 همۀ  آثار  کارآی  خود  جـلوه‌گـر  می‌آید،  و  با  وجود  خویش  و  با  حضور  خویشش  تـمام  جوانب  و  زوایای  هستی  درک‌کنندۀ  انسـانیّت  را  لبـریز  می‌سازد...  این  برنامه  «‌وجود  خـداونـد»  سـبحان  را  مسأله‌ای  نمی‌گرداند که  از  آن  بـه  دفـاع  بـپردازد.  چـه  وجود  الهی  دل  انسان  را  از  لابلای  نگرش  قـرآنـی  و  همچنین  از  لابلای  مشاهده  واقـعیّت‌،  از  شـناخت  خـدا  لبریز  می‌گرداند،  به  گونه‌ای ‌که  جای  جدالی  پیرامون  آن  باقی  نمی‌ماند.  بلکه  برنامۀ  قرآنی  یک  راست  به  سخن  از  آثار  این  وجود  در  سراسر  هستی  می‌رود،  و  مستقیماً  از  مقتضیات  آن  در  دل  و  درون  بشری،  و  در  زندگی  و  زندگانی  بیرونی  بشری  سخن  می‌گوید.

برنامۀ  قرآنی  در  پیروی  از  این  طرح  و  نقشه‌،  تـنها  بـر  حقیقت  اساسی  موجود  در  هستی  بشری  تکیه  مـی‌کند.  چه  این  خدا  است‌ که  همگان  را  آفریده  است  و  او  آگاه  از  کسانی  است ‌که  ایشان  را  آفریده  است‌:

 (ولقد خلقنا الإنسان ونعلم ما توسوس به نفسه). 

ما  انسان  را  آفریده‌ایم  و  می‌دانیم  که  بـه  خاطرش  چـه  می‏‎گذرد  و  چه  اندیشه‌ای  در  سر  دارد.(‌ق‌/16)  

فطرت  بشری  خود  به  خود  نیازمند  دینداری‌،  و  محتاج  اعتقاد  به  خدا  است‌.  هنگامی‌ که  فطرت  سالم  باشد  و  راه  مستقیم  را  در پیش‌ گیرد،  در  ژرفاهای  درون  خود  گرایش  به  سوی  یزدان  یگانه  را  می‌یابد،  و  یک  احساس  قوی  و  نیرومندی  به  بودن  این  خداوند  یگانه  را  سراغ  می‌بیند.  وظیفۀ  عقیدۀ  درست‌،  این  نیست ‌که  همچون  احساس  نیاز  به  خدای  یگانه  و گرایش  بدو  را  پدید  آورد.  چه  همچون  چیزی  در  فـطرت  مـتمرکز  و  مستحکم  است‌.  ولیکـن  وظیفۀ  عقیدۀ  درست  تصحیح  جهان‌بینی  انسـان  دربـارۀ  خداوندگارش‌،  و  آشنا  ساختن  او  با  خدای  حقّی  است  که  جز  او  خدائی  نیست‌.  آشنا  ساختن  او  با  حقیقت  یزدان  و  با  صفات  یزدان  است‌،  نه  این‌ كه  آشنا  ساختن  او  با  بودن یزدان  و  اثبات  یزدان  است‌.  گذشته  از  این‌،  آشنا  ساختن  انسان  بـا  مـقتضیات  الوهـیّت  در  زنـدگی  او  است  کـه  ربوبیّت  و  قیمومت  و  حـاکـمیّت  است‌.  شکّ  و  تــردید  داشتن  دربارۀ  حقیقت  وجود  الهی  یا  انکار کـردن  خـدا،  خود  این  امر  دلیل  قاطعی  بر  اختلال  آشکاری  در  هستی  بشری‌،  و  خراب  بودن  دستگاه‌های  گیرنده  و  پاسخ‌دهندۀ فطری  در  آن  است‌.  این  خرابی  در  این  صورت  با  جدل  و  ستیز  تعمیر  و  چاره‌جوئی  نمی‌گردد،  و  جدل  و  ستیز  راه  چاره  نیست‌.

ایــن  جــهان‌،  جـهان  ایـماندار  و  فــرمانبرداری  است‌.  آفـریدگار  خود  را  می‌شناسد  و  در  برابرش  کرنش  می‌برد.  هر  چیزی  و  هر  جانداری  -  بجز  برخی  از  مردمان  -  به  حمد  و  ثنای  او  می‌پردازد!  «‌انسان‌«  در  این  جهانی  که  همۀ  جوانب  و  زوایای  آن  با  صداهای  ایمانداری  و  فرمانبرداری‌،  و  با  صداهای  تسبیح  و  تقدیس  و کـرنش  کردن  و  سجده  بردن  با  او  هـمصدا  و  همآوا  مـی‌گردد.  ذرات  وجود  خود  انسـان  و  سـلولهای  بـدنش  در  ایـن  صداها  شرکت  می‌کنند،  و  در  حـرکت  طـبیعی  فطری  خویش  با  قوانینی  همصدا  و  همآوا  می‌شوندکه  خداوند  آنها  را  مقدّر  و  مقرّر  فرموده  است‌.  پدیده‌ای‌ که  فطرت  او  همۀ  این  صداها  را  احساس  نمی‌کند،  و  به  نـغمه‌های  ایـن  قـوانـین  الهـی  در  وجود  خـود  پـی  نـمی‌برد،  و  دستگاه‌های  فطری  او  ایـن  امـواج  هسـتی  را  دریـافت  نمی‌دارند،  پـدیده‌ای  است  کـه  دسـتگاه‌های  گـیرنده  و  پاسخ‌دهندۀ  فطری  او  خراب  و  بیکاره  و  بیسود  گشته‌اند.  بدین  خاطر  است‌ که  با  جدل  راهی  به  سوی  دل  و  عقل  او  پیدا  نمی‌شود.  بلکه  راهی ‌که  به  سـوی  دل  و  عـقل  او  وجود  دارد  و  یگانه  راه  چاره‌سازی  است  تلاش  برای  به  کار  انداختن  دستگاه‌های  گیرنده  و  پاسخ‌دهندۀ موجود  در  وجود  او،  و  به  جـوش  و  خـروش  انـداختن  نـهانیها  و  پنهانیهای  فطرت  در  هسـتی  او  است‌،  بـدان  امید  که  دستگاه های  گیرنده  و  پاسخ‌دهنده  به  حـرکت  و  جـنبش  درآیند،  و  از  نو  به  کار  بپردازند)‌.[5]

