تر  و  فراتر  رود،  و  از  غل  و  زنجير  حرص  و  طمع  بر  سود  نزديك‌،  آزاد  و  رها  شود.  زيرا كه  او  به  پاداشي  بزرگتر  و  جـايگزيني  فراتر  اميد  دارد،  و  آرزوي  رسيدن  به  رضا  و  خشنودي  خدا  را  دارد كه  سترگ‌تر  از  هر  چيزي  است‌.  دل  مؤمن  به  ايمان  اطمينان  مـي‌يابد  و  آرام  مـي‌گيرد،  لذا  از  فـقر  و  بي‌چيزي  به  سبب  خرج‌ كردن  نمي‌ترسد،  چون  يقين  دارد  آنچه  در  دسترس  مردمان  است  نابود  مي‌شود  و  پـايان  مي‌گيرد،  و  آنچه  در  پـيشگاه  يـزدان  است  بر  جـاي  و  ماندگار  مي‌ماند.  اين  اطميناني  كه  دارد  او  را  به  خــرج  كردن  مال  در  راه  خدا  برمي‌انگيزد،  خرج  كرد‌ني‌ كه  بـه  دلخواه  و  با  رضايت  خود  آن  را  انجام  مي‌دهد  و  بـراي  پاكيزه  داشتن  خويشتن  بدان  دست  مـي‌يازد.  هـمچون  كسي  از  فرجام  خويش  ايمن  است  و  نگران  عاقبت  خود  نيست‌،  حتّي  اگر  دارائي  را  از  دست  بدهد  و  تهي  دست  از  آن  شود،  چه  او  به  عوضي  بزرگتر  از  هر  چـيز  و  به  پاداشي  سترگ‌تر  از  هر  چيز  در  پيشگاه  خدا  معتقد  است‌.  ولي  زماني ‌كه  دل  از  ايمان  صحيح  تهي  باشد  و  بـاور  درست  را  نداشته  باشد،  هر  زمان‌ كه  به  بذل  و  بخشش‌،  و  صدقه  و  احسان‌،  و  خرج  و  هزينۀ  مال  فرا  خوانده  شود،  حرص  و  طمع  سرشتي  به  شور  و  غـوغا  درمـي‌آيد،  و  ترس  و  هراس  از  ناداري  و  تنگدستي  پيش  چشم  حاضر  مي‌آيد،  و  او  را  از  بذل  و  بخشش  فرو  مي‌نشاند.  آن  گاه  است‌ كه  او  زنداني  بخل  و  آزمندي  و  تـرس  و  هـراس  مي‌گردد  و  امن  و  امان  و  آرام  و  قراري  نخواهد  داشت‌.  كسي‌ كه  با  خدا  پيمان  مي‌بندد  و  سپس  خـلاف  وعـده  مي‌كند  و  عهد  خود  را  با  خدا  نمي‌پايد،  و كسي‌ كه  با  خدا  دروغ  مي‌گويد  و  صـداقت  نـمي‌ورزد،  دل  او  از  نفاق  سالم  نمي‌ماند.  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرموده  است‌:

)آية المنافق ثلاث:إذا حدث كذب , وإذا وعد أخلف , وإذا ائتمن خان ). [6]

نشانۀ  منافق  سه  چيز  است‌:  هر گاه  سـخن  بگويد  دروغ  مي‌گويد،  و  هر  زمان  وعده  بدهد  خلاف  وعده  مي‌كند،  و  هر  وقت  امين  به  حسـاب  آيد  خيانت  مي‌نمايد.

به  ناچار  خلاف  وعده  و  دروغ‌ گفتن  با  خدا  بايد كه  نفاق  هميشگي  را  در  دلهاي  اين  دسته  و گروهي  ايجاد كند كه  اين  آيه  بدانان  اشاره  می نمايد:

(فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا فِي قُلُوبِهِمْ إِلَى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ) (٧٧)

خداوند  نفاق  را  در  دلهايشان  پديدار  و  پايدار  ساخت  تا  آن  روري  كه  خدا  را  در  آن  ملاقات  مي‏‎كنند.  اين  به  خاطر  آن  است  كه  پيمان  خدا  را  شكستند  و  هـمچنين  دروغ  گفتند.

(أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ وَأَنَّ اللَّهَ عَلامُ الْغُيُوبِ) (٧٨)

مگر  آنان  نمي‌دانستند  كه  خداوند  راز  و  نجواي  ايشان  را  مي‌داند  و  خدا  بس  آگاه  از  نـهانيها  و  پنـهانيها  است‌؟  (‌و  لذا  نقض  عهد  و  نيرنگ  ايشان  دربارۀ  مؤمنان  از  خدا  مخفي  نمي ماند  )‌.

