ن  نامیده  شد.  او  عاجزانه  از  خدا  خواست  که  شهید  شود  و کسی  از  مکان  او  اطّلاع  نداشته  باشد.  در  جنگ  یمامه ‌کشته  شد،  و  نشانی  از  او  به  دست  نیامد.  ابن  لهیعه  از  ابوالأسود،  و  او  از  عروه  پسر  زبیر  روایت  کرده  است‌ که‌ گفته  است‌:  هنگامی که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  از  تبوک  برگشت  -  پس  از  آن‌ کـه  در  آنـجا  ده  شب  و  انـــدی‌،  مـاندگار  شـد  و  جـنگی  در  نگـرفت  -  در  راه  برگشت‌،  گروهی  از  منافقان  خواستند  در  راه  ناگهانی  بر  سر  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم بتازند  و  او  را  از  بالای‌ گردنه  به  پائین  اندازند  و  کارش  را  یکسره  سازند.  تـوطئۀ  ایشـان  به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  اطّلاع  داده  شد.  به  مردمان  دستور  داد  از  درّه  عبور  بکنند،  و  خودش  از گردنه  بالا  رفت‌.  آن  دسته  از  منافقان  در  خـدمت  او  از گـردنه  عـبور  کـردند.  بر  چهره‌های  خود  روبند  زده  بودند.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  عمّار  پسر  یاسر،  و  به  حذیفه  پسر  یمان‌،  دستور  داد که  با  او  باشند  و  با  او  پیاده  راه  بروند.  عـمّار  زمـام  شـتر  را  گرفته  بود،  و  حذیفه  آن  را  مـی‌رانـد.  وقـتی‌ کـه  راه  می رفتند  ناگهان  مـتوجّه  شـدند کـه  آن  گـروه  مـنافق  پیرامون  ایشان  را گرفتند  و  آنان  را  احاطه  کردند.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  خشمگین  شد.  حذیفه  متوجّه  خشم  او گردید.  به  سوی  ایشان  دوید،  در  حالی  کـه  چوگانی  در  دست  داشت‌.  با  چوگان  بـر  سـر  و  صـورت  مرکبهایشان  زد.  هنگامی ‌که  حذیفه  را  بدین  نـحو  دیـدند  گـمان  بردند  توطئه  آنان  برملا گردیده  است  و  نقشۀ  بزرگ  ایشـان  نقش  بر  آ‌ب  شده  ا‌ست‌.  با  شتاب  خود  را  به  میان  مردمان  افکــندند  و  آمـیزۀ  ایشـان  شـدند.  حـذیفه  بـه  سـوی  پــیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بــرگشت  و  خــود  را  بدو  رسـانید.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  یاسر  و  حذیفه  دستور  داد  کـه  شـتاب  کنند.  با  سرعت ‌گردنه  را  پشت  سر گذاشـتند،  و  در  آن  سوی  گردنه  ایستادند  و  منتظر  مردمان  مـاندند.  سـپس  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  حذیفه  فرمود:

(هل عرفت هؤلاء القوم ? ).

آیا  این  دسته  را  شناسائی  کردی‌؟‌.

حذیفه  پاسخ  دا‌د:  در  دل  تاریکی  شب  جز  مرکبهایشان  را  نشناختم‌.  دیجور  ایشان  را  فرا گر‌فته  بود  و  شـناسائی  نمی‌شدند.  آن ‌گاه  پیغمبر  فرمود:

(علمتما ما كان من شأن هؤلاء الركب ? ).

آیا  دانستید  که  کار  این  سواران  چه  بود؟‌.

گفتند:  نه  ...  بدیشان  خبر  داد که  توطئۀ  آنان  چه  بوده  است  و  توافق  آنان  بر  چه  بـوده  است‌.  اسـمهای  یکـان  یکان  ا‌یشان  را  فرمود،  و  از  آن  دو  نـفر  خوا‌ست  ا‌یـن  مسأله  را  پنهان  نمایند  و  آن  را  پخش  نکنند.  بدو  عرض  کردند:  ای  پـیغمبر  خـدا،  دسـتور  نمی‌دهی  ایشـان  را  بکشند؟  فرمود:

(أكره أن يتحدث الناس أن محمداً يقتل أصحابه ).

نمی‌خواهم  که  مـردمان  بگویند:  مـحمّد  یـاران  خود  را  می‌کشد.  

