د  نظر  و  هدف  است‌.  ما  هم  بر  تفصیل  و  تشریح  آن  نمی‌افزائیم‌.  برای  ما  کافی  است ‌که  بدانیم  عذاب  خوارکننده‌ای  قوم  یونس  را  تهدید  کرده  است‌.  ولی  آنان  در  واپسین  لحظات‌،  پیش  از  وقوع  عذاب  ایـمان  آورده‌انـد  و  عـذاب  از  ایشـان  برطرف  شده  است  و كار  به  خیـر گذشته  است  و  به  ترک  ایشان‌ گفته  شده  است  تا  این ‌کـه  از  زنـدگی  بهره‌مند  شوند  تا  ا‌جلشان  سر  می‌رسد  و  مدّت  معیّن  زندگانیشان  پایان  می‌گیرد.  اگر  آنــان  ایـمان  نـمی‌آوردند  عـذاب  گریبانگیرشان  می‌گردید  برابر  قانون  یزدان  کـه  آثـار  و  پیامد  آن  مترتّب  بر  عملکرد  آفـریدگان  او  است‌...  ایـن  اندازه  ما  را  بس  است  و  سخن  را کوتاه  می‌کنیم  تـا  دو  کار  مهمّ  را  درک  و  فهم‌ کنیم‌:
نخستین‌ كار:  فریاد  زدن  بر  سر  تکذیب‌کنندگان  است‌ که  بترسند  و  به  آخرین  تارهای  نجات  چنگ  بزنند  بـلکه  رهـائی  یـابند  هـمان ‌گونه  کـه  قـوم  یـونس  از  عـذاب  خوارکننده  در  دنیا  رهائی  یافتند...  هدف  اصـلی  رونـد  داستان  بدین  شیوه  و  بیان  هم  همین  است‌.

دومین ‌کـار:  قـانون  خدا  مـتوقّف  نگـردیده  است  و  بی‌تأثیر  نمانده  است  به  سـبب  این ‌کـه  عـذاب  نـازل  نگردیده  است  و گریبانگیر  قوم  یـونس  نشـده  است  و  بدیشان  مـهلت  داده  شـده  است  تـا  مـدّت  دیگـری  از  زندگی  بهره‌مند  گردند.  بلکه  قانون  یزدان  اجـراء  شـده  است  و  ساری  و  جـاری  گـردیده  است‌.  زیـرا  مـقتضی  قانون  خدا  این  است ‌که  عذاب  ایشان  را  فراگیرد  اگر  بر  تکذیب  کردنشان  پافشاری  کنند  تـا  وقـتی  کـه  عـذاب  درمی‌رسد  و كار  از کار  می‌گذرد.  امّا  آنان  پیش  از  نزول  عذاب  از  تکذیب  کردن  دوری  گزیده‌اند،  قانون  یزدان  به  سبب  عدول  ایشان  از  تکذیب ‌کردن‌،  در  راه  رهائی  آنان  جاری  و  ساری ‌گردیده  است  و  در  نجات  ایشان‌ کوشیده  است‌.  در  ایـن  صـورت  هـیچ ‌گونه  جـبری  در  عـملکرد  مردمان  نیست‌،  بلکه  جبری ‌که  هست  در  مترتّب  شـدن  آثار  قانون  یزدان  بر  عملکرد  مردمان  است‌.[4]

بدین  خاطر  است ‌که  یک  قاعدۀ کلّی  دربارةۀ کفر  و  ایمان  ذکر می شود 

(وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لآمَنَ مَنْ فِي الأرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (٩٩) وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ) (١٠٠)

اگر  پروردگارت  می‌خواست‌،  تمام  مردمان  کرۀ  زمـین  جملگی  (‌به  صورت  اضطرار  و  اجبار)  ایمان  می‌آوردند (‌امّا  ایمان  اضطراری  و  اجباری  بـه  درد  نمی‌خورد)‌.  آیـا  تو  (‌ای  پیغمبر!)  می‌خواهی  مردمان  را  مجـبور  ‌سازی  که  ایمان  بیاورند؟  (‌این  کار  نه  صحیح  و  سودمند  است  و  نه  از  دست  تو  ساخته  است‌)‌.  هیچ  کسی  نمی‌تواند  ایـمان  بیاورد،  مگر  این  که  (‌بدان  گرایش  پیدا  نماید  و  برای  آن  تلاش  کند  و)  خدا  اجاره  دهد  (‌و  اسباب  و  وسائل‌  را  برای  او  میسّر  سازد.  امّا  کسی  که  به  ایمان  رو  نکند و  حاضر  به  استفاده  از  سرمایۀ  فکر  و  خرد  خـویش  نباشد،  او  مستحقّ  خشم  و  عذاب  خدا  است‌.)  و  خدا  عذاب  ر‌ا  نصیب  کسانی  می‌سازد  که  تعقّل  و  تفکّر  نمی‌ورزند.

