م  به  مردمان  دستور  فرمود  با  ما  سـه  نفر  صحبت  و گفتگو  نکنند،  تنها  با  ما  سه  نفر  از  مـیان  همۀ  کسانی  که  از  او  واپس  کشیده  بودند  و  عقب  مانده  بودند  سخن ‌گفته  نشود!  مردمان  از  ما  روی  بگردانیدند  و  دوری‌ گزیدند  -  یا گفته  است‌:  با  ما  دگرگون  شدند  تا  آنجا  که  سرزمین  مدینه  برای  من  نا آشنا  شد.  انگـار  مـدینه  سـرزمین  سابق  نیست‌،  سـرزمینی ‌کـه  آن  را  می‌شناختم‌! پنجاه  شبانه  روز  بدین  حال  و  وضع  ماندیم‌.  دو  نفری‌ که  همچون  من  بودند،  در  منزلهای  خـود  آرام  گرفتند  و  نشستند.  ولی  من  با  مردمان  راه  می‌رفتم  و گام  برمی‌داشتم  و  در  تلاش  و  تکاپو  بودم‌.  بیرون  می‌آمدم  و  با  مسلمانان  در  نماز  شرکت  می‌کردم  و  در  بازارها  گشت  می‌زدم‌،  امّا کسی  با  من  سـخن  نـمی‌گفت‌.  بـه  خـدمت  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  می‌رفتم  و  بر  او  سلام  می‌کردم‌،  بدان  هنگام‌ که  پس  از  ادای  نماز  می‌نشست‌.  به  خود  می‌گفتم‌:  آیا  برای  پاسخ  سلام  لبهای  خود  را  جنباند  یا  خیر؟  سپس  نزدیک  بـدو  نـماز  مـی‌خوانـدم  و  دزدانـه  بـدو  نگـاه  می‌کردم‌.  وقتی ‌که  به  نماز  می‌پرداخـتم  به  مـن  نگـاه  مـی‌کرد.  زمـانی‌ کـه  بـدو  مـی‌نگریستم‌،  از  مـن  روی  می‌گردانید.  قهر کردن  مسلمانان  با  ما  به  طول  انجامید...  از  دیوار  باغ  ابوقتاده  بالا  رفتم  و  خویشتن را  به  میان  باغ  انداختم‌.  ابوقتاده  پسر  عمومی  من  بود  و  از  هـمه  کس  برایم  عزیزتر  و گرامی‌تر  بود.  بر  او  سلام  کردم‌.  به  خدا  سوگند  پاسخ  سلام  مرا  نداد.  بدو گفتم‌:  ای  ابوقتاده  تو  را  به  خدای  بزرگوار  سوگند  می‌دهم‌،  آیا  تو  می‌دانی  مـن  خدا  و  پیغمبرش  را  دوست  می‌دارم‌؟  ابوقتاده  ساکت  ماند  و  چــیزی  نگفت‌.  دوباره  او  را  قسـم  دادم‌،  ولی  بـاز  خاموش  ماند  و  چیزی  نگفت‌.  دیگر  باره  او  را  سوگند  دادم‌...  ابوقتاده  گفت‌:  خدا  و  پیغمبرش  بهتر  مـی‌دانـند.  چشمانم  لبریز  از  اشک  شد  و  پشت‌ کردم  و  رفتم  و  از  دیوار  باغ  به  بیرون  پریدم‌«.

این  گونه  خویشتنداری  و  شکیبائی  در  میان  بـود.  ایـن  گونه  گروه  مسلمانان  اطاعت  و  فرمانبرداری  داشتند.  گرچه  بعد  از  فتح  مکّه  شكافها  و  درزها  در گرفت‌،  و  در  روزگار  سختی  و  دشواری  آشفتگیها  و  پریشانیها  پیش  آمد  -  ...  پیغمبر  خدا صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  مردمان  دستور  فرمود  با  ما  سه  نفر  صحبت  و گفتگو  نکنند...  هیچ  آفریده‌ای  دهان  باز  نمی‌کرد  تا  کلمه‌ای  بگوید،  و  هیچ  آفریده‌ای  با  کعب  انس  نمی‌گرفت  و  سخنی  با  او  از  سر  مهر  نمی‌گفت‌.  هیچ  آفریده‌ای  از او  چیزی  نمی‌گرفت  و  بدو  چیزی  نمی‌داد.  حتی  پسر  عمویش  و  عـزیزترین‌ کس  بـرای  او ،‌ کـه  از  روی  دیوار  به  خانه‌اش  خزیده  است‌،  بدو  پاسخ  سلام  را  نمی‌دهد،  و  به  پرسش  او  پاسخ  نمی‌گوید.  هنگامی  کـه  پس  از  پافشاری  کعب  بگونه‌ای  ادای  مطلب  می‌کند که  شعلۀ  آتش  او  را  نمی‌خواباند،  و  پریشانی  و  اضطراب  او  را  آرامش  نمی‏‎بخشد.  بـلکه  تـنها  مـی‌گوید:  «‌خـدا  و  پیغمبرش  بهتر  می‌دانند»‌.

