  خویشتن  را  بدو  نسبت  می‌دهند)‌.  هر گاه  پیغمبرشان  (‌به  صحرای  محشر  که  صحنۀ  دادگاه  الهـی  است‌)  آمـد  (‌در  حضور  او)  دادگرانه  میانشان  داوری  می‏‎گردد  (‌و  او  بر  کـردار  و  رفتار  ملّت  خود  گواهی  می‌دهد)  و سـتمی  بدیشان  نمی‌شود.

با  بررسی  این  دو  آیه  خـویشتن  را  در  بـرابـر  حـقیقت  الوهــیّت  و  حـقیقت  عـبودیّت  مـی‌یابیم‌،  حـقائقی  کـه  جهان‌بینی  اسلامی  به  تمام  و کمال  بر  آنها  تکیه  می‌کند،  و  برنامۀ  قرآنی  عنایت  خاصی  دارد  به  توضیح  و  تقریر  آنها  به  شکلهای  متنوّع  و گوناگون  در  هر  مناسبتی‌ کـه  پیش  آید.

به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌ گفته  می‌شود:  کار  و  بار  این  عقیده‌،  و  کار  و  بار  قومی‌ که  با  این  عقیده  مخاطب  می‌گردند،  همه  مربوط  به  خدا  است‌،  و  چیزی  به  تو  مربوط  نیست‌،  نقش  تو  در  عقیده  تبلیغ  و  ابلاغ  است‌.  امّا  فراتر  از  این  هـمه  متعلّق  به  یزدان  جهان  است  و  بس.  عمر  تـو  بـه  پـایان  می‌آید  ولی  پایان  قومی  را  نـخواهـی  دیـد کـه  تـو  را  تکذیب  می‌کنند  و  با  تو  دشـمنی  مـی‌ورزند  و  اذیّت  و  آزارت  می‌رسانند.  بر  خدا  واجب  نـیست  کـه  فرجام  ایشان  را  به  تو  نشان  دهد  و کیفری  را  به  تو  بنمایاند که  گریبانگیرشان  می‌گرد‌اند...  این  امور  متعلّق  بـه  یـزدان  سبحان  است‌.  امّا  تو  -‌ و  هر  پیغمبر  دیگری  -‌ جز  تبلیغ  و  ابلاغ‌،  وظیفۀ  دیگری  نداری  و  ندارند...  بعد  تو  -  و  هر  پیغمبر  دیگری  -‌ می‌میری  و  می میرند  و  همۀ ‌کارها  را  به  خدا  واگذار  می‌کنی  و  می‌کنند...  این  بدان  خاطر  است‌ که  بندگان  جولانگاه  وظیفۀ  خود  و گسـترۀ  حوزۀ  تکلیف  خویش  را  بدانند،  و  دعوت‌کنندگان  نزول  قضا  و  قدر  را  با  شتاب  نخواهند،  هر  اندازه  هم  کار  دعوتشان  به  طول  بینجامد،  و  هر قدر  هم  در  راه  دعوت  دچار  دشواریـها  و  شکنجه‌ها  و  اذیّت  و  ازارها  شوند.

(وَيَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ)(٤٨ّ)

  می‌گویند:  این  وعدۀ  (‌عذاب‌)  اگر  راست  میگوئید  (‌کـه  عذابی  در  مـیان  است‌)  کی  عملی  مـی‌شود  (‌و  موقع  و  موعد  آن  کی  خواهد  بود؟‌)‌.

شــتاب  مــی‌ورزیدند  و  بـرای  مـبارزه‌طلبی  هـمچون  پرسشی  را  می‌کردند.  د‌رخواست  می‌نمودند  که  عـذاب  الهی  را که  پـیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ایشـان  را  از  آن  مـی‌ترساند  هر چه  زودتر  بر  سرشان  بیاورد  و گریبانگیرشان  گرداند،  همان‌ گونه  که  یزدان  در  میان  ملّتهائی  که  پیغمبرانشان  به  سویشان  آمده‌اند  و  ایشان  را  دروغگو  نامیده‌اند  داوری  کرده  است  و کارشان  را  فیصله  داده  است  و  تـازیانۀ  عـــذاب  را  بر  ســرشان  فـرود  آورده  است‌،  و  تکذیب‌کنندگان  را گرفتار  کـرده  است  و  به  گـناهانشان  گرفته  است‌.  پاسخ  همچون‌ کسانی  این  است‌:

(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلا نَفْعًا إِلا مَا شَاءَ اللَّهُ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلا يَسْتَقْدِمُونَ) (٤٩)

بگو:  من  (‌تنها  پیغمبر  و  رسانندۀ  اوامـر  و  نـواهـی  الهـی  هستم  و  اختیار)  هیچ  سود  و  زیانی  برای  خود  (‌یا  بـرای  مـردمان  در  دست‌)  نـدارم  مگـر  آن  چیزی  را  کـه  خدا  بـخواهد  (‌و  مرا  از  طریق  وحی  از  آن  بیاگاهاند  و  بر  انجام  یا  دوری  از  آن  توانایم  گردانـد.  پس  چگونه  مـی‌توانـم  عذاب  خدا  را  زودتر  از  موقع  خود  بـه  شـما  بـرسانم  یـا  قیامت  را  هویدا  گردانـم‌)‌.  هـر  مـلّتی  دارای  مـدّت  زمـان  محدودی  است‌.  هـر  وقت  زمـان  آنـان  بسر  رسـید،  نـه  لحظه‌ای  تأخیر  می‌کنند  و  نه  لحظه‌ای  پیشی  می‏‎گیرند.  وقتی‌ که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نتواند  از  خویشتن  زیان  را  دور  گرداند  و  سود  را  به  خود  برساند،  طبیعی  است ‌که  نتواند  بدیشان  زیان  یا  سود  برساند.