اگر  پروردگارت  می‌خواست  ایـن  جنس  بشــری  را  با  خلقت  و  سرشت  دیگری  مـی‌آفرید.  او  را  بـه  گونه‌ای  می‌ساخت  و  می‌سرشت ‌که  جز  راهی  را  نمی‌ساخت  و  نــمی‌پوئید،  و  آن  هــم  راه  ایمان  بـود،  درست  مـثل  فرشتگان‌.  یا  برای  او  یک  استعداد  می‌ساخت‌،  ا‌ستعدادی  که  همۀ  افراد  بشری  را  به  سوی  ایمان  رهنمود  و  راهیاب  می‌کرد.

اگر  خدا  چنین  چیزی  می‌خواست  همۀ  مردمان  را  مجبور  به  آن  مسیر  می‌نمود  و  بدان  راه  و‌امی داشت‌،  بدون  این  که  اراده  و  اختیاری  داشته  باشند.

لیکن  حکمت  آفریدگار  در میان  است‌،  حکمتی‌ كه  برخی  از  اهداف  آن  را  می‌دانـیم  و  از  بـرخـی  از  مـقاصد  آن  بی‌خبریم‌،  بدون  این ‌که  بی‌خبری  مـا  نـفی  شـود.  ایـن  حکمت  اقتضاء‌ کرده  است ‌که  خلقت  و  سرشت  این‌  پدیدۀ  بشری  چنین  باشد  که  دارای  استعداد  انجام  خـیر  و  شـرّ  بوده  و  بتواند  راه  هدایت  یا  راه  ضلالت  را  بپیمايد.  بدو  قدرت  داده  است ‌کـه  ایـن  را  اخـتيار کـند  و  يا  آن  را  برگزیند.  این  حکمت  مقدّر  و  مقرّر  فـرموده  است  اگـر  انسان  از  مواهب  و  بخشایش  الهی‌،  از  قـبیل  حواس  و  عـقل  و  شـعور،  خـوب  اسـتفاده‌ کـند  و  نـیکو  مـورد  بهره‌برداری  قرار  دهـد،  و  آنـها  را  در  راه  درک  و  فـهم  دلائل  و  براهین  هدایت  بکار گیرد،  دلائل  و  براهینی  کـه  در  جهان ‌کبیر  بیرون،  و  در  جـهان  صـغیر  درون  و  در  آیات  و  معجزات  و  فرموده‌های  پیغمبران  است‌،  او  ایمان  می‌آورد  و  در  پرتو  این  ایمان  بـه  راه  نـجات  راهـیاب  می‌گردد  و  در  آن  گام  برمی‌دارد  و  بـه  پـیش  مـی‌رود.  بر عکس  این‌ کسی‌ که  مواهب  و  بخشایش  خدادادی  خود  را  بیکاره  رهـا  مـی‌سازد  و  دریـچه‌های  درک  و  فـهم  خویش  را  می‌بندد  و  آنها  را  از  دلائل  و  براهین  ایـمان  پــنهان  و  پـوشیده  مـی‌دارد،  دل  او  سـخت  و  سـنگین  می‌شود،  و  عقل  او  بسته  می‌گردد،  و  بدین  وسیله‌ کارش  به  تکذیب  یا کفر  و  انکار  می‌کشد،  و  در  راهی  به  پیش  مــی‌رود  و  بـه‌ کــیفری  مــی‌رسد کـه  یـزدان  برای  تکذیب‌کنندگان  منکر،  مقدّر  و  مقرّر  فرموده  است‌.

پس  در  این  صورت  ایمان  آوردن  بـه  اخـتیار  واگـذار  گردیده  است‌.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌کسی  را  بدان  وانـمی‌دارد.  زیرا  نمی‌توان  احساسات  دل  و  رهنمودهای  درون  را  به  چیزی  واداشت‌:

(أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ) (٩٩)

  آیا  تو  (‌ای  پیغمبر!)  می‌خواهی  مردمان  را  مجبور  سازی  که  ایمان  بیاورند؟  (‌این  کار  نه  صحیح  و  سودمند  است  و  نه  از  دست  تو  ساخته  است‌)‌.

این  پرسش  یک  سؤال  انکاری  است‌،  چه  این  واداشتن  و  مجبور کردن  صورت  نمی‌گیرد:

(وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ ).

هیچ  کسی  نمی‌تواند  ایمان  بیاورد،  مگـر  ایـن  که  (‌بـدان  گرایش  پیدا  نماید  و  برای  آن  تـلاش  کـند  و)  خـدا  اجازه  دهد  (‌و  اسباب  و  وسائل  ایمان  را  برای  او  میسّر  سازد)‌.  البتّه  برابر  قانون  یزدان‌،  بدان  شکل  که  بـیان  داشـتیم‌...  هر که  در  راهی  حرکت  کند  که  به  ایمان  نینجامد،  ناگزیر  به  ایمان  نمی‌رسد.  مقصود  آیه  این  نیست‌ که  او  خواهان  ایـمان  است  و  در  راه  آن  گـام  بـرمی‌دارد  ولی  از  آن  بازداشته  می‌شود  بلکه  مقصود  آن  است  که  او  به  ایمان  دستیابی  پیدا  نمی‌کند  مگر  آن‌ کـه  خـدا  اجـازه  دهـد  و  موافق  قانون  همگانی  خدا که  به  ایمان  منتهی  می  شود  حرکت ‌کند  و  به  پیش  رود.  در  این  وقت  است ‌که 