 که  پرهیزگارند  (‌و  هراس  از  عقاب  و  عذاب  خدا  را  در  مدّ  نظر  دارند)‌.

اختلاف  شب  و  روز  در  پی  هم  آهدن  آن  دو  تا  است‌.  همچنین  اختلاف  شب  و  روزبه  معنی  تفاوت آن  دو  در  درازی  و کوتاهی  است‌.  شب  و  روز  هردو  تا  پدیده‌های  نمودار  و  آشکار  شگفت‌انگیزی  هستند،  ولی  به  سـبب  دیدنهای  مکرّر  و  خوی  گرفتنهای  فـراوان  با  آ‌نـها،  تأثـیرشان  در  حسّ  و  شـعور کـاستی  پـذیرفت‌،  است  و  شگفتی  و  شگرفیشان  در  دل  و  جان  فروکش‌ کرده  است‌.  مگر  در  لحظاتی  که  جان  بیدار  می‌شود،  و  وجدان‌ها  در  آن  لحظات  برای  مشاهدۀ  طلوعها  و  غروبها  تکان  می‌خورد.  بدین  هنگام  است‌ که  انسان  همچون  کسی‌ که  تـازه  به  جهان  پای  نهاده  باشد،  بامدادان  و  شامگاهان  می‌ایستد  و  به  تماشای  طلوع و  غـروب  مـی‌پردازد،  و  در  پـدیدۀ تازه‌ای  را  با  چشم  باز  و  با  حسّ و  شعور  آگاه  ورانداز  می‌کند.  این  همان  لحظاتی  است‌ که  آدمـی  در  آنـها  زندگی ‌کامل  و  حقیقی  دارد،  و  خشکیدگی  و  پوسیدگی  دستگاه‌های  گیرنده  و  فرستنده  بدن  از  میان  مـی‌رود  و  زدوده  می‌شود،  خشکیدگی  و  پوسیدگی  حاصل  از  انس  و  الفت  فراوان  با  پدیده‌های  جهان‌.

(وَمَا خَلَقَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ ).

و  چیزهائی  که  خداوند  در  آسمانها  زمين  آفریده  است‌.  اگر  انسان  لحظه‌ای  -  بلی  فقط  لحظه‌ای  -  بایستد  و  به  «‌چـزهائی ‌که  خداوند  در  آسمانها  و  زمین  آفریده  است‌« آگاهانه  بنگرد،  و  اين  همۀ  پدیده  و  آفریدۀ  فراوان  جهان  را  پیش  چشم  دارد،  و  انواع  و  اجناس  و  احوال  و  اوضاع  و  اشکال  و  هیئات  بیرون  از  شمار  مخلوقات  آفریدگار  را  در  چشم‌انداز کیهان  با  دیدۀ  خرد  ورانداز  كند،  مَشک  او  پر  می‌گردد  و  از  چیزی  سرریز  می‌شود که  در  هـمۀ عمرش  او  را  بی‏نیاز  می‌کند،  و  تا  زنـده  است  او  را  بـه  اندیشه  و  پژوهش  و  نگرش  می‌خواند  و  به  تدبّر  و  تفكّـر  می‌نشاند...  بگذریم  از  این ‌که  آفرینش  آسمانها  و  زمین  و  پیدایش  و  ساختار  آنها  بـدین  شکل  و  بـدین  شـوۀ  شگرف  و  شگفت‌،  خود  به  تـنهائی  آدمـی  را  چگـونه  منقلب  و  دگرگون  می‌سازد  و  تارهای  دل  او  را  تند  و  سریع  می‌نوازد  و  هر  چه  زودتر  به  خود  مشغول  و  سرگرم  می سازد،  آن‌گـاه  دل  را  رهـا  مـی‌کند  تـا  مـحـو  تماشای  جهان  بالا  و  پائین  شود...  در  همۀ  این  کارها:  

(لآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ) (٦)

نشانه‌هائی  (‌بـر  وجـود  آفریدگار  و  دلائلی  بـر  عظمت  پروردگار)  برای  کسانی  است  که  پرهیزگارند  (‌و  هراس  از  عقاب  و  عذاب  خدا  را  در  مدّ  نظر  دارند)‌.

پرهیزگاران  دلهایشان  بدین‌ گونۀ  ویژه  دریافت  می‌دارد.  آنان  فهم  و  درکی  دارند که  از  پـرهیزگاری  سـرچشـمه  گیرد.  پرهیزگاری  است‌ که  این  دلهـا  را  خروشان  و  حسـاس  و  تاثـیرپذیر  مـی‌سازد،  و  آنـها  را  در  مـقابل  نمادهای  قدرت  و  جلوه‌گاه‌های  نـوآفرینی  و  مـعجزات  آفریده‌هائی‌ که  چشـمها  و گوشها  آنـها  را  می‏بینند  و   می‌شنوند،  به  کرنش  می‌اندازد.  

