد.  بلکه  ایـن  ارزشـها  در  درون  جان  و  آمادگی  آن  برای  پیوند  با  جهان  والای  فرشتگان  نهفته  است‌،  و  بستگی  دارد  به  این ‌که  جان  آدمـی  چـه  اندازه  از  صفا  و گشایش  و  قدرت  دریافت  و  تاب  تحمّل  امانت  و  شکیبائی  بر  ادای  وظائف  رسالت  و  قدرت  بر  ابلاغ  آن‌،  و  توان  پذیرش  سائر  صفا