مسأله  به  شکل  واقعی  و  با  بیان  ساده‌،  بدور  می‌افتند.  شکل  واقعی  و  بیان  ساده‌ای‌ که  مقرّر  می دارد:  همه  چیز  با  قضا  و  قدر  خدا  انجام  می‌پذیرد.  مسیری  هم که  انسان  به  هر  شکلی  که  در  پیش  می‏‎گیرد،  نتائج  و  آثـار  خود  را  در دنـیا  و  آخرت  به  بار می آورد  و ثمرۀ  خود  را  می‏بخشد،  قضا  و  قدر  یزدان  نیز  بر آنها  جاری  می‌گردد  و  نـتائج  و  آثـار  همان  گونه  می‌شوند  که  باید  بشوند...  بدین  منوال  همۀ  امور  به  قضا  و  قدر  یزدان  برمی‌گردد...  امّا  بدین  نحو:  آنچه  را  که  قضا  و  قدر  یزدان  پیاده  می‌کند،  از  اراده‌ای  برمی‌خیزد که  به  انسان  عطاء  شده  است  ...  بیش  از  این  سخن‌ گفتن  جدلی  است ‌که  به  ستیزه  می‌کشد.

نشانه‌های  هدایت  و  دلائل  حقیقت  و  الهامهای  ایمان  در  این  قرآن  به  مشرکان  نموده  می‌شود.  قرآنی ‌که  آنان  را  در  آفاق  و  انفس‌،  یعنی  در  جهان  بیرون  و  درون‌،  یا  در  عالم‌ کبیر  و  در  عالم  صغير،  متوجّه  آیات  یزدان  می‌سازد.  این  آیات  خود  به  تنهائی  ضامن  این  است  -  به شرط  بیدا‌ری  دلها  و  توجّه  آنها  به  آیات  -  تارهای  این  دلها  را  بنوازد  و در آنها  فهم  و  شعور خفته  را  به  تکان  در آورد  و  آنها  را  بیدار  سازد  و  بدانها  زندگی  بخشد،  تا  بتوانند  مطالب  را  دریافت  دارند  و  بدانها  پاسخ  مثبت  دهند...  امّا  مشرکان  تلاش  نورزیده‌اند  تـا  راهیاب  گردند.  بلکه  فطرتشان  را  بیکاره  و  بیفائده  گذاشته‌انـد  و  انگیزه‌های  آن  را  در  خود کشته‌اند.  در  نتیجه  خدا  نیز  میان  ایشان  و  میان  الهامهای  هدایت  حجابی  پـدیدار کرده  است‌.  لذا  وقتی ‌که  به  خدمت  پیغمبر  صلیّ الله عليه وآله وسّلم ‌ می‌آیند،  با  چشمان  و  گوشهای  باز  و  با  دلهای  هوشیار  نمی‌آیند،  تا  در  بارۀ  چیزی  بیندیشند  که  او  بدیشان  می‌فرماید،  انـدیشه‌ای  همچون  اندیشۀ  پژ‌وهشگری‌ که  به  دنبال  حقیقت  است‌.  لیکن  می‌آیند  تا  جدال  و  ستیز کنند،  و  اسباب  رد کردن  و  علل  نپذیرفتن‌،  و  راه  تکذیب  حقائق  نمودن  را  بجویند  و  پیدا  كنند:

(حَتَّى إِذَا جَاءُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا أَسَاطِيرُ الأوَّلِينَ).

 تا  آنـجا  کـه  وقتی  بـرای  مـجادله  بـه  پـیش  تـو  مـی‌آیند  می‌گویند:  اینها  (‌که  تو  بر  ما  می‌خوانی‌)  جز  افسـانه‌های  پیشینیان  چیز  دیگری  نیست‌.

(‌اساطیر)‌:  جمع  اسطوره‌،  به  معنی  افسانه  است‌.  عربها  اساطیر  را  بر  داستانهائی  اطلاق  مـی‌کردند که  در  بر  گیرندۀ  خوارق  مربوط  به  خدایـان  و  پـهلوانان  در  حکایتهای  بت‌پرستانه  باشد.  نـزدیکترین  ایـن  چیز  بدیشان  بت‌پرستی  ایرانی  و  افسانه‌های  آ‌نجا  بود.

مشرکان  خوب  می‌دانستند که  ایـن  قرآن  افسانه‌های  پیشینیان  نیست‌.  ولی  آنان  مجادله  می‌کردند  و  به  دنبال  اسباب  و  عللی  بودند که  بدانها  برای  نپذیرفتن  و  تکذیب  کردن  چنگ  بزنند.  ایشان  انواع  شبهه‌های  دور  از  ذهن  را  می‌جستند  و  به  گمانهای  بی‌بنیاد  متوسّل  می‌شدند...  در  آیه‌هائی‌ که  از  قرآن  برای  آنـان  خـواند‌ه  مـی‌شد،  داستانهائی  از  پـیغمبران‌،  و  اقوام  ایشـان‌،  و  نابودی پيشینیان  تکذیب  کنندۀ  حـقّ  و  حـقيقت‌،  به  گـوششان  مـی‌خورد.  نـیرنگبازانه  به  انتقاد  می‌پرداختند  و  سست‌ترین  سبب  و  نا چیز ترین  علّت  را  بهانه  می‌کردند  و  دربارۀ  چنین  داستانها  و  دربارۀ  جملگی  قرآن  می‌گفتند:

  (إِنْ هَذَا إِلا أَسَاطِيرُ الأوَّلِينَ).