*
ایـن  شيـوۀ  قرآن  است‌.  قرآن  به  زبان  نشانه‌های  خداشناسی  موجود  در  پدیده‌های  جهان  که  پراکـنده  در  پیرامون  انسان  هستند،  با  فطرت  بشری  سخن  می‌گوید.  چه  یزدان  سبحان  می‌داند که  میان  فطرت  انسان  و  میان  فطرت  پدیده‌های  جهان  زبان  مشـترکی  وجود  دارد،  و  پیامهای  شنیدنی  و  فهمیدنی  میان  این  د‌و  فطرت  ردّ  و  بدل  می‌گردد!  شیوۀ  قرآنی  به  اسلوب  جدلی  نـپرداخـته  است‌،  اسلوب  جدلی‌ای  که  بعدها  در  میان  اهل  کـلام  و  فیلسوفان  پیدا گردید  و  سخت  سرگرم  آن  شدند.  زیـرا  خدا  می‌دا‌ند که  اسلوب  جدلی  به  دلها  فرو  نمی‌رود،  و  از  منطقۀ  سرد  ذهن  تجاوز  نمی‌کند،  منطقوۀ سردی ‌که  جنبش  و  پویشی  را  پـدید  نـمی‌آورد،  و  زنـدگی  و  حیاتی  را  نمی‌سازد.  تنها  چیزی  که  اسلوب  جـدلی  مـنتهی  بدان  می‌شود  جنبش  و  پویشی  در  ذهن  سرد  است‌ که  آن  هم  بر  باد  می‌رود  و  در  هوا  پراکنده  می‌شود!

برنامه  قرآنی  با  شیوۀ  ویژۀ  خود دلائلی  را که  می‌آورد،  نیرومندترین  دلائل است‌.  دلائلی  است  که  دل  و  عقل  را  قانع  می‌سازد.  این  هم  صفت  مشخصۀ  دلائـل  قـرآنـی  ا‌ست‌...  پیش  از  هر  چیز،  بودن  خود  این  جهان‌،  و  در  ثانی  حرکت  و  چرخش  منظم  و  مرتب  و  هماهنگ  و  همآوای  جهان،  و  تحولات  و  تبدلات  و  دگرگونیهائی‌ که  بـرابر  قوانین  معلوم  و  روشنی  انجام  می‌گیرند  -  قوانش  معلوم  و  روشنی‌ که  پیش  از  آشنائی  انســانها  بـا  آنـها  وجـود  داشته‌اند  -  اینها  را  نمی‌توان  توجیه  و  تفسیر کرد،  مگر  با  اعتقاد  به  نیروئی  که  گرداننده  امور  جهان  است‌،  یـعنی  یزدان  که  آفریدگار کیهان  و  پروردگار  همگان  است‌.  کسانی‌که  دربارۀ  این  حقیقت  به  ستیز  می‌پردازند،  دلیل  معقولی  برای  جایگزینی  آن  ندارنـد.  چیزی  جز  ایـن  نمی‌توانند  بگویند:  جهان  هستی  و  قوانین  آن  خـود  بـه  خود  پدید  آمده  است‌،  و  وجود  آن  نیازی  به  علّت  و  دلیل  ندارد،  و  وجود  جهان  متضمّن  قوانین  خود  نیز  می‌باشد! اگر  این  سخـن‌،‌کلام  مفهوم  یا  معـقولی  است‌،  بگذار  چنین  انگاشته  شود.  

اين  چنين  سخنی  در  اروپا  برای ‌گریز  از  اعتقاد  به  خدا  گفته  می‌شد.  چرا که  در  آنجا گریز  مردمان  از کلیسا  مقتضی ‌گریز  ایشان  از  قبول  یزدان  بود!  سپس  این  سخن  در  اینجا  و  آنجا گفته  شد.  اروپائیان  دیدند  اعـتراف  به  الوهیّت  یزدان  مقتضی  اعتراف  به  حقانیّت  کـلیسا  است‌.  لذا  به  ترک  خدا گفتند  تا  به  ترک‌ کلیسا  بگویند!

مشرکان  جاهلیّتهای  قـدیم  بـیشترشان  به  وجود  خدا  اعتراف  می‌كردند،  ولی  دربـارۀ  ربوبیّت  او  بـه  سـتیز  می‌پرداختند،  هـمان‌گونه  کـه  در  دورۀ جاهلیّت  عربی  دیدیم‌،  جاهلیّتی ‌که  این  قرآن  نخستین  بار  با  آن  روبرو  گردید.  برهان  قرآنی  با  مـن  خودشان  و  بـا  عـقیدۀ  خودشان  دربارۀ  یزدان  سبحان  و  صـفات  ا‌یزد  منّان،  ایشان  را  محاصره  می‌کرد.  به  مقتضی  خود  این  منطق  از  آنان  می‌خواست‌ که  تنها  یزدان  یگـانه  را  خـداونـدگار  خویش  بدانند،  و  با  پیروی  و  اطاعت  از  آفریدگار  جهان  در  شعائر  و  مراسم  و  قوانین  و  شرائع‌،  تنها  در  برابر  او  کرنش ‌کنند  و  فـقط  او  را  بـپرستند...  جـاهلیّت  عربی  الوهيّت  را  می‌پذیرفت  و  در  ربوبیّت  کشمکش  و  سـتیز  می‌کرد،  ولی  جاهلیّت  قرن  بیستم  می‌خواهد  از  زیر  بار  سنگین  این  منطق  خویشتن  را  پیش از هر  چیز  با گریز  از  پذیرش  الوهیّت  آزاد  و  رها  سازد،  و  خدا  را  از  زندگی  خود  حذف  کند!

جای  شگفت  است  در کشورهائی  که  ‌«‌اسلامی‌«  نامیده  می‌شوند،  با  هر  وسیله‌ای  پنهان  و  آشکار  ایـن‌گريز  رسواگرانه‌،  به  نام  «‌علم‌«  و  «علمگرائی‌«  تبلیغ  و  ترویج  می‌گردد!  وگفته  می‌شود:  «‌غیبگرائی‌«  د