همچون  قضيّه‌اي  سنجيد  و  بر  آن  قياس ‌كرد.

امّا  روايت  اين‌ حادثه  براي  ما  روشـن  مـي‌سازد كه  مسـلمانان  صدر  اسـلام  چگونه  به  فريضۀ  زكات  مي‌نگريستند.  آنان  فريضۀ  زكات  را  براي  خود  نـعمتي  مي‌ديدند.  كسي  كه  زكات  را  نمي‌پرداخت‌،  و  كسي  كه  زكات  از  او  پذيرفته  نمي‌گرديد،  زيانباري  بود كه  به  سبب  بلائي‌ كه  از  عدم  پـذيرش  زكاتش  بدو  دست  مي‌داد،  قابل  ترحّم  بود!  ايشان  حقيقت  مـعني  نـهفته  در  فرمودۀ  خداوند  بزرگوار  را  مي‌دانستند:

(خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا).

 (‌اي  پيغمبر!)  از  اموال  آنان  زكات  بگير  تـا  بـدين  وسيله  ايشان  را  (‌از  رذائل  اخلاقي‌،  و  گناهان،  و  تنگچشمي‌)  پاك  داری.(‌توبه / 103)  

زكات  دادن  براي  مسلمانان  صدر  اسلام  غنيمتي  بشمار  مي‌آمد  كه  بدان  مي‌رسيدند،  نه  غرامت  و  زيا‌ني ‌كه  بر  ايشان  تحميل  گردد.  اين  است  فرق  ميان  فريضه‌اي  كـه  براي  بدست  آوردن  رضاي  خدا  پـرداخت  می‌گردد،  و  ميان  مالياتي  كه  داده  مي‌شود  چون  قانون  آن  را  تـعيين  كرده  است  و  در  صورت  عدم  پرداخت  آن  مردمان  مورد  بازخواست  قرار  مي‌گيرند.

هم  اينك  روند  قرآني  نـوع  ديگـري  از  جـهان‌بينيها  و  انديشه‌هاي  منافقان  را  دربارۀ  زكات  عرضه  می‌دارد.  در  اين  جهان‌بيني  و  انديشه‌،  منافقان  با  جهان‌بيني  و  انديشۀ  راستيني  كه  مؤمنان  صادق  دربارۀ  زكات  دارند،  كـاملاً  مخالف  هستند.  روند  فرآني  در  اينجا  پرده  از  نوعي  از  سرشت  عيبجوئي  و  طعنه‌زني  موجود  در  وجود  منافقان  برمي‌دارد،  عيبجوئي  و  طعنه‌زني‌اي  كه  از  طبع‌ كجرو  و  نادرست  ايشان  برمي‌جوشد:

(الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقَاتِ وَالَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) (٧٩)

كساني  كه  مؤمنان  (‌ثروتمندي‌)  را  كه  مشتا‌انه  بيش  از  انـدازه  بـه  خيرات  و  صـدقات  مـي‌پردازنـد.  و  مـؤمنان  (‌فـقيري‌)  را  كـه  (‌بــا  وجــود  تـنگدستي‌)  به  كـمكهاي  مختصري  دست  مي‌يازند،  مورد  تمسخر  قرار  مي‌دهند،  خداوند  ايشان  را  (‌با  كشف  رسوائـيها  و  پـلشتيهايشان  در  پيش  مـردم‌)  مـورد  تـمسخر  قرار  مي‌دهد  و  عذاب  بسيار  دردناكي  خواهند  داشت‌.

داستاني  كه  دربارۀ  سبب  نزول  ايـن  آيـه  روايت  شـده  است‌،  ديدگاه  منحرف  منافقان  دربارۀ  سرشت‌،  هـزينه  و  بخشش  در  راه  خدا  و  انگيزه‌هاي  آن  در  اندر‌ونها  را  به  تصوير  مي‌زند. 
ابن  جرير  از  طريق  يحيي  پسر  ابوكثير،  و  از  طريق  سعيد  كه  از  قتاده  و  ابن  ابوحاتم  از  طريق  حكم  پسر  ابـان  بـا  روايت  از  عكرمه  -  با  واژگان‌ گوناگون  -  استخراج ‌كرده  است  و گفته  است‌:  در  جنگ  تبوك  پيغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مسلمانان  را  بـه  صـدقه  و  احسان  و  بذل  و  بـخشش  تشويق  كرد  و  برانگيخت‌.  عبدالرحمن  پسر  عوف  چهار  هزار  دينار  را  بياورد  و گفت‌:  اي  پيغمبر  خدا!  ثروت  من  هشت  هزار  دينار  بود.  نيمۀ  آن  را  به  خدمت  تو  آورده‌ام  و  نيمۀ  ديگر  را  نگاه  داشته‌ام‌.  پيغمبر  صلّر الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(بارك اللّه لك فيما أمسكت وفيما أعطيت).

 خداوند  بركت  دهد  برايت  در  چيزي  كه  نگاه  داشته‌اي  و  در  چيزي  كه  عطاء  كرده‌اي‌.

ابوعقيل  يك  صاع  خرما  را  آورد  و گفت‌:  اي  پيغمبر  خدا  دو  صــاع  خـرما  را  بـه  دست  آورده‌ام‌،  صـاعي  را  به  پروردگارم  قرض  مي‌دهم‌،  و  صاعي  را  براي  اهل  و  عيال  خود  نگاه  مي‌دارم‌.  منافقان  به  عيبجوئي  او  و  طعنه  زدن  بدو  پرداختند  و گفتند:  ابن  عوف  چيزي  را  كه  پـرداخت  جز  براي  روي  و  ريا  نبود.  و گفتند:  آيا  خدا  و  پيغمبرش  بي‌نياز  از  اين  يك  صاع  خرما  نبودند؟

در  روايتهاي  ديگر  آمده  است  كه  آنان  دربارۀ  ابن  عقيل  گفته‌اند:  او  پيوسته  كار  مي‌كند  تا  دو  صاع  خرما  را  بـه  عــنوان  مـزد  بگيرد.  يك  صـاع  آن  را  براي  پـيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مي‌آورد  تا  نام  او  را  بـبرند  و  خـويشتن  را  مشهور  كند!

منافقان  اين  چنين  بدگوئي  مي‌كردند  و  نـاروا  مـي‌گفتند  دربارۀ  مؤمناني  كه  با  طيب  خـاطر  و  بـا  رضـاي  دل  و  اطمينان  درون  و  عشق  و  علاقۀ كامل  در  جهاد  شــركت  مي‌كردند،  و  هر كسي  به  اندازۀ  تاب  و  توان  خود  و  در  حدّ  سعي  و  تلاش  خويش  قدم  جـلو  مـي‌گذاشت  و  در  جهاد  سهيم  مي‌شد.  منافقان  انگـيزه‌هاي  ايـن  رغـبت  و  عشـق  درونـي  مـؤمنان  را  درك  و  فـهم  نـمي‌كنند.  از  احساسات  درونهائي  بي‏خبر  هستند كه  شور  و  شرر  آنها  جز  با  بذل  و  بخشش  با  رضا  و  رغـبت  و  طـيب  خـاطر  فروكش  نمي‌كند.  منافقان  احساسات  والا  و  بلندپروازي  را  درك  و  فهم  نمي‌كنند كـه  ناخودآگـاه  بـرانگـيخته  مي‌شوند  و  اوج  مي‌گيرند  تا  بال  و  پـري  بـزنند  و  بـه  انگيزه‌هاي  ايمان  و  فداكاري  و  مشـاركت  در  حسـنات  پاسخ  گويند.  به  همين  خاطر  است  كه  دربـارۀ  ثـروتمند  مي‌گويند:  او  از  روي  ريا  مي‌بخشد!  و  دربارۀ  نـادار  مــي‌گويند:  او  بــراي  نــام  و  نـنگ  و  دنگ  و  فنگ  مي‌بخشد!  از  شخص  دارا  عيبجوئي  مي‌كنند  چون  زيـاد  مي‏بخشد.  از  نادار  رخنه  مي‌گيرند  و  او  را  تحقير  می كنند  چون  كم  مي‌بخشد.  هيچ  يك  از  اين  دو  دسته  خـوب  و  نيكوكار،  از  طعنه  و  رخنه  و  تشر  زدن  و  عيبجوئي‌ كردن  آنان  سالم  و  در  امان  نمي‌ماند.  اين  بجاي  خود،  منافقان  خودشان  مي‌نشينند  و  واپس  مي‌مانند  و  دستهايشان  را  از  بذل  و  بخشش  فرو  مـي‌بندند  و  بـخيل  و  تنگچشم  مي‌لمند.  بذل  و  بخششي  نمي‌كنند  مگر  از  روي  ريا،  و  از  انگيزه‌هاي  درونها  چيزي  نمي‌فهمند  مگر  اين  انگيزۀ  كوچك  ناچيز  بي‌ارزش  پست  را.

از  اينجا  است ‌كه  اين  پاسخ  قاطعانه  بديشان  دا‌ده  مي‌شود  و  با  اين  سخن  دندان‌شكن  بر  سرشان  تاخت  مي‌رود: 

(سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) (٧٩)

خداوند  ايشان  را  (‌با  كشف  رسوائـيها  و  پـلشتيهايشان  در  پيش  مردم‌)  مـورد  تـمسخر  قرار  مـي‌دهد  و  عـذاب  بسيار  دردناكي  خواهند  داشت‌.

واي  چه  تمسخر  هولناكي‌!  واي  چه  سرانجام  خوفناكي‌!  دستۀ  اندك  و كوچك  و  ناتوان  انسانهاي  ضعيف  فناپذير  كجا  و  تمسخر  آفـريدگار  مقتدري‌ كـجا  است‌ كه  بـر  سرشان  مي‌تازد  و  عذا‌ب  او  در  ا‌نتظارشان  است‌؟‌!  هان‌!  چه  هول  و  هراس  وحشـتزا  و  دهشت‌انگيزي  در  مـيان  است‌!

(اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ) (٨٠)

چه  براي  آنان  طلب  آ