اینها  (‌که  تو  بر  ما  می‌خوانی‌)  جز  افسانه‌های  پیشينیان  چیز  دیگری  نیست‌.

برای  منحرف  کردن  مردمان  از  شنیدن  قرآن‌،  و  اسـتوار  داشتن  این  بهتان  -  این ‌کـه  مـی‌گفتند  ایـن  قـرآن  جـز  افسانه‌های  پیشینیان  نـیست  -  مـالک  پســر  نـضر کـه  داستانهای  ایرانی  رستم  و  اسـفندیار  را  حـفظ  می‌کرد،  رستم  و  اسفندیار که  از  پهلوانان  افسانه‌ای  ایران  هستند.  وقتی‌ که  پیغمبر صلیّ الله عليه وآله وسّلم   می‌نشست  و  برای  مردم  قرآن  را  تلاوت  می‌فرمود،  مالک  پسر  نضر  نزدیک  بدو  مجلسی  را  ترتیب  مـی‌داد  و  به  قصّه‌گـوئی‌  و  افسـانه‌ سرائـی  می‌پرداخت  و  به  مردم  می‌گفت‌:  اگر  محمّد  افسانه‌های  پیشینیان  را  برای  شما  روایت  می‌دارد،  من  داستانهای  زیباتری  می‌دانم  و  آنها  را  برای  شما  نقل  می‌کنم‌.  سپس  افسانه‌هائی  که  می‌دانست  برای  مــردمان  مـی‌گفت‌،  تـا  ایشان  را  از گوش  فرا  دادن  به  قـرآن  مـجید  مـنصرف  گرداند  و  بدور  دارد!

بزرگان  قوم  نیز  مردمان  را  از گوش  فرا  دادن  به  قـرآن  نهی  می‌کردند  و  باز می‌داشتند،  و  خودشان  نـیز  دوری  می‌گزیدند  و گوش  فرا نمی‌دادند،  از  ترس  ایـن  کـه  از  قرآن  متأثّر  شوند  و  پذیرش  پیدا کنند  و  مسلمان‌ گردند:  

(وَهُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَيَنْأَوْنَ عَنْهُ وَإِنْ يُهْلِكُونَ إِلا أَنْفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ).

 آنان  (‌ديگران  را)  از  قرآن  باز  می‌د‌اراند  و  خود  نيز  از  آن  دوری  مــی‌گزینند  (‌و  لذا  نــه  خـودشان  از  قرآن  سـود  می‌برند  و  نه  می‏‎گذارند  از  آن  سود  ببرند!  به  سبب  چنین  کاری‌)  آنان  جز  خـویشتن  را  هـلاک  نمی‌نمایند  (‌و  تـنها  خـودشان  زیـان  مـی‌بینند)  ولی  (‌زشـتی  عمل  خود  و  فرجام  بد  آن  را)  درک  نمی‏‎کنند.

مشرکان  مطمئنّ  بودند  که  قـرآن  افسـانه‌های  پیشینیان  نیست‌.  آن  را  برابر  با  افسـانه‌ها  قـرار  دادن  هـیچگو‌نه  فائده‌ای  ندارد،  اگر  مردمان  را  آزاد گذارند که  گوش  فرا  دهند!  بزرگان  قریش  بر  خـویشتن  می‌ترسیدند  هـمان  گونه‌ که  بر  پیروان  خود  نیز  بیم  داشتند  از  این‌ که  قرآن  در  آنان  تأثیر گذار  و  ایشان  را  مجذوب  خویش  گرداند.  در  این  صورت‌ کافی  نبود که  در  مبارزه  میان  حقیّ ‌که  با  سلطۀ  نیرومند  و  قدرت  استوار  به  ژرفای  دلها  می‌خزید،  و  باطلی ‌که  سست  و  در  حال  فرو  افتادن  بود،  نضر  پسر  حارث  یا  مالک  پسر  نـضر  بیاید  و  بنشیند  و  برای  مـردمان  قصّه‌ گـوئی  کـند  و  افسـانه‌های  پیشینیان  را  برایشان  روایت  نماید!  بدین  خـاطر  بود  کـه  پـیروان  خویش  را  نهی  می‌کردند  و  بازمی‌داشتند  از  این ‌که  بدین  قرآن  گوش  فرا  دهند،  و  خودشان  نیز  دوری‌ کـنند  و  به  قرآن‌ گوش  نکـنند،  از  تـرس  ایـن‌ کـه  متأثّر  شـوند  و  پذیرای  آئین  راستین  اسلام ‌گردند!  داستان  اخنس  پسـر  شرَیقْ‌،  و  ابوسفیان  پسر  حـرب‌،  و  عـمرو  پسـر  هشام‌،  داستان  مشهوری  است‌.  اینان  با  کشش  و  جـاذبۀ  قـرآن  سخت  مقاومت  می‌کردند،  امّا  جاذبۀ  نیرومند  قرآ‌ن  آنان  را  نهانی‌ کاملاً  به  سوی  خـود  مـی‌کشید  و  تـلاوت  آن  ایشان  را گرفتار  و  شیدای  خویش  می‌ساخت‌.ولی  کسانی‌ که  راه  کفر  را  در  پیش  می‌گیرند،  با  قانون  زندگی  مخالفت  می کنند،  و  راستای  راه‌ کم