می‌نماید که  هر  زمان  انسانها  از  لحاظ  اعتقاد  و  نظلام  ا‌ز  پـرستش  یـزدا‌ن  یگـانۀ  جهان  منحرف  شده‌اند،  و  در  برابر  بندگان  نه  یزدان  جهان  به  کرنش  افتاده‌اند  و  به  پرستش  آفریدگان  پرداخته‌اند  -  این  کرنش  و  پرستش  چه  به  صورت  اعتقاد  و  شـعائر  بوده  باشد  و  چه  به  شکل  پیروی  از  احكام  و  قوانین  و  شرائع  -  قطعاً  سرانجام‌ کار  انسانیّت  و کرامت  و  حرّیّت  خود  را  از  دست  داده‌اند!

تـفسیر  اســلامی  دربـارۀ  تـاریخ‌،  خواری  و  پسـتی  فرمانبرداران  طاغوتها،  و  سیطره  و  غلبۀ  طـاغوتها  بــر  فرمانبرداران  را  به  یک  عامل  اساسی  برمی‌گردانـد که  بیرون  رفتن  فرمانبرداران  از  آئین  یزدان  است‌.  آن  آئینی  که  الوهیّت  را  منحصر  به  یزدان  سبحان  می‌دانـد،  و  به  همین  خاطر  است ‌که  ربوبیّت  و  فرمانروائی  و  قیمومت  و  حاکمیّت  را  نیز  ویژۀ  آفریدگـار  جهان  مـی‌دانــد  و  بس.  یزدان  سبحان  دربارۀ  فرعون  و  قوم  او  می‌فرماید:

 (ونادى فرعون في قومه قال:يا قوم أليس لي ملك مصر وهذه الأنهار تجري من تحتي ? أفلا تبصرون ? أم أنا خير من هذا الذي هو مهين ولا يكاد يبين ? فلولا ألقي عليه أسورة من ذهب , أو جاء معه الملائكة مقترنين ! فاستخف قومه فأطاعوه إنهم كانوا قوما فاسقين).

فرعون  در  میان  قوم  خود  ندا  در  داد  و  گفت‌:  ای  قوم  من‌!  -  آیا  حکومت  و  مملکت  مصر،  و  این  رودبـارهائی  کـه  در  زیر  (‌کاخها  و  قصرهای‌)  من  روانند،  از  آن  مـن نـیست‌،  مگر  (‌ضعف  موسی  و  شکوه  مرا)  نمی‌بینید؟  اصـلاً  مـن  برترم  از  این  مردی  که  حقیر  و  ضـعیف  (‌و  از  خـانوادۀ  پائین  و  از  طبقۀ  پستی‌)  است  و  هرگز  نـمی‌توانـد  گویا  سخن  بگوید  و  مراد  خویش  را  روشن  بـیان  دارد.  اگر  راست  می‏‎گوید  كه  پیغمبر  خدا  و  دارای  مـقام  والا  است  پس  چرا  دستبندهای  زرّیـن  بـدو  داده  نشده  است  (‌تـا  دستبندها  نشانۀ  عظمت  و  ریاست  او  باشد؟‌)  و  یـا  چرا  فرشتگان  همراه  او  نیامده‌اند  (‌تا  صداقت  گفتار   و  ادّعای  رسالت  او  را  تأیید  کنند  و  بـرای  پیروزی  او  بکوشند  و  بجنگند؟‌)‌.  فرعون  (‌برای  ادامۀ  خودکامگی  خویش‌)  قوم  خویشتن  را  فرومایه  و  ناآگاه  بـار  آورد  (‌و  آنـان  را  در  سطح  پـائینی  از  فرهنگ  و  رشـد  فکری  نگـاه  داشت‌)  و  ایشان  هـم  از  او  فرمانبرداری  و  پـیروی  كردند.  آنـان  قومی  فاسق  (‌و  خارج  از  اطاعت  فرمان  خدا  و  حکم  عقل‌)  بودند.(زخرف/51-54) 

خداوند  متعال  خواری  و  مذلّتی  را که  فرعون گریبانگیر  قوم  خود  می‌کرد  به  این  امر  برمی‌گرداند که  آنان  از  آئین  خدا  بیرون  رفته  بودند.  چه  فرمانروای  طاغی  و  یاغی  قوم  خود  را  نمی‌تواند  خوار  و  پست  بدارد  وقتی ‌که  آنان  به  خدا  ایمان  داشته  و  یکتاپرست  باشند،  و  ربوبیّت  را  تنها  از  آن  خدا  بدانند،  ربوبیّتی‌ که  قیمومت  و  حاکمیّت  را  به  دست  می‌گیرد.

این  چنین  بوده  است ‌کسانی ‌که  از کرنش  بردن  و  پرستش  کردن  یزدان  یگانه  سر  باز  زده‌اند،  و گروهی  از  خودشان  را  فرمانروای  خویش  نموده‌اند،  و  پـذیرفته‌اند  کـه  آن  گروه  با  شریعتی  جز  شریعت  خدا  بر  ایشان  فرمانروائی  کنند،  همچون‌ کسانی  سرانجام  به  بدبختی  بندگی  جز  خدا  گرفتار  آمده‌انـد،  بـندگی‌ای  کـه  انسـانیّت  و  حـرّیّت  و  کرامت  ایشان  را  از  میان  برده  است‌،  هر  چند  هم  شکلهای  همچون  نظامهائی  که  بر  آنـان  فـرمانروائـی  کـرده‌انـد  دگرگون  و  جوراجور  بوده  است‌،  و  امیدوار  نشده‌اند  کـه  برخی  از  آنها  انسانیّت  و  حرّیّت  و کرامت  ا‌یشان  را  بپاید  و  تضمین  نماید.

