یده  است  و  امور  آنها  را  گردانـده  است‌،  سـزاوار  است  کـه  پروردگار  باشد،  پروردگاری  که  انسـانها  بـا  بـند‌گی  و  پـرستش  در  بـرابـرش‌ کرنش  بـبرند،  و  چیزی  از  آفریده‌های  او  را  انباز  وی  نکنند...  آیا  این  مسأله،  یک  مسألۀ  منطقی  زندۀ  واقعی  نیست‌؟  مسأله‌ای  که  نیازی  به  خسته  کردن  ذهن  ندارد،  و  نیازی  نیست  که  به  دنبال  پژوهش  قیاسهای  جدلی  راه  افتاد،  قـیاسهائی  که  ذهـن  بیفائده  آنها  را  بر  زبان  می‌رانـد  و  مـی‌جوَد،  قـیاسهای  جدلی  خشک  و  بیسودی‌ که  یک  بار  هم  به  دل ‌گرمی  نــمی‌بخشند،  و  وجــدان  را  بــه  جـوش  و  خر‌وش  نمی‌اندازند!

این  هستی  سترگ  و  شگـفت‌:  آسـمانها  و  زمـين  آن‌،  و  خورشید  و  ماه  آن‌،  و  چیزهائی‌ که  در  آسمانها  و  زمین  است‌،  اعم  از  آفریده‌ها،  ملّتها،  گیاه‌ها،  پرنده‌ها،  حیوانها،  و  غیره‌...  همه  و  همه  برابر  قوانینی  حـرکت  مـی‌كنند  و  می‌زیند که  یزدان  آن  قوانین  را  نیز  همچون  تمام  اشیاء  هستی‌،  پدیدار  و  در  جهان  برقرار کرده  است‌.

این  شب  دیر  پای  دامن  فروهشتۀ  همه‌ جا گیری‌ که  از  همه  چیز  جز  خوابها  و  شبحها  آرمیده  است‌،  و  این  بامدادی  که  در  تاریکی  شب  چون  غنچه  لب  به  خنده‌ گشوده  است  و  بسان  کودک  خشنود  لبخند  می‌زند،  و  این  جنبشی ‌که  بامداد  آن  را  تنفس  می‌کند  و  سرور  و  شادی  به  زندگی  و  زندگان  می‌دمد  و  می‌خزد،  و  این  سایه‌های  جنبنده‌ای‌که  بیننده  آنها  را  بی‌تکان  و  جنبش  می‏‎بیند  ولی  آرام  حرکت  می‌کند،  و  این  پرندگانی  که  بامدادان  بیرون  مـی‌پرند  و  شــامگاهان  بـرمی‌گردند  و  ایـنجا  و  آنـجا  مـی‌پرند  و  می‌جهند  و  در  هیچ  حال  و  وضعی  آرام  نمی‌گیرند،  و  این  گیاهانی‌ که  بـرمی‌دمند  و  سـر  از  نـقاب  خـاک  بیرون  می‌آورند  و  پیوسته  رو  به  رشـد  و  حـیات  مـی‌روند  و  می‌نهند،  و  این  همه  آفریدگانی‌ که  سیلابگون  با  جهش  و  جنبش  می‌آیند  و  می‌روند،  و  این  رحمهائی ‌که  می‌زایند  و  نوزادانی  بیرون  می‌دهند،  و  این‌ گورهائی ‌که  می‌بلعند،  و  بالأخره  زندگی  آن‌ گونه ‌که  خدا  خواسته  است  به  راه  خود  می‌رود...  اینها  مجموعه‌ای  از  تصویرها  و  سایه‌ها،  شیوه‌ها  و  نمونه‌ها  و  شکلها  و گونه‌ها،  حرکتها  و  جنبشها،  احوال  و  اوضاع‌،  آمدنها  و  رفـتنها،  فـرسودنها  و  تـازه  شدنها،  پژمردنها  و  بالیدنها،  تولّدها  و  مردنها،  و  حرکت  همیشگی  در  این  هستی  بزرگ  و  شگفت‌انگیزی‌ که  لحظه‌ای  در  شبی  و  در  روزی  سستی  نمی‌پذیرد  و  باز  نمی‌ایستد...  یکایک  اینها  خاطره‌های  هستی  انسـان  را  برای  اندیشیدن  و  نگریستن  و  متأثّر گردیدن‌،  به  جوش  و  خروش  می‌اندازد،  بدان  هنگام  که  دل  بـیدار گـردد،  و  دریچۀ  آن  رو  به  صحنه‌های  خداشناسی  پراکنده  در  پدیده‌ها  و  کرانه‌های  جـهان  بـاز  شـود...  قـرآن  مـجید  می‌خواهد  بدون  واسطه  دل  را  بیدار  و  عقل  را  هوشیار  کند  تا  بدین  مجموعۀ  عظیم  شکلها  و  صورتها  و  نشانه‌ها  بنگرند  و  دربارۀ  آنها  بیندیشند.

(إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ).

پروردگار  شما  خداوندی  است  که  آسـمانها  و  زمـین  را  در  شش  دوره  بیافرید.

پروردگار  شـما  کـه  سزاوار  ربوبیّت  و  عـبادت  است‌،  آفربدگاری  است  که  آسمانها  و  زمین  را  آفـریده  است‌.  آسمانها  و  زمین  را  از  روی  اندازه  و  سنجش  و  حکمت  و  فلسفه  و  اندیشه  و  بینش،  هستی  بخشیده  است‌:

(فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ).