در  این  آیه  واژۀ  «‌ضَرّ»  یعنی  زیان‌،  بر  واژۀ  «‌نَفْع‌«  یعنی  سود،  جلو  افتاده  است‌،  گر چه  به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمان  داده  شده  است  که  دربارۀ  خودش  سخن  بگوید،  بدان  خاطر  است  که  آنان  شتابان  زیان  و  ضرز  را  درخواست  می‌کردند،  و  لذا  برای  هماهنگی  با  درخـواست  ایشـان  واژۀ  «‌ضَرّ»  مقدّم‌ گردیده  است‌.  اما  در  جای  دیگر  در  سورۀ  اعراف  واژۀ  «‌نَفْع‌«  در  آیه‌ای  با  همين  تعبیر  جلو  افتاده  است‌.[10] زیرا  متناسب  با  درخواست  برای  خودش  بوده  است‌.  آنجا  که  می‌فرماید:

(ولو كنت أعلم الغيب لاستكثرت من الخير وما مسني السوء ).

اگر  غیب  مـی‌دانسـتم‌،  منافع  فراوانـی  نـصيب  خود  می‌کردم  (‌چرا  که  با  اسباب  آن  آشنا  بودم‌)  و  اصلاً  شرّ  و  بلا  به  من  نمی‌رسید  (‌چرا  که  از  موجبات  آن  آگاه  بودم‌)‌.  

(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلا نَفْعًا... إِلا مَا شَاءَ اللَّهُ...). 

بگو:  من  (‌تنها  پیغمبر  و  رسانندۀ  اوامـر  و  نـواهی  الهـی  هستم  و  اختیار)  هیچ  سود  و  زیانی  برای  خود  (یا  بـرای  مـردمان  در  دست‌)  نـدارم  مگـر  آن  چیزی  را  که  خدا  بخواهد  (‌و  مرا  از  طریق  وحی  از  آن  بیاگاهاند  و  بر  انجام  یادآوری  از  آن  توانایم  گرداند)‌.

فرمان  تنها  فرمان  یزدان  است‌.  این  یزدان  است  کـه  در  وقت  مناسبی ‌که  خود  بخواهد  تهدید  و  بیم  خودش  را  پیاده  می‌کند.  سنّت  یزدان  تخلّف‌پذیر  نـیست‌،  اجل  یـا  سررسیدی  را که  تعیین  کرده  است  زودتر  از  موقع  خود  پیاده  نمی‌کند  و  در  آن  شتاب  روا  نمی‌دارد:

(لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلا يَسْتَقْدِمُونَ) (٤٩)

هر  مـلّتی  دارای  مدّت  زمـان  مـحدودی  است‌.  هر  وقت  زمان  آنان  بسر  رسید،  نه  لحظه‌ای  تأخیر  می‏‎كند  و  نـه  لحظه‌ای  پیشی  می‏‎گیرند.

مدّت  عمر گاهی  بـا  نـابودی  مـحسوس  مـادی‌،  یـعنی  نابودی  ریشه‌کن  شدن‌،  پایان  می‌گیرد،  همان‌ گونه  که  بر  سر  برخی  از  ملّتهای  پیشین  آمده  است  و  به‌ طور کلّی  از  میان  رفته‌اند.  گاهی  هم  اجـل  درمـی‌رسد،  ولو  مرگ  معنوی  مراد  است‌.  یعنی  شکست  روانی  و  هرز ر‌فتن ‌که  گریبانگیر  ملّتهائی  می‌شود.  ممکن  است  که  این  مرگ  برای  مدّتی  باشد  و  پس  از  آن  بـه  زنـدگی  بـرگردند  و  زندگی  را  از  سر  بگیرند. گاهی  هم  ممکن  است‌ که  این  مرگ  برای  همیشه  باشد.  شخصیّت  این  ملّتها  به  پـایان  برسد  و  محو گردد،  و  خودشان  به  عنوان  ملّتهائی‌  روی  به  از  میان  رفتن  نهند،  هر چـند که  به  عـنوان  فـرادی  بمانند...  همۀ  اینها  طبق  قانون  خـدا  انـجام  مـی‌پذیرد،  قانونی  که  تغییرناپذیر  است  و  تـصادف  و  خـودسری  و  ستمگری  و  جـانبداری  بـدان  راه  نـدارد.  مـلّتهائی  کـه  اسباب  و  علل  زندگی  را  در نظر  می‌گیرند  زنده  می‌مانند،  و  ملّتهائی ‌که  از  اسباب  و  علل  زندگی  دوری  می‌