ابن  کثیر  در  (‌البدایه  و  النهایه‌)‌ گفته  است‌:

ابن  ا‌سحاق  این  داستان  را  روایت‌ کرده  است‌،  جز  این‌ که  گفته  است  که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نامهای  آن  اشخاص  را  تنها  به  حذیفه  پسر  یمان  گـفت‌...  ایـن  هـم  هـمسان  روایت  پیشین  است‌.  خدا  هم  بهتر  می‌داند.[7]

امّا  سختی  و  دشواری‌ای ‌گریبانگیر  مسلمانان  در  جنگ  تبوک ‌گردید،  برخی  از  روایات  شواهدی  از  آن  را  نـقل  کرده‌اند...  ابن  کثیر  در  تفسیر گفته  است‌:

مجاهد  و  برخی  دیگر گفته‌اند،  این  آیه  در  بارۀ  جنگ  تبوک  نازل  گردیده  است‌:

(لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالأنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِيمٌ) (١١٧)

خداوند  توبۀ  پیغمبر  (‌از  اجـازه  دادن  مـنافقان  بـه  عـدم  شـرکت  در  جــهاد)  و  تـوبۀ  مــهاجرین  و  انـصار  (‌از  لغزشهای  جنگ  تبوک،  مـثل  كندی  و  سسـتی  اراده  و  انديشۀ  بد  به  دل  راه  دادن  و  آهنگ  بازگشت  از  نیمۀ  راه  جهاد)  را  پذیرفت  مهاجرین  و  انصاری  که  در  روزگار  سختی  (‌با  وجود  گرمای  زیاد،  کمی  وسـیلۀ  سواری  و  زاد،  فـصل  درو  و  چـیدن  مـحصول  خود)  از  پـیغمبر  پیروی  کردند  (‌و  همراه  او  رهسپار  جنگ  تـبوک  شـدند)  بعد  از  آن  که  دلهای  دسته‌ای  از  آنان  اندکی  مانده  بود  که  (‌از  حقّ  به  سوی  باطل‌)  منحرف  شود.  (‌در  این  حال‌)  باز  هم  خداونـد  تـوبۀ  آنـان  را  پـذیرفت‌.  چـرا  که  او  بسـیار  رئوف  و  مهربان  است‌.

چرا که  مسلمانان  به  سوی  جنگ  تبوک  در  وقت  بسیار  سختی  بیرون  رفتند.  خشکسالی  بود. گـرمای  شدیدی  بود.  از  نظر  توشه  و  آب  در  تنگنا  بودند.  قـتاد‌ه‌ گـفته  است‌:  مسلمانان  در  زبانه‌های  گرما  به  سوی  شام  بـرای  جنگ  تبوک  بیرون  شدند.  تنها  خدا  می‌داند  ‌كه  چـه  رنجی  دیدند.  آن  اندازه  در  مضیقه  بودند که‌ گفته‌اند  دو  مرد  دانۀ  خرمائی  را  میان  خود  به  دو  نیمه  قسمت  می‌کردند.  گاهی  گروهی  خرمائی  را  در  میان  خو‌د  دست  به  دست  می‌نمودند.  این  یکی  آن  را  می‌مکید  و  آب  بر  روی  آن  می‌نوشید.  دیگری  آن  را  می‌گرفت  و  می مکید  و  آب  بر  روی  آب  می‌نوشید،  و  به  نوبه  آن  دانۀ  خرما  را  می‌مکیدند  و  بر  روی  آن  آب  مـی‌نوشیدند!  خداونـد  توبۀ  ایشان  را  پذیرفت  و  از  جنگ  آنان  را  برگرداند.  ابن  جریر  با  اسنادی ‌که  دارد  و  آن  را  به  عـبدالله  پسر  عبّاس  می‌رساند،  روایت ‌کرده  است‌:  از  عمر  پسر  خطّاب  دربارۀ  سختیهای  جنگ  تبوک  سؤال  شد. گفت‌:  همراه  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  سوی  تـبوک  بـه  راه  افـتا‌دیم‌.  در  منزلگاهی  پائین  آمدیم‌.  در  آنجا  چنان  تشنگی  بـر  مـا  چیره  شد که  گمان  بردیم  گردنمان  پاره  خواهد  شد  و  از  پای  درخواهیم  آمـد.  چون  کسـی  بـه  جسـتجوی  آب  می‌رفت  و  بازنمی‌گشت  گمان  می‌رفت  که  گردنش  گسیخته  است  و  هلاک  گردیده  است‌.  چه  بسا  کسـانی  بودند که  شتر  خود  را  نـحر  مـی‌کردند  و  شکـمبه‌اش  را  مــی‌فشردند  و  آب  و  خـونابۀ  آن  را  مـی‌آشامیدند  و  بازمانده  آن  را  بر  جگر  خویش  می‌گذاشتند!

ابن  جریر گفته  است  دربارۀ  آیۀ:

(لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالأنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ ).

خــداونـد  تـوبۀ  پـیغمبر  و  تـوبۀ  مــهاجرین  و  انصار  را  پذیرفت‌.  مهاجرین  و  انصاری  که  در  روزگار  سستی  و  دشواری  از  پیغمبر  پیروی  کردند.

یعنی  سختی  و  دشواری  از  نظر  هزینه‌،  وسیلۀ  سـواری‌،  توشه‌،  و  آب‌...

(مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ).

 بعد  ا