هاي  دروغگوتري  دا‌رند،  و  از  همۀ  ما  در  ميدان ‌كارزار  ترسوتر  هستند...  اين  سخن  را  به  سمع  مبارك  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  رساندند.  مـردي  ا‌ز  منافقان  به  پيش  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آمد،  بدان  هنگام ‌كه  او  سوار  بر  شتر  خود  و  عازم  سفر  بود.  بدو  عرض ‌كرد:  

اي  پيغمبر  خدا،  ما  شوخي  مي‌كرديم  و  بي‌قصد  و  غرض  سخن  مي‌گفتيم  و  صحبت  مي‌نموديم‌...  فرمود‌:

(أباللّه وآياته ورسوله كنتم تستهزئون ? ).

 آيـا  بـه  خدا  و  آيـات  او  و  پـيغمبرش  مـي‌توان  بـازي  و  شوخي  كرد؟  ...  

تا  مي‌رسد  به‌:

(كَانُوا مُجْرِمِينَ) (٦٦)

به  بزهكاري  خود  ادامه  مي‌دادند.

پاهاي  مرد  به  سنگ  مـي‌خورد  و  سـياه  مـي‌گرديد.  به  شـمشير  پـيغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ محكم  چسبيده  بـود  و  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدو  رو  نمي‌كرد  و  اهمّيت  نمي‌داد.

محمّد  پسر  ا‌سحاق  گفته  است‌:  گـروهي  از  مـنافقان‌،  از  جمله  وديه  پسر  ثابت  برادر  اميّه  پسر  زيد  پسر  عمرو  پسر  عوف‌،  و  مردي  از قبيلۀ  اشجع  همپيمان  بني  سلمه  به  نام  مخشي  پسر  حمير،  با  پـيغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ حـركت  مي‌كردند.  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌رهسپار  تبوك  بود.  به  همديگر  گفتند:  آيا گمان  مـي‌بريد  جـنگ  و  نـبرد  سفيدپوستان  رومي‌،  همچون  جنگ  و  نبرد  برخي  از  عربها  با  برخي  ديگر  از  عربها  است‌؟  به  خدا  سوگند  فردا  شما  را  دست  بسته  و  به  غل  و  زنجير كشيده  خـواهـيم  ديــد...  بـدين  وسيله  مؤمنان  را  مي‌ترساندند  و  به  هراس  مي‌انداختند.  مخشي  پسر  حمير گفت‌:  به  خدا  سوگند  دوست  دا‌شتم  با  من  صلح  مي‌شد  در  برابر  اين‌ كه  به  هر  يك  از  ما  صد  تازيانه  مي‌زدند،  و  به  خاطر  ايـن  گونه  سـخنانتان‌،  از  نزول  قرآن  دربارۀ  خود  رهائي  مي‌يافتيم‌.  محمّد  پسر  اسحاق ‌گفته  است‌:  چنين  به  من  خبر  رسـيده  است ‌كـه  

پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم   به  عمّار  پسر  ياسر  فرمود:

(أدرك القوم فإنهم قد احترقوا , فاسألهم عما قالوا , فإن أنكروا فقل:بلى قلتم كذا وكذا ).

اين  مردمان  را  درياب‌،  چه  در  آتش  خواهند  سوخت‌.  از  ايشان  دربارۀ  چيزهائي  كه  گفته‌اند  بـپرس‌.  اگر  انكـار  كردند،  بديشان  بگو:  بلي  كه  چنين  و  چنان  گفته‌ايد. 

 عمّار  به  پيش  ايشان  رفت‌،  و  ايـن  سخنان  را  بديشان  گفت‌.  به  خدمت  پيغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آمـدند  و  نـزد  آن

  حضرت  به  معذرتخواهي  پرداختند.  وديعه  پسر  ثابت - در  حالي ‌كه  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم كه  سوار  بر  مركب  خود  ايستاده  بود،  و  وديعه  افسار  مركب  او  را گرفته  بود  مرتّب  مي‌گفت‌:  اي  پيغمبر  خدا!  مـا  بـي‌قصد  و  غـرض  سـخن  مــي‌گفتيم  و  صــحبت  مـي‌نموديم  و  شـوخي  مي‌كرديم‌.  مخشي  پسر  حمير  نيز گفت‌:  اي  پيغمبر  خدا،  نام  خودم  و  نام  پدرم  براي  بدبختي  من  بسـنده  است‌...  كسي ‌كه  در  اين  آيه  مورد  عفو  قرار گرفت  تنها  مخشي  پسر  حمير  بود،  و  عبدالرحمن  نـام  گـرفت‌.  او  از  خـدا  عاجزانه  خواست ‌كه‌ كشته  شود  و  با كشتن  به  درجۀ  رفيع  شهادت  برسد  و  گور  او  هم  ناشناخته  بماند.  در  جـنگ  يمامه ‌كشته  شد،  و  اثري  و  نشاني  از  او  به  دست  نيامد!  ابن  منذر،  و  ابن  ابوحاتم‌،  و  ابوشيخ  از  قتاده  روايت  كرده‌اند  كه‌ گفته  است‌:  وقتي  كه  پيغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  راه  غزوۀ  تبوك  بود،  مردماني  از  منافقان  در  خدمت  او  بودند.  به  يكديگر گفتند:  آيا  اين  مرد  اميدوار  است‌ كه  كـاخها  و  دژهـاي  شـام  براي  او  گشـوده  شود؟  هرگز! هرگز!...  يزدان  سبحان  پـيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  خو‌د  را  از  سخنانشان  آگاه  كرد.  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:
(احبسوا على هؤلاء الركب ).
سواران  را  بالاي  سر  اينان  نگاه  داريد.
آن‌ گاه  به  پيش  ايشان  آمد  و  فرمود:
(قلتم كذا . قلتم كذا ).
چنين  گفتيد،  و  چنان  گفتيد.
گفتند:  اي  پيغمبر  خدا  ما  بي‌قصد  و  غرض  سخن‌  می‌گفتيم  و  صحبت  مي‌نموديم  و  شوخي  مـي‌كرديم‌...  خـداونـد  چيزهائي  را كه  مي‌شنويد  راجع  بديشان  نازل  ‌فرمود.

  ما  بي‌قصد  و غرض  سخن  مي‌گفتيم  و  صحبت  مي‌نموديم  و  شوخي  مي‌كرديم‌...  انگار  اين  مسائل  مهمّ  و  بزرگي‌ كه  بدان  مي‌پردازند  و  پيوند  محكمي  با  اصل  عقيده  دارند،  مسائلي  است ‌كه  بايد  بدانها  پرداخت  و  آنها  را  بازيچۀ  خود  قرار  داد!

(قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ) (٦٥)

 بگو:  آيا  به  خدا  و  آيات  او  و  پيغمبرش  مي‌توان  بـازي  