هند  داشت‌.

پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بسيار  با  منافقان  نرمش  نمود،  و  بسيار  از  ايشان  چشم‌پوشي‌ كرد،  و  بسيار  از  ايشان  گذشت  كرد...  امّا  هم  اينك  شكيبائي  و  نرمش  به  پايان  آمـده  است  و  كوزۀ  صبر  لبريز  و  سرريز  شده  است‌،  و  بزرگواري  به  نـهايت  رسـيده  است‌،  و  پـروردگار  به  پـيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  دستور  مي‌دهد  كه  خط  سير  جديدي  و  روش  تازه‌اي  را  با  ايشان  در  پيش‌ گيرد.  يزدان  جهان  ايشان  را  بـا  نـصّ  قرآني  به  كافران  ملحق  مي‌گردانـد،  و  پيغمبرش  را  بـه  جهاد  و  پيكار  ا‌ينان  و  آ‌نان  موظّف  مي‌كند،  جهاد  و  پيكار  سخت  و  شديد  و  تند  و تـيزي‌ كـه  مـهر  و  عطوفتي  و  رحمت  و  سازش  و  نرمشي  در  آن  نيست.

نرمش  جاي  خود  دارد،  و  شدّت  جاي  خود  دارد.  هر  زمان  مدّت  نرمش  به  پايان  آيـد،  وقت  شـدّت  و  حـدّت  فـرا  مي‌رسد.  هر گاه  روزگار  شكيبائي  به  پايان  آيد،  تندي  و  برش  قاطعانه  فرا  مي‌رسد...  حركت‌،  مقتضيات  خـود  را  دارد،  و  برنامه،  مـراحل  خود  را  دارد.  نرمش  در  برخي  از  ازمنه  مي‌آزارد  و  رنج  به  بار  مي‌آورد،  و كار  را  بـه  تأخــير  انداخـتن  و  بـه  درازا  كشاندن‌،  گاهي  زيـان  مي‌رساند.

دربارۀ  جهاد  با  مـنافقا‌ن  و  سـختگيري  بـر  ايشـان  آراء  مختلفي  است‌.  آيا  جهاد  و  سختگيري  بايد  با  شمشير  و  اسلحه  باشد،  بدان  گونه  كه  از  علي  - كرم ‌الله ‌‌وجهه  -  روايت  شده  است  و  ابن  جرير  رضی الله عنهُ  آن  را  برگزيده  است‌؟  يا  جهاد  و  درشتي  بايد  با  رفتار  و كـردار  و  روياروئي  و  بيان  اسرار  و  رموزشان  و  نشان  دادن  ايشان  به  هـمگان  باشد،  بدا‌ن  گـونه  كـه  از  ا‌بـن‌ عبّاس  رضی الله عنهُ  روايت  شـده  است‌؟  آنچه  روي  داده  است  و  عملاً  انجام  پذيرفته  است  اين  است‌ كه  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  همان ‌گونه‌ كه  خواهد  آمد،  منافقان  را  نكشته  است‌.

(يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا).

منافقان  به  خدا  سوگند  مي‌خورند  كه  (‌سخنان  زاننده‌اي‌)  نگفته‌اند،  در  حالي  كه  قطعاً  سخنان  كفرآميزي  گفته‌آند  و  پس  از  ايمان  آوردن‌،  به  كفر  برگشته‌اند  و  قصد  انـجام  كاري  كرده‌اند  كه  بدان  نرسيده‌اند  (‌و  آن  كشتن‌  پـيغمبر  به  هنگام  مراجعه  ار  جنگ  تبوك  بود)‌.

نصّ  به  طـور  عـام  حـالت  مـنافقان  را  در  مو‌قعيّتها‌ي  بسياري  عرضه  مي‌دارد،  و  به  چيزي  از  شرّ  و  بلا  اشاره  مي‌كند كه  بارها  خواسته‌اند  بر  سر پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم و بر  سر  مسلمانان  بياورند...  روايتهاي  بسياري  نقل  شده  است  كه  هر  يك  حادثۀ  ويژه‌اي  را  براي  نزول  آيـه  مـعيّن  و  مشخّص  مي‌دارند:

قتاده‌ گفته  است‌:  اين  آيه  دربارۀ  عبدالله  پسر  ابي  نـازل  شده  است‌.  و  آن  اين  كه  د‌و  مرد  با  يكديگر  جنگيدند،  يكي  جُهَيْنه‌اي  بود  و  ديگري  انصاري‌.  مرد  جهينه‌اي  بر  مرد  انصاري  چيره  گرديد.  عبدالله  پسر  ابي  به  شـخص  انصاري  گفت‌:  آيا  دوست  خود  را  ياري  نـمي‌كنيد؟  بـه  خدا  سوگند  داستان  ما  و  داستان  محمّد  جز  هما‌ن  چيزي  نيست ‌كه‌ گفته‌اند:  سگت  را  چاق  كن  تا  تو  را  بخورد...  و  ادامه  داد  و گفت‌:  وقتي  كه  به  مدينه  برگرديم  عزيزان  و  بزرگواران،  خواران  و  پستان  را  از  مدينه  بيرون  مي‌كنند.  مـردي  از  مسلمانان  سـخن  او  را  بـه گوش  مـبارك  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  رساند.  پيغمبر  صلّی اله عليه وآله وسلّم‌ كسي  را  را به  پـيش  عبدالله  پسر  ابي  فرستاد  و  از  او  در  ايـن  بـاره  پرسيد.  شروع  به  سوگند  خوردن‌ كرد  و گـفت  چـنين چـيزي  را  نگفته  است‌.  خدا  اين  آيه  را  در  بارۀ  او  نازل  فرمود.  امام  ابوجعفر  ابن  جرير  با  اسنادي‌ كه  دارد  از  ابن  عبّاس  روايت  مي‌كند كه‌ گفته  است‌:  پيغمبر  خـدا  صلّی اله عليه وآله وسلّم  زيـر  سايۀ  درختي  نشسته  بود.  فرمود:

(إنه سيأتيكم إنسان , فينظر إليكم بعين الشيطان , فإذا جاء فلا تكلموه ).

شخصي  به  پيش  شما  مي‌آيد  كه  با  چشم  اهريمن  به  شما  مي‏نگرد.  هر  وقت  آمد  با  او  صحبت  نكنيد.

چيزي  نگذشت‌ كه  مرد كبودي  پـيدا  شد.  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌او  را  پيش  خواند  و  فرمود:

(علام تشتمني أنت وأصحابك ? ).

به  چه  علّت  تو  و  يارانت  به  من  دشنام  مي‌دهيد؟‌.  

مرد  رفت  و  ياران  خود  را  بياورد.  همگي  سوگند  خوردند  كه  دشنامي  نداده‌اند  و  چنين  چـيزي  را  نگـفته‌انـد.  بـه  سوگندهاي  خود  ادامه  دادند  تا  پـيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  از  آنــان  صرف  نظر كرد.  پس  يزدان  بزرگوار  اين  آيـه  را  نـازل  كرد:
(يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا... ).

منافقان  به  خدا  سوگند  مي‌خورند  كه  (‌سخنان  زننده‌اي‌)  نگفته‌اند....

از  عروه  پسر  زبير  و  جز  او  چـيزي  روايت  شـده  است  بدين  مضمون‌:  اين  ايه  د‌ر  بارۀ  جلاس  پسر  سويد  پسر  صامت  نازل  شـده  است‌.  هـمسرش  پسـري  از  شـوهر  ديگري  داشت  به  نام  عمير  پسر  سعد.  جلاس‌ گفت‌:  اگر  محمّد  آنچه  را كه  با  خود  آورده  است  حقّ  باشد،  مـا  از  الاغاني  بدتريم  كه  بر  آنها  سوار  هستيم‌.  عمير گفت‌:  به  خدا  سوگند  اي  جلاس  تو  عزيزترين‌ كس  در  پيش  مـن  هستي‌،  و  از  همه‌ كس  بيشتر  براي  من  رنج  كشيده‌اي  و  در  آزمون  زندگي  سرآمد  شده‌اي‌.  براي  من  بسي  سخت  است ‌كه  به  تو  بلائي  برسد كه  دوست  نـداري‌.  سـخني  گفته‌اي ‌كه  اگر  آن  را  روايت‌ كنم  مرا  رسوا  مي‌كند،  و  اگر  آن  را  پنهان‌ كنم  مرا  به  هلاك  مي‌رساند.  هر  يك  از  اين  دو  حالت  براي  من  بدتر  از  ديگري  است‌.  پس  آن  سخن  را  به  عرض  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  رساند.  جلاس  منكر  همچون  سخني  شد  و  به  خدا  سوگند  خورد كه  آن  را  نگفته  است‌.  پس  خداوند  اين  آيات  را  نازل ‌كرد.  جلاس‌ گفت  من  اين  سخن  را گفته‌ام‌.  ولي  يزدان  تـوبه  را  بـه  مـن  پـيشنهاد  فرموده  است‌،  و  من  توبه  مي‌كنم‌.  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  توبۀ  او  را  پذيرفت‌.

ليكن  اين  روايتها  هماوا  با  اين  عبارت  نيستند:

(وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا).

و  قصد  انجام  كاري  كرده‌اند  كه  بدان  نرسيده‌اند.روايتها  همديگر  را  تقويت  مي‌كند  در  اين  باره‌ كه  مراد  اين  آيات  چيزي  است ‌كه  برخي  از  مـنافقان  در  نـظر  داشتند  هنگام  مراجعۀ  از  تبوك  بدان  عمل‌ كنند كه  كثتن  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  طور  ناگهاني  در  وقتي  بود كه  از  تبوك  برمي‌گشت‌.  يكي  از  اين  روايتها  را  برمي‌گزينيم‌:  ا‌مام  احمد رضی الله عنهُ  گفته  ا‌ست‌:  وليد  پسر  عبدالله  پسر  جميع  از  ابوطفيل  براي  مـا  روايت  كـرده  است‌ كـه ‌گفته  است‌:  هــنگامی كـه  پـيغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآل