ض  می‌کردند:  ای  پیغمبر  خدا،  فلانی  واپس  کشید  و  نیامد.  می‌فرمود:
(دعوه فإن يك فيه خير فسيلحقه اللّه تعالى بكم , وإن يكن غير ذلك فقد أراحكم اللّه منه ).

او  را  رها  کنید.  اگر  در  او  خیری  باشد،  یزدان  بزرگوار  او  را  به  شما  ملحق  می‏‎گرداند،  و  اگر  جز  این  باشد،  یـزدان  شما  را  از  دست  او  آسوده  کرده  است‌.

شتر  ابوذر  درماند  و  او  بر  پشت  آن  به  انتظار  نشست‌.  هنگامی  که  دید  درمی‌ماند  و  حرکت  نمی‌کند،  کالاهای  خود  را  از  پشت  شتر  گرفت  و  بردوش  خود گذاشت  و  به  راه  افتاد  و  در  پی  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  پیاده  رهسـپار  شد.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  یکی  از  منزلگاه‌ها  پائین  آمد.  فردی  از  مسلمانان  پشت  سر  را  ورانداز کـرد  و گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا،  این  مرد  تنها  و  پیاده  جاده  را  طی  می‌کند  و  راه  را  می‌سپرد.  پیغمـبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(كن أبا ذر). 

ابوذر  باش‌.

هنگامی  که  مردمان  دقّت ‌کردند،  گفتند:  ای  پیغمبر  خدا،  به  خدا  سوگند او  ابوذر  است‌.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم فرمود:  

(رحم اللّه أبا ذر , يمشي وحده , ويموت وحده , ويبعث وحده ).

خداوند  رحمت  کناد  ابوذر  را،  تـنها  راه  مـی‌رود،  و  تـنها  می‌میرد،  و  تنها  زنده  و  برانگیخته  می‌شود.

ابوخیثمه  پس  از آن  چند  روزی  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  راه  رفت‌،  به  میان  اهل  و  عیال  خود  در  روز گرمی  برگشت.  دو  زن  خود  را  در  زیر  دو  آلاچیق  باغچۀ  منزلش  دید.  هر  یک  از  آنان  آلاحیق  خویش  را  آب‌پاشی  و  تمییز کرده  بود،  و  آب  را  در  آنجا  برای  او  سرد  و  خنک  نموده  بود،  و  خوراک  و  طعامی  را  تهیّه  دیـده  بـود.  هـنگامی ‌کـه  ابوخیثمه  به  خانه  وارد  شد  بر  دم  در  آلاچیق  ایسـتاد،  و  نگاهی  به  زنان  خود  انداخت  و  چیزهائی  را  ورانداز کرد  که  آنان  بـرای  او  آمـاده  کـرده  بودند.  گـفت‌:  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم   در  برابر  خورشید  سوزان  و  در  مقابل  باد  و  گرما  قرار  دارد،  و  ابوخیثمه  در  زیر  سـایه  خـنک  و  در  میان  خوراک  و  طعام  آماده‌،  و  در کنار  زنـهای  زیـبای  خود،  و  در  خانۀ  خویش  ایسـتاده  است  و  آرام‌ گرفته  است‌؟!  این  انصاف  و  دادگری  نیست‌!  سپس  گـفت‌:  به  خدا  سوگند  به  آلاچیق  هیچ‌ کدام  از  شما  درنمی‌آیم  تـا  خـود  را  به  پـیغمبر خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نرسانم‌!  پس  زاد  و

  توشه‌ای  برای  من  آماده  سازید.  آن  دو  زن  چنين  کردند.  آن ‌گاه  شتر  آبکش  خود  را  پیش‌ کشید  و  بـر  آن  سـوار  گردید  و  به  دنبال  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  راه  افتاد  و  او  را  جست‌!  وقتی  به  خدمت  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  رسیدی،  او  در  تبوک  پیاده  شده  بود...  عمیر  پسر  وهب  جمحی  نيز که  به  دنبال  جستن  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  راه  افـتاده  بـود  و  او  را  می‌طلبید،  در  راه  به  ابوخیثمه  رسید.  دو  نفری  راه  را  در  پیش‌ گرفتند.  وقتی ‌که  به  تبوک  نزدیک  شدند  ابوخیثمه  به  عمیر  پسر  وهب ‌گفت‌:  مـرا گـناهی  است‌ که  تـو  را  نیست‌.  تو  بمان  تا  من  اول  به  خدمت  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  برسم‌،  آن  گاه  تو  بیا.  عـمیر  چـنین‌ کــرد.  ابـوخیثمه  بـه  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نزدیک‌ گردید،  بدان  هنگام  که  در  تبوک  پیاده  شده  بود.  مردمان  گفتند:  سواری  در  راه  است  و  می‌آید.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(كن أبا خيثمة!). 

ابوخیثمه  باش‌!.  

گفتند:  ای  پیغمبر  خدا،  او  به  خدا  سوگند  ابوخیثمه  است‌!

  وقتی‌ که  شتر  خود  را  خواباند،  و  بر  پیغمبر  خـدا صلّی الله عليه وآله وسلّم  سلام ‌کرد،  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدو  فرمود:

(أولى لك يا أبا خيثمة !). 

مرگت  باد  ای  ابوخیثمه‌!.

آن ‌گاه  ابوخیثمه  داستان  خود  را  برای  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  روایت‌ کرد.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدو  فرمود:

( خَيْر‌اً) .

خیر  خواهد  بود.  (‌ان‌شاء‌الله‌)‌.

و  برای  او  دعای  خیر کرد.

ابن  اسحاق  گفته  است‌:  گـروهی  از  مـنافقان‌،  از  جـمله‌:  ودیعه  پسر  ثابت  همپیمان  بـنی  عـمرو  پسـر  عوف‌،  و  مردی  از  قبیلۀ  اشجع  همپیمان  بنی  سلمه ‌که  بدو  (‌مُخشن  پسر  حُمیر)  یا  (مخشی‌)‌  برابر  سخن  ابـن  هشــام، ‌گفته  می‌شد،  به  پیغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  اشـاره  مـی‌کردند‌.  بدان  هنگام‌ که  رهسپار  تبوک  بود،  و  به  یکدیگر  می‌گفتند:  آیا  گمان  می‌برید  که  جنگ  چابک‌سواران  سفید  پـوست  مرادشان  رومیها  بود  -  همچون  جنگ  عربها  بـا  عربها  است‌؟‌!  به  خدا  سوگند،  انگار  ما  فردا  شما  را  دست  و  پا  بسته  و  به  غل  و  زنجیر کشیده  خواهیم  یافت‌...  این  سخن  را  برای  بیم  دادن  و  به  هراس  انداختن  مؤمنان  می‌گفتند...  مخشن  پسر  حمیر گفته  است‌:  به  خـدا  سـوگند،  دوست  می‌داشتم‌ که  حکم  می‌کردم  به  هر  یک  از  ما  صد  تازیانه  زده  می‌شد  و  با  ما  مصالحه  و  سازش  می‌گردید،  و  آیاتی  از  قرآن  در  بارۀ  ما  نازل  نمی‌شد،  و  از  این  سخنان  شما  خاتمه  پیدا  می‌کردیم‌.  ابن  اسحاق ‌گفته  است‌:  به  من  خبر  داده‌اند که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  عمّار  پسر  یاسر  فرمود: 

(أدرك القوم فإنهم قد احترقوا فسلهم عما قالوا فإن أنكروا فقل:بلى قلتم كذا وكذا ).

این  مردمان  را  دریاب  کـه  سـوختند.  از  ایشـان  دربـارۀ  آنچه  گفته‌اند  بپرس‌،  اگر  انکار  کردند،  بگو:  بلی  که  چنین  و  چنان  گفته‌اید.

عمّار  به  سوی  ایشان  رفت  و  در  این  باره  با  آنان  سخن  گفت‌.  به  خدمت  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آمـدند  و  مـعذرت  خواهی  کردند.  ودیعه  پسر  ثـابت  گـفت‌،  در  حـالی  کـه  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم   بر  شتر  خود  سوار  و  ایستاده  بـود  و  ودیعه  پسر  ثابت  پالان  شتر  را گـرفته  بـود:  ای  پـیغمبر  خدا،  ما  بی‌قصد  و  غرض  سخن  می‌گفتیم  و  با  یکـدیگر  بازی  و  شوخی  می‌کردیم‌...  یزدان  سبحان  در  این  بـاره  نازل  فرمود:

(وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ) (٦٥)

اگر  از  آنــان  (‌دربــارۀ  سخنان  نـاروا  و  کــردارهـای  نـاهنحارشان‌)  بازحواست  کنی،  می‌گویند:  (‌مراد  ما  طعن  و  مسخره  نبوده  و  بلکه  بـا  هـمدیگر)  بـازی  و  شـوخی  مـی‌کردیم‌.  بگـو:  آیـا  بـه  خدا  و  آیـات  او  و  پـیغمبرش  می‌توان  بازی  و  شوخی  کرد؟‌!. (‌توبه  /  65)  مخشن  پسر  حمیر  گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا،  نام  من  و  نـام  پدرم  مرا  بیچاره  و  بدبخت  کرده  است‌![6] کسی  کـه  در  این  آیه  بخشیده  شد  مخشّن  پسر  حمیر  ا‌ست‌.  از  آن  به  بعد  عبدالرحم