نی  است  که  این  تـاب  و  توان  همچون  رسالتی  را  برمی‌تابد  و  آن  را  حمل  می‌کند.  مردمان  بدین  تـاب  و  تـوان  پـی‌ نمی‌برند.  حـتّی  خـود  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدین  تاب  و  توان  پـیش  از  رسـیدن  بـه  نبوّت  پی ‌نبرده  است‌.  امّا  خدائی  که  از  روح  مـتعلّق  بـه  خود  به  انسان  دمیده  است‌،  آگاه  از  هر  آن  چیزی  است ‌که  هر  سلولی  و  یاخته‌ای‌،  و  هـر  بـنیه  و  سـاخته‌ای‌،  و  هـر  آفریده  و  پدیده‌ای‌،  در  برمی‌گیرد.  یزدان  جهان  می‌تواند  به  انسانی  نیروی  این  تماس  ویژه  را  ارمـغان  دارد  به  گونه‌ای  که  کسی  به‌ کیفیّت  آن  پی  نمی‏برد  مگر  انسانی  که  خودش  مزۀ  آن  را  چشیده  است  و  این  خلعت  الهـی  بدو  داده  شده  است  و  بر  تن  ا‌و  چست  گردیده  است‌.

برخی  از  مفسّران  معاصر کوشیده‌اند که  از  راه  علم  وحی  را  اثبات‌ کنند  و  تا  اندازه ای  به  ذهن  نزدیک‌ گردانند.  ما  بــطور کـلّی  با  ایـن  شـیوه  مخالف  هسـتیم  و  آن  را  نمی‌پسندیم‌.  چه  علم  دارای  پهنه  و گسترۀ  خود  است‌،  پهنه  و گستره‌ای‌ که  دانش  ابزار  آن  را  در  دسترس  دارد  و  می‌تواند  در  آن  به  تاخت  و  تـاز  درآیـد.  دانش  دارای  کرانه‌هائی  است  که  ادوات  و  اسباب  کشف  آن  کرانه‌ها  و  پائیدن  و  نگهبانی  از  آنـها  بدو  داده  شــده  است‌.  ولی  دانش  ادّعاء  نکرده  است ‌که  یک  چیز  حقیقی  از  روح  را  می‌دانـد.  چـه  روح  در کـمربند  حـوزۀ  عـملکرد  دانش  نیست‌،  و  روح  چیزی  نـیست‌ که  بتوا‌ن  بـا  آ‌زمـایش  مـادی‌ای  کـه  عـلم  وسـائل  آن  را  در  اخـتیار  دارد  بـه  آزمایش  روح  پرداخت‌.  لذا  دانشی  که  پای‌بند  اصول  و  ارکان  علمی  باشد  از  این ‌که  به  مـیدان  روح  گـام  نـهد  خودداری  می‌کند.  چیزی  که  «‌عـلوم  روحـی‌«  نـامیده  می‌شود،  در  حقیقت  تلاشهائی  در  پی  شکـّها  و گـمانها  است  و  روان  شدن  به  دنبال  خیالات  و  اوهام  است‌[1]  در  این  زمینه  راهی  برای  شناخت  چیزی  نیست‌ که  يقینی  و  حقیقی  بـاشد،  مگـر  آن  انـدازه که  از  منبع  یـقینی  و  حقیقی‌ای  همچون  قرآن  و  حدیث  به  ما  رسیده  است‌،  و  در  حدودی‌ که  در  آنها  آمده  است‌،  بدون  این‌ که  افزایش  و  قیاس  و  دخل  و  تصرّفی  در  آنها  صورت  پذیرد.  چـه  افزایش  و  قیاس  و  دخل  و  تصرّف‌،  عـملکردهای  عـقلی  است‌.  عقل  هم  اینجا  به  مـیدانـی  گـام  مـی‌گذارد  و  در  زمینه‌ای  کار  می‌کند که  میدان  و  زمینۀ  عـقل  نـیست  و  وسائل  و  ادوات  آنها  را  با  خود  ندارد.  آخر  با  وسائل  و  ادوات  عمل  در  همچون  میدا‌نی  و  در  همچون  زمینه‌ا‌ی مجهّز نگرديده است.

(أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ؟). 

آیــا  ایـن  بــرای  مـردم  شگفتی  دارد  که  مـا  مـردی  از  خودشان  را  (‌پیغمبر  کـردیم  و  بدو)  پـیغام  دادیـم  که  مردمان  را  (‌از  عذاب  خدا)  بترسان  و  بـه  مؤمنان  مـژده  بده  که  آنان  در  نزد  پروردگارشان  دارای  مقام  و  منزلت  عالی  هستند  (‌و  از  سابقۀ  نیک  برخوردار  و  بـر  دیگران  برتری  دارند؟‌)‌.  

این‌،  چکیدۀ  وحی  است‌:  بیم  دادن  مـردمان  از  فرجام  مخالفت‌،  و  مژده  دادن  مردمان  به  سرانجام  اطاعت‌.  این  هم  متضمّن  بیان  تکالیف  و  وظائفی  است‌ که  باید  از  آنها  پیروی  شود،  و  بیان  نواهی  و  منکراتی  است‌ که  باید  از  آنها  پرهیز گردد.  ایـن  هم  بیم  دادن  و  مـژده  دادن  و  مقتضیات  آن  دو  بطور  خلاصه  است‌.