مگر  آنان  ندانسته‌اند  -  در  حالي  كـه  ادّعـاي  ايـمان  را  دارند  -‌ كه  يزدان  مطّلع  از  اسرار  و  رموز  و  نيّات  ايشان  است‌؟  آگـاه  از  هر  آن  چيزي  است ‌كـه  با  يكــديگر  مي‌گويند  و  در  ميان  مي‌نهند؟  آنان  سـخناني  را كـه  با  يكديگر  نهاني  و  پنهاني  مي‌گويند  و  آن  سخنان  را  سرّ  و  رازي  مي‌شمارند  و  دور  از  چشم  مردمان  با  يكـديگر  نجوا  می كنند  و  در گوشي  مي‌گويند،  آيا  نمي‌دانـند  بـر  يزدان  پوشيده  نيست‌؟  مقتضي  آگاهي  ايشان  از  اين  امر،  اين  است‌ كه  نيّت  و  رازي  را  از  خدا  پنهان  نـدارنـد،  و  نفسهايشان  با  ايشان  خلاف  وعدۀ  با  خدا  را  در  ميان  نهند  و  با  خدا  بر  سر  پيمان  بمانند،  و  در  وفاي  به  عهدها  بر  خدا  دروغ  نبندند.

روايتهائي  دربارۀ  سبب  نزول  اين  آيه‌هاي  سه‌گانه  نقل  شده  است‌.  يكي  از  اين  روايتها  را  از  ابن  جوير  و  ابـن  ابي  حاتم  نقل  مي‌كنيم ‌كه  از  معان  با  اسنادي  كه  دارد،  و  او  از  امامۀ  باهلي  دربارۀ  ثعلبه  پسر  حاطب  انصاري  ذكر  كرده‌اند.  ثعلبه  به  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌گفت‌:  دعا  كن  و  از  خدا  بخواه‌ كه  ثروتي  به  من  بدهد.  پـيغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(ويحك يا ثعلبة , قليل تؤدي شكره خير من كثير لا تطيقه). 

واي  بر  تو  اي  ثعلبه‌،  مال  اندكي  كه  سـپاس  آن  را  بجاي  آوري‌،  بـــهتر  است  از  مـــال  فـــراوانــي  كـه  تـوان  (‌سپاسگزاري‌)  آن  را  نداشته  باشي‌.

ثــعلبه  ديگـر  بـاره  درخـواست  خـود  را  تكـرار كـرد.  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(أما ترضى أن تكون مثل نبي اللّه فو الذي نفسي بيده لو شئت أن تسير الجبال معي ذهباً وفضة لسارت). 

آيا  راضي  نيستي  كه  هـمچون  پـيغمبر  خدا  بـاشي‌؟  بـه  خدائي  سوگند  كه  جان  من  در  دست  تصرّف  و  قدرت  او  است  اگر  مي‌خواستم  كه  كوه‌ها  به  صورت  طلا  و  نقره  با  من  حركت  كنند،  حركت  مي‌كردند.

ثعلبه ‌گفت‌:  تو  را  به  خدائي  سوگند  مي‌دهم‌ كه  تو  را  به  حقّ  مبعوث‌ كرده  است  و  برانگيخته  است‌،  دعا كـن  كـه  يزدان  ثروتي‌ كه  به  من  عطاء  فرمايد.  من  قطعاً  حقّ  هر  مستحقّي  را  خواهـم  داد.  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(اللهم ارزق ثعلبة مالاً ).

خداوندا  به  ثعلبه  ثروتي  را  عطاء  فرما.

ثعلبه ‌گوسفنداني  را  تهيّه  ديد. گوسفندان  به  توليد  نسل  و  زاد  و  ولد  پرداختند  و  همچون  كرم  زياد  شدند.  مدينه  از  گوسفندان  ثعلبه  به  تنگ  آمد.  از  شهر  مدينه  دور  شد  و  كناره  كشيد  و  به  درّه‌اي  از  درّه‌هاي  آن  رفت‌.  تـا  كـار  بدانجا كشيد كه  ثعلبه  فقط  نـماز  ظـهر  و  عصر  را  بـه  جماعت  مي‌خواند،  و  نمازهاي  ديگـر  را  (‌بـه  جـماعت  نخواند  و)  رها كرد.  سپس ‌گـوسفندان  بـيشتر  و  بـيشتر  شدند  تا  بدانجا كـه  ثـعلبه  نـمازهاي  پـنجگانه  را  (‌بـه  جماعت  نخواند  و)  رها كــرد،  و  فـقط  در  نـماز  جـمعه  شركت  مي‌كرد.  باز  هم  گوسفندان  همچون‌ كرم  بيشتر  و  بيشتر  شدند،  تا كار  بدانجا  كشيد كه  نماز  جمعه  را  هـم  رها  كرد.  تنها  در  روزهاي  جمعه  از  مسافران  و  رهگذران  كسب  خبر  مي‌كرد  و  جوياي  اوضاع  و  احـوال  مـي‌شد.  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(ما فعل ثعلبة ؟).

ثعلبه  چه  كار  كرده  است‌؟‌.

بدو گفتند:  اي  پيغمبر  خدا  گلّۀ  گوسفنداني  را  تهيّه  ديده  است‌.  گوسفندانش  مدينه  را  به  تنگ  آورده اند  ..  از كار  و  بار  ثعلبه  او  را  آگاه ‌كردند.  فرمود:

( يا ويح ثعلبة ! يا ويح ثعلبة ! يا ويح ثعلبة ! ).

واي  بر  ثعلبه‌!  واي  بر  ثعلبه‌!  واي  بر  ثعلپه‌!.

خداوند  بزرگوار  اين  آيه  را  نازل  كرد:

(خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً ).

(‌اي  پيغمبر!‌)  از  اموال  آنان  زكات  بگير. (‌توبه/  103) 

 فرائـض  و  واجـبا