کعب‌ که  در  آتش  خود  می‌سوزد،  و  زمین  برای  او  نا آشنا  گردیده  است  و  انگار  اینجا  سرزمینی  نیست  که  بـا  آن  آشنا  بوده  است  و  آن  را  می‌شناخته  است‌،  التماس  جنبش  دو  لب  پیغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم را  دارد.  چشم  به  راه  این  است‌ که  لبان  او  بجنبد.  دزدانه  نگاه  می‌کند  بلکه  بـه  نگـاهی  از  پیغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم  پی  ببرد که  اندک  مـحبتّی  در  بـر  داشـته  باشد  تا  امید  در  او  جوانه  زند  و  مـطمـئن‌ گـردد  کـه  از  درخت  اسلام  بریده  نشده  است  و  پژمردگی  و  خشکی  بر  او  واجب  و  مقدّر  نگردیده  است‌!

در  آن  ایّام  که  کعب  رانده  و  آواره  است  و  آفریده‌ای  از  اقوام  و  خویشانش  سخنی  با  او  -  نه  نه‌ کلمه‌ای  با  او  نمی‌گوید،  هر  چند  این  سخن  و  این ‌کلمه  جنبۀ  صدقه  را  داشته  باشد،  از  سوی  شاه  غسّان  نامه‌ای  برای  او  می‌آید  و  در  آن  او  را  به  عزّت  و  احترام  و  بزرگواری  و  شکوه  و  جاه  و  مقام  امیدوار  می‌گرداند...  ولیکن  او  با  یک  حرکت  از  همة  ایـنها  روی  مـی‌گردانـد.  کـاری  بـیش  از  ایـن  نـمی‌کند:  نامه  را  به  داخل  آتش  می‌اندازد.  ایـن  را  هـم  بخشی  از  بلا  و  مصیبت  می‌شمارد،  و  در  برابر  امتحان  و  آزمون  شکیبائی  می‌کند.

بریدن  و گسیختن  و  قطع  رابطه‌ کردن  امتداد  پیدا  می‌کند.  همسرش  نیز  از  او  دوری  می‌گزیند  و  رهایش  می‌کند،  تا  او  را  تنها  و  رانده  از  همۀ  مردمان  سازد،  و  آواره  مـیان  آسمان  و  زمین  بماند.  کعب  خجالت  می‌کشد  به  پیغمبر خدا صلّی الله عليه وآله وسلّم مراجعه  کند  و  دربارۀ  ماندن  خانمش  چیزی  بگوید،  چون  نمی‌داند که  پاسخ  چه  و  چگونه  خواهد  بود.  این  صفحه‌ای  بود.  صفحۀ  دیگری  صـفحۀ  مـژده  است‌.  مژدۀ قبولی  و  پذیرش‌.  مژدۀ  برگشتن  از  صـف‌.  مـژدۀ  پذیرش  توبۀ  از گناه‌.  مژدۀ  زنده  شدن  و  دیگر  باره  بـه  زندگی  برگششتن...  « ‌در  آن  هنگام ‌که  من  نشسته  بودم  و  همان  حالی  را  داشتم‌ که  یزدان  فـرموده  است‌...  سخت  دلتنگ  بودم‌.  زمین  با  همۀ  فراخی  بر  من  تنگ  آمده  بود.  ناگهان  شنیدم ‌کسی ‌که  خود  را  به  بالای‌ کوه  سَلع  رسانده  بود  با  تمام  توان  فریاد  زد:  ای‌ کعب  پسر  مالک‌،  مژده  باد  تو  را!  به  سجده  افتادم‌.  دانستم  که  گشایشی  دست  داده  است‌.  هنگامی‌ کـه  پـیغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نـماز  صبح  را  خواند،  پذیرش  توبۀ  ما  را  از  سوی  خـدا  اعـلام ‌کـرد.  مردمان  بـه  مـا  تـبریک  و  شـادباش  مـی‌گفتند.  مـژده  رسانهائی  به  سوی  دو  شـخص  هـمکار  و  همدرد  مـن  رفتند. کسی  اسبی  را  به  سویم  به  تاخت  درآورد،  و  فرد  دیگری  از  قبیلۀ  اسلم  شتابان  به  سوی  من  آمد  و  خود  را  به  بالای  کوه  رساند.  صدای  او  بر  اسب  پیشی  گـرفت‌.  هنگامی ‌که  آن‌ کس  به  من  رسید که  صدای  او  را  شنیده  بودم  و  به  من  مژده  داد،  دو  تکه  از  جامه‌هایم  ر‌ا  از  تن  بیرون  آوردم  و  آنها  را  بدو  مـژدگانی  دادم‌.  ‌به  خـدا  سوگند  آن  روز  جز  این  دو  تکه  جامه  نداشتم‌.  دو  تکـه  جامه  را  عاریه‌ گرفتم  و  پـوشیدم  و  بـه  سـوی  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  حرکت  کردم‌.  مردمان  دسته  دسـته و  گـروه  گروه  به  من  مـی‌رسیدند  و  تـوبه  را  به  مـن تبریک  می‌گفتند  و  می‌فرمودند:  پذیرش  توبه‌ات  از  سوی  یزدان  جهان  بر  تو  مبارک  باد!  بـه  هـمین  مـنوال  بـه  مسـجد  رسیدم‌.  داخـل  مسـجد  رفـتم‌،  نـاگـهان  دیـدم  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  مسجد  نشسته  است  و  مردمان  پيرامـون  او  نشسته‌اند.  طلحه  پسر  عبید  برخاست  و  به  سويم  دوید  و  به  من  دست  داد و  احوال‌پرسی  نمود  و  تبریک‌ گفت‌.  به  خدا  سوگند  از  م