بیم  داد‌ن  هم  برای  هـمگی  مـردمان  است‌.  چه  هـمگی  مردمان  نیازمند  تبلیغ  و  بیان  و  تحذیرند.  مژده  نیز  تنها  به  کسانی  داده  می‌شود که  مؤمن  هستند.  بدیشان  مژده  می‌دهد که  آرامش  و  آسایش  و  ثبات  و  استقرار  خواهند  داشت‌...  این  معانی  و  مفاهیمی  است  که  واژۀ  «‌صِدْقٍ‌«  همران  با  «‌قَدَمَ»  در  فضای  بیم  دادن  و  ترساندن‌،  بدانها  اشارت  دارد....

(قَدَمَ صِدْقٍ). 

مقام  و  منزلت  و  درجات  رفیعه‌.

مراد  از  قَدَمَ  صِدْقٍ،  قدم  ثابت  ا‌ستوار  دا‌رای  یقینی  است  که  در  فضای  بیم  و  هراس  و  در  هنگامۀ  ترس  و  خوف  و  در  اوقات  سخت  و  دشوار،  بر  خود  نمی‌لرزد  و  پریشان  نمی‌شود  و  تزلزل  به  خود  راه  نـمی‌دهد  و  پس  و  پـیش  نمی‌رود.

(قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ؟). 

در  نزد  پروردگارشان  دارای  مقام  و  منزلت  عالی  هستند  (‌و  از  سابقۀ  نیک  برخوردار  و  بر  دیگران  برتری  دارند)‌.  

آنان  در  پـیشگاه  خداوندگارشان  از  مقام  و  منزلت  برخوردارند،  پیشگاهی  که  انسـانهای  مؤمن  در  آنجا  آرام  می‌گيرند  و  در  امن  و  امان  می‌مانند،  در  صورتی  که  دلها  و  قدمهای  افراد  دیگر  بر  خود  می‌لرزد  و  ترسان  و  هراسان  می‌گردد.

حکمت  و  فلسفۀ  خدا  در  وحی  به  مـردی  از خودشان  روشن  و  پیدا  است‌.  مردی  است‌ که  ایشان  را  می‌شناسد  و  آنان  هم  او  را  می‌شناسند.  بدو  یقین  و  اطمینان  دارند.  از  او  دریافت  می‌دارند  و  می‌آموزند،  و  بدو  می‌دهند  و  می‌آموزند،  بدون  هیچ ‌گونه  مشکلی  و  ستمی  و  ر‌نجش  خاطری‌...  حکمت  و  فلسفۀ  یزدان  در  ارسال  پیغمبران،  روشن‌تر  و  پیداتر  از  این  است‌.  انسان  بگونۀ  سرشتی  آمادۀ  انجام  خير  و  خوبی  و  شرّ  و  بــدی  است‌.  عقل  او  ابزار  تشـخّص  او  است‌.  ولی  ایـن  عقل  به  ترازوی  درست  و  به  معیار  راستی  نیاز  دارد،  هر  وقت ‌کار  بر  او  پوشیده  بماند،  شبهه‌ها  او  را  احاطه ‌کند،  امواج  و  شهوات  او  را  به  خود کشد،  و  تأثـیرات  عـارضی  و  انگيز‌ه‌های  گذرائی‌ که  به  بدن  و  اعصاب  و  مزاج  می‌رسد  در  او  اثر  کند.  چه  گاه‌ گاهی  سنجشها  و  برآوردهای  عقل  تغییر  و  تبدیل  پیدا  می‌کند  و  ضدّ  و  نقیض  می‌افـتد...  عقل  بـه  ترازوی  درستی  و  به  معیار  راستی  نیاز  دارد که  همچون  تأثـیرات  و  انگیزه‌هائی  در  آن  اثر  نگـذارد  و  آن  را  نلرزاند  و  نامیزان  نگرداند،  ترازو  و  مـعیاری  که  عقل  بدان  رجوع  کند،  و  تسلیم  رهنمونها  و  رهـنمودهای  آن  شود،  و  در  پرتو  ارشاد  و  هدايت  آن  به  راه  درست  برگردد.  این  ترازوی  سبحان  و  شریعت  ایزد منّان  است‌.  این  هم  می‌طلبد  که  دین  خدا  دارای  حقیقت  ثابتی  باشد،  حقيقت  ثـابتی ‌که  عقل  بشری  همۀ  آموخته‌ها  و  برداشت‏های  خود  را  بدان  برگرداند،  و  آنها  را  با  اين  ترازو  و  معیار  درست  بسنجد.  بدین  هنگام  است‌ که  آمو‌خته‌ها  و  بــرداشـتهای  درست  از  نــادرست  تشخیص  داده  می‌شود...

این  سخن  که  می‌گوید:  آئـین  خدا  هـمیشه  «برداشت  انسان  از  آئین  یزدان  است‌«  و  بدین  خـاطر  «‌اصول  و  ارکان  آن  متغیّر  و  متحوّل  می‌شود»‌،  این  قاعدۀ  اساسی  آئین  خدا که  «‌ثابت  و  تغیير  ناپذیری  حقیقت  دین  خدا،  و  راست  و  درست  ماندن  ترازوی  او  است‌«  را  در  معرض  شلی  و  ولی  و  لر