در  شش  دوره‌.

خدا  در  شش  روز  جهان  را  آفریده  است  بـرابـر  آنـچه  حکمت  او  مقتضی  بوده  است  و  خواسته  است  ترکیب  بند  و  هماهنگی  آن  تکمیل  شود  و  برای  چیزی  آماده‌ گردد که  یزدان  سبحان  اراده  فرموده  است‌.

ما  به  معیّن  و  مشخّص‌ کردن  این  شش  روز  نمی‌پردازیم‌.  چه  این  شش  روز  در  اینجا  برای  این  ذکر  نشده  است ‌که  اندازه  و  نوع  آن  محدود  و  مقرّر گردد.  بلکه  ایـن  شش  روز  در  اینجا  ذکر گردیده  است  تا  حکـمت  سـنجش  و  اندیشه  و  بینش  آفرینش  بیان ‌گردد،  و گفته  شود که  این  آفرینش  برای  اهـداف  و  مـقاصدی  صـورت  پـذیرفته  ا‌ست‌،  و  جهان  برای  رسیدن  بدین  اهداف  و  مقاصد  آماده  گردیده  است  و  آفریده  شده  است‌.

به  هر  حال  روزهای  ششگانه  غیبی  از  غـیبهای  یـزدا‌ن  است‌،  غیبی  است‌ که  بـرای  پـی  بـردن  بدان،  منبع  و  مصدری  جز  این  منبع  و  مصدر  وجود  ندارد.  پس  بر  ما  لازم  است‌ که  در  پیشگاه  این  منبع  و  مصدر  بایستیم  و  از  آن  در  نگذریم‌.  مقصود  از  ذکر  این  شش  روز،  اشاره  به  حکمت  اندازه‌گیری  و  سنجش  و  ادارۀ  امور  جهان  و  نظم  و  نظام‌ كیهان  است‌،  نظم  و  نظامی ‌كه  هستی  از  آغاز  تا  انجام  خود  برابـر  آن  حـرکت  مـی‌کند  و  بــه  چـرخش  و  گردش  می‌پردازد.

(ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ ).

سپس  به  ادارۀ  امور  جهان  هستی  پرداخت‌.

استواء  بر  عرش‌،  یعنی  استقرار  بر  تخت  سلطنت‌،‌ کنایه  از  مقام  سیطرۀ  والای  ثابت  و  استوار  است  به  زبـانی‌ کـه  مردمان  آن  را  می‌فهمند  و  معانی  و  مفاهیم  را  با  آن  به  تصویر  می‌کشند.  این  هم  شیوه  و  ا‌سلوب  قرآن  در کـار  تصویرگری  است‌،  همان  گـونه  کـه  ما  آن  را  در کـتاب  «‌التصویر  الفنی  فی  القرآن‌«  در  فصل‌:  «‌التخییل  الحسی  و  التجسیم‌«  شرح  داده‌ایم‌.

واژۀ  «‌ثُمّ‌«  به  معنی  سپس‌،  در  اینجا  برای  تراخی  زمانی‌،  یعنی  بیان  فـاصله‌ها  و  ابعاد  مـوجود  در  مـیان  اوقات  روزگاران‌،  نیست‌...  بلکه  برای  ذکر  فاصله  و  بعد  معنوی  است‌.  چه  زمان  در  این  مقام  معنی  ندارد.  مگر  نه  ایـن  است‌ که  حالت  و  هيئتی  نیست‌ که  وقتی  از  اوقات  یزدان  سبحان  نداشته  است  و  سپس  پیدا  کـرده  است‌؟  یـزدان  سبحان  منزّه  از  رخداد،  و  زمان  و  مکانی  است‌ که  رخداد  در  آنها  انجام  مـی‌پذیرد.[2] بـدین  سـبب  مـا  قـاطعانه  می‌گوئیم‌:  وا‌ژۀ  «ثُمّ‌«  به  معنی  سپس‌،  در  اینجا  برای  بُعد  معنوی  است‌.  ما  مطمئن  هسـتیم  کـه  از  مـنطقه‌ای  در  نگذشته‌ایم‌ که  در  حوزۀ  آن  عقل  بشری  حقّ  دارد  داوری  کند  و  قاطعانه  اظهار  نظر  نماید.  زیرا  ما  تکیه  بـر  یک  قاعدۀ  کلّی  داریم‌،  و  آن  این  است  که  یزدان  سبحان  از  پیاپی  آمدن  هيئتها  و  حالتها،  و  ا‌ز  مـقتضیات  زمـانها  و  مکانها،  برکنار  و  منزّه  است‌...  یعنی‌:  اوضـاع  و  احوال  گریبانگیر  خدا  نمی‌گردد،  و  به  ازمنه  و  امکنه  نیازمند  نیست‌.  

(يُدَبِّرُ الأمْرَ). 

زمام  ادارۀ  جهان  هستی  بـه  دست  او  است  (‌و  چرخش  امور  آن  به  فرمان  او)‌.

اوائل  و  اواخر  امور  جهان  را  می‌سنجد  و  در  آنها  اندازه  نگاه  می‌دارد.  احوال  و  مقتضیات  امور کیهان  را  نـظم  و  نظام  می‌بخشد،  و  مقدّمات  و  نتائج  امـور  را  مـرتّب  و  منظّم  می‌ک