اروپا  از  خداپرستی  گریخت‌،  بدان  گاه  کـه  از  کـلیسای  طاغی  ستمگر گریخت‌، كليسای  یاغی  ستم  پیشه‌ای‌که  با  آئین  نادرستی  بر  مردمان  فرمان  می‌راند.[6] اروپـا  بـر  خدا  شورید،  در  آن  هنگام ‌که  بر کلیسائی  شورید که  همۀ  ارزشـهای  انسـانی  را  در  سرآغـاز  قـدرت  و  سلطۀ  ستمگرانۀ  خود  پایمال  و  نابود کرد!  آن ‌گاه  مردمان  اروپا  گمان  بردند که  ا‌نسانیّت  و  حرّ‌یّت  و کرامت  خویش  را  و  همچنین  مصالح  خویش  را  می‌توانند  در  سایۀ  نظامها  و  سیستمهای  فردی‌،  یعنی  «‌دموکراسی‌«  به  دست  آورند.  همۀ  آرزوهای  خـود  را  آویـزۀ  آزادیـها  و  تضمینهائی  کردند  که  قوانین  سـاختار  مـردمان‌،  اوضـاع  و  احـوال  نمایندگی  مـجلس‌،  آزادیـهای  مجلّه‌ها  و  روزنـامه‌ها،  تـــضمینهای  قـضائی  و  قـانونگذاری‌،  و  حکـومت  برگزیدگان  مـلّت‌...  و  دیگـر  چـیزهائی  کـه  هـمچون  نظامهائی  را  در  هاله‌هائی  از  تقدس  می‌پیچند،  و  مردمان  آنجا  خیال  می‌کنند  همچون  چیزهائی  آرزوهای  ایشان  را  برآورده  می‌کنند...  آیا  عاقبت  چه  شد؟  عاقبت  طغیان  و  سرکشی  «‌سـرمایه‌داری‌«  پـدیدار  آمـد.  آن  طـغیان  و  سرکشی‌ای  که  هـمۀ  ایـن  تـضمینها  و  همۀ  ایـن  دم  و  دسـتگاه‌ها  و  تشکــیلات  و  سـازمانها  را  به  تـابلوها  و  نوارهای  بسته‌بندیها  و  خیالها  و گمانها  تبدیل‌ کرد!  بدین  هنـگام  اکثریّت  مردم‌ که  له  و  لورده  و  خـرد  و  خمیر  و  لگدمال  نظامها  و  رژیمها  شده  بودند  به  بندگی  بسـیار  پست  اقلیّت  طاغی  و  یاغی‌ای  در  افتادند  که  سرمایه  را  در  اختیار  داشتند  و  سرمایه‌دار  بودند،  و  در  سایۀ  سرمایه  اکثریّت  پارلمان  را  به  زیر  چـنگ  و  تـحت  نـفوذ  خود  درآوردند!  و  قوانـین  سـاختار  بشـری  را،  و  آزادیـهای  مطبوعات  و  مجلّات  و  روزنامه‌ها  را،  و  سائر  ضمانتهای  ا‌جتماعی  را  به  زیر  فرمان  خود کشیدند که  مردمان  گمان  می‏بردند  در  اروپا  ضامن  انسانیّت  و  حرّیّت  و کـرامت  ایشان  خواهند گردید  اگر  از  یزدان  سبحان  دوری‌ گزینند  و  او  را  در  میان  خود  نبينند!!!

پس  از  آ‌ن‌،  دسته‌ای  از  مردمان  اروپا  از  دست  نظامهای  فردی  و  سازمانهائی  گریختند که  در  آنها  «ســرمایه»  و  «‌چین  و  طبقه‌»  طغيان  و  سرکشی  می‌کرد.  آنان  به  سوی  نظامهای  ا‌جـتماعی  و  سـیستمهای  گـروهی  گـريختند!  خوب  چه‌ کار کردند؟  آنان‌ کرنش  و  پرستش  طبقه  و  چین  «‌سرمایه  داران‌«  را  با  کرنش  و  پرستش  «‌زحـمتکشان‌«  عوض  کردند!  یا  به  عبارت  دیگر،  آنان‌ کرنش  و  پرستس  سرمایه‌داران  و  شرکتها  را  به  کرنش  و  پرستش  دولت  و  حکو‌متی  تبدیل  کردند که  هم  ثروت  را  در  اختیار  داشت  و  هم  قدرت  و  سلطه  را!  این  چنین  دولت  و  حکومتی  از  طبقه  و  چین  سرمایه‌داران  بسی  خطرناک‌تر گردید!

در  هر  حالی  و  در  هر  وضعی  و  در  هر  نظامی ‌که  انسانها  برای  انسانها کرنش  ببرند  و  ایشـان  را  پـرستش‌ کـنند،  مالیات  سنگین  و کمرشکنی  را  در  اموال  و  ارواح  خود  باید  به  اربابان  گوناگون  بپردازند!

بندگی  و  پرستش  باید  باشد!  اگر  بندگی  و  پرستش  یزدان  یگانۀ  جهان  نباشد،  بندگی  و  پرستش  برای  غیر او  خواهد  شد...  تنها  بندگی  و  پرستش  یزدان  است‌ که  