رهنمودکردن  ذهن  و  دل  و  خرد به  نگرش  و  وراندازی  چیزهائی  که  در  آسـمانها  و  زمـین  است‌،  وسـیله‌ای  از  وسائل  برنامۀ  قرآنی  برای  زنـده‌ گـردانـدن  دل  بشـری  است‌،  بدان  امید که  بجنبد  و  حرکت‌ کند،  و  دریافت  دارد  و  پاسخ  گوید.

امّا  چنین  تکذیب‌ کنندگان  جاهلی  عرب  -‌  و امثال  ایشان  -  به  تدبّر  و  تفّکر  نمی‌پردازنـد،  و  نـمی‌پذیرند  و  پـاسخ  نمی‌گویند٠٠٠  پس  منتظر  چه  چیزی  هستند؟

قانون  خدا  تغییرناپذیر  است‌.  سرانجام  تکـذیب‌کنندگان  نیز  روشن  است‌.  ایشان  را  نسزد که  از  قانون  خدا  انتظار  داشته  باشند  تخلّف ‌کند.  خدا  آنان  را  مهلب  می‌دهد  و  به  عذاب  ریشه‌کن  گرفتار  نمی‌سازد.  امّـا  کسـانی  کـه  بـر  تکذیب‌کردن  پافشاری ‌کنند قطـعاً  باید  تـنبیه  شـوند  و  کـفر  ببینند:

(فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ إِلا مِثْلَ أَيَّامِ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ ).

آیا  آنان  چشم  آن  دارنـد  که  روزگاری  (‌پـر  از  بـلاها  و  عذابهائی‌)  جز  روزگار  کسانی  داشته  باشند  که  پیش  از  ایشـان  بوده‌اند؟  (‌نه‌؛  انتطار  جز  این  را  نداشته  باشند،  که  خــدا  در  دنـیا  وآخـرت  بـه  مـصیبتها  و  بـدبختیها  گرفتارشان  سازد)‌.

(قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ ) (١٠٢)

بگو:  منتظر  (‌فرمان  خدا)  باشید  و  من  هم  با  شما  چشـم  به  راه  می‌مانم  (‌ولی  می‌دانم  پپروزی  دنیا  و  سعادت  عقبی  از آن  ما  مؤمنان‌،  و  شکست  دنیا  و  بـدبختی  عقبی  از  آن  شما  کافران  می‌گردد)‌.

این  تهدید  و  بیمی  است‌ که  جدل  را  به  پایان  می‏‎برد،  امّا  دلها  را  از  جای  بر می‌کند.

این  بخش  از  روند  قرآنی  با  نتیجۀ  واپسین  هر  رسالتی  و  هر  تکذیب‌ کردنی‌،  و  با  عبرت  واپسین  از  این  داستان  و  از  این  پیرو،  خاتمه  می‌پذیرد:

(ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا كَذَلِكَ حَقًّا عَلَيْنَا نُنْجِ الْمُؤْمِنِينَ )(١٠٣)

پس  از  آن  (‌که  بـلا  و  عذاب  گریبانگیر  کافران  گردید)  

پــیغمبران  خـود  و  مؤمنان  را  مــی‌رهانیم  (‌اين  هــم  اختصاص  به  اقوام  گذشته  و  پیغمبران  و  مؤمنان پیشین  ندارد،  بلکه‌)  همین‌ طور  ایمان ‌آورندگان  (‌به  تو)  را  (‌نـیز)  نجات  خواهیم  داد  و  این  حقّی  است  یر  ما  (‌حقّی  مسلم  و  تخلّف‌ناپذیر)‌.

این  سخنی  است  که  یزدان  پیاده  کردن  مفهوم  و  مـدلول  آن  را  بر  خود  واجب  فرموده  است‌،  و  آن  این  که‌:  بـذر  مؤمن  پس  از  همۀ  اذیّت  و  آزارها،  و  همۀ  خطرها،  و  همۀ  تکذیبها  و  شکنجه‌ها،  ماندگارگردد  و  سبز  شود  و نجات  پیدا  کند.
این  چنین  شد  -  داستان  منقول  در  این  سوره  نيز گـواه  است  -  و  این  چنین  مـی‌شود...  پس  مـؤمنان  اطـمینان  داشته  باشند.
-----------------------------------