هُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ ) (١٨)

بگـو:  آیـا  خدا  را  از  وجود  چیزهائی  (‌بـه  نـام  بتان  و  انـبازهای  یـزدان‌)  بـاخبر  مـی‌سازید  کـه  خداونـد  در  آسمانها  و  زمین  سراغی  از  آنها  ندارد؟‌.

پس  به  گمان  ایشان  خداگونه‌ها  و  انبازهائی  وجود  دارد  که  در  پیشگاه  خدا  برایشان  شفاعت  می‌کنند،  ولی  خدا  بی‌خبر  از  آنها  است!!! آیا  ای  مشرکان  شما  از  چیزهائی  آگاهی  دارید که  خدا  از  آنها  ناآگاه  است‌؟‌٠  و  شما  خدا  را  از  چیزهائی  باخبر  می‌کنید  که  خدا  سراغـی  از  آنـها  در  آسمانها  و  زمین  ندارد؟‌!

این  سبک  بیان  سبک  تـمسخرآمـیزی  است ‌که  با  یاوه‌سرائی  و  هرزه‌گرائی  آن  مشرکان‌ که  سخت  بدان  فرو  می‌رفتند  و  در  آن  پافشاری  می‌کردند،‌کمال  مناسبت  را  دارد.  به  دنبال  این  استهزاء  و  تمسخر،  تنزیه  و  تـقدیس  یزدان  از  چیزهای  ناروای  مقام  ایزد  سبحان ‌که  مشرکان  می‌گفتند  و  می‌انگاشتند  قرار  می‌گیرد:

(سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ ).

خداوند  منزّه  (‌و  وارسته  از  هرگونه  انبازی‌)  و  فراتـر  از  آن  چیزهائی  است  که  مشرکان  انبازشان  می‌دانند.  روند  قرآنی  پیش  از  آن‌که  در  بیان  آنچه‌ گفته‌اند  یـا  کرده‌اند  جلوتر  رود،  پیروی  بر  ایـن  شـرک  مـی‌زند  و  می‌گوید که  شرک  عارضی  وگذرا  است‌،  ولی  فطرت  در  اصل  بر  توحید  و  یگانه‌پرستی  است‌...  بعدها  مخالفت  در  گرفته  است  و  چند  تا  پرستی  آمـیزۀ  یکـتاپرستی  شـده  ا‌ست‌:

(وَمَا كَانَ النَّاسُ إِلا أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا). 

مردمان  (‌در  آغاز  آفرینش‌)  ملّت  واحدی  بیش  نبودند  (‌و  سرشت  انسانی  ایشـان  اسـتعداد  خیر  و  شرّ  در  خود  داشت‌.  خداوند  پیغمبرانی  از  میانشان  برانگیخت  تا  آنان  را  برابر  وحی  آسمانی  به  راه  خیر  بدارند  و  ارشاد  کنند.  بعدها)  مردمان  دو  گروه  شدند  و  بـا  هـم  اختلاف  پـیدا  کردند.  (‌یعنی  دسته‌ای  از  کلام  آسمانی  پیروی  کردند  و  راه  خیر  در  پیش  گرفتند،  و  گروهی  به  وسوسۀ  شیطانی  گوش  فرا  دادند  و  به  راه  شـرّ  رفتند  و  میکروب  پیکر  جامعۀ  انسانی  شدند)‌.

مشیّت  خدا  خواسته  است ‌که  همگی  ایشان  را  تا  پایان  وقت  معیّن  عمرشان  زنده  نگاه  دارد  و  بدانـان  فرصت  حیات  دهد.  فرمان  یزدان  بـر  ایـن  رفـته  بـود  و  برای  حکمتی ‌که  خود  اراده  فرموده  بود  چنین  دستوری  اجراء  گردید:

(فَاخْتَلَفُوا وَلَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيمَا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ) (١٩)

اگر  سخن  پروردگارت  از  پیش  بر  ایـن  نـرفته  بود  (‌کــه  عذاب  بزرگ  کافران  و  مـجازات  شـدید  مـبطلان  تـا  روز  رستاخیر  به  تأخیر  انداخته  شود)‌،  دربارۀ  چیزی  که  در  آن  اختلاف  دارند  (‌بـا  تـمییز  حقّ  از  باطل‌،  و  بـر  جـای  داشتن  محقّ  و  نـابود  کردن  مـبطل‌)  داوری  مـی‌شد  (‌و  مسألۀ  کفر  و  نـفاق  خاتمه  مـی‌یافت‌،  چرا  کـه  از  تـرس  نابودی  آنی‌،  اختیار  که  رمز  تکامل  و  پیشرفت  است  از  میان  برمی‌خاست  و  جبر  مطلق  بر  جامعه  حاکم  می‌شد.  امّا  چون  مجازات  آنـی  مخالف  سـرشت  انسـانی  است‌،  خدا  چنین  نکرد)‌.

پس  از  این  پیرو،  روند  قرآنی  به  پیش  مـی‌رود  و  چیزهائی  را  مطرح  می‌کند که  جانشینان  و  جایگزینان  پیشینیان  می‌گفتند که  مشرکان  و کافران  همعصر  نـزول  قرآنند:

(وَيَقُولُونَ لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ) (٢٠) 

کافران  می‌گویید٠  کاش‌!  معجزه‌ای  (‌جز  قرآن‌،  همچون  معجزۀ  سائر  پپغمبران‌)  بر  او  (‌که  محمّد  است‌)  از  سوی  پروردگارش  فرو  فرستاده  مـی‌شد  (‌و  مـا  را  بـه  صدق  رسالتش  قانع  می‌کرد!  بدیشان‌)  بگو:  (‌نزول  معجزات  از  عالم  غیب  است  و)  تنها  خدا  است  که  بر  غیب  آگاه  است‌.  (‌اگر  قرآن  شما  را  قانع  نمی‌سازد)  پس  مـنتظر  بـاشید  و  من  هم  با  شما  منتظر می‌مانم  (‌تـا  ببینیم  عـاقبت  کـار  و  فرمان  پروردگار  چه  خواهد  بود)‌.

پس  همۀ  آیاتی  که  این ‌کتاب  سترگ  و  معجزۀ  جاویدان  یزدان  بزرگ  در  بر  دارد،  برای  ایشـان  بسنده  و کـافی  نبوده  است‌!  همچنین  همۀ  نشانه‌هائی‌ که  در  سراسر  جهان  هستی  پراکنده‌اند  و  بر  وجود  خدا  دلالت  دارند،  آنان  را  کــفایت  نـمی‌کرده  است!  ایشان  همسان  معجزات  و  خوارقی  را  پیشنهاد  می‌کردندکه  پیغمبران عليهم السّلام  در  طول  زمان  برای  ملّتهای  خـود  آورده  بـودند.  آنـان  سـرشت  رسالت  محمّدی  را  درک  و  فهم  ننموده‌اند  و  سـرشت  معجزات  و  خوارق  همچون  رسـالتی  را  نشـناخته‌انـد.  رسالت  محمّدی  یک  معجزۀ گذرا  و  موقّتی  نیست‌ کـه  نسلی  آن  را  ببينند  و یا كار  آن  پایان  بگیرد.  بلکه  رسالت  محمّدی‌،  معجزۀ  دائمی  است  و  پیوسته  دلها  و  خردها  را  در  میان  همۀ  نسلهای  متوالی  انسانها،  مخاطب  قـرار  می‌دهد،  و  با  قلوب  و  عقول  آنان  سخن  می‌گوید.

خدا  پیغمبر صلّی الله عليه و آله وسلّم   خود  را  رهنمود  می‌فرماید  به  این‌ که  ایشان  را  به  یزدان  واگذارد،  یزدانی‌ که  می‌داند  در  جهان  غیب  خود  چه  چیز  وجود  دا‌رد،  و  اگر  خواست  مـزه  و  خارقه‌ای  بدیشان  نشان  دهد  آن  را  آشکـار  و  نمودار  می‌نماید،  و  اگر  نـخواست‌،  فرمان  او  را  است‌:

(فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ ) (٢٠)                                             

بگو:  (‌نزول  معجزات  از  عالم  غیب  است  و)  تنها  خدا  است که  بر  غیب  آگاه  است  (‌اگر  قرآن  شما  را  قانع  نمی‌سـازد)‌.  پس  منتظر  باشید  و  من  هم  با  شـما  منتظر  مـی‌مانم  (‌تا  ببینیم  عاقبت  کار  و  فرمان  پروردگار  چه  خواهد  بود)‌.  این  پاسخی  است  که  در  لابلای  آن‌،  هم  مهلت  و  «‌رصت  دادن‌،  و  هم  ترساندن  و  بیم  دادن‌،  قرار  دارد...  گذـته  از  مهلت  و  فرصت  و  افزون  بر  بیم  و  تهدیدی ‌که  در  ایـن  پاسخ  نهفته  است‌،  در  آن‌،  بیان  حدود  و  ثغور  عبودیّت  در  برابر  الوهیّت  نـیز  وجود  دارد.  چـه  محمّد  صلّی الله عليه و آله وسلّم ‌ که  بزرگترین  پیغمبر  در  میان  همۀ  پیغمبران  یـزدان  سبحان  است‌،  هیچ  چیزی  از  امور  غیب  نمی‌داند.  چه  غیب‌،  بطور  کلّی  به  خدا  اختصاص  دارد.  همچنین  هـمچون  پیغمبر  بزرگواری  بر  هیچ  چیزی  از کار  و  بار  مردمان  تو‌انـائی  ندارد،  چه  کار  و  بار  مردمان  به  خدا  واگذار  و  مو‌کول  است‌...  از  دیگر  سو  در  این  پاسخ  جایگاه  عبودیت  در  برابر  مقام  الوهیّت‌،  مشخّص  و  معیّن  مـی‌گردد،  و  خـطّ  برجسته  و  آشکاری  میان  این  دو  حقیقت  کشیده  می‌شود،  خطّ  برجسته  و  آشکاری‌ کـه  شـبهه  و گـمانی  باقی  و  برجای  نمی‌گذارد.

*روند  قرآنی  وقتی ‌که  از  بیان  چیزهائی  که  جانشینان  و  جایگزینان  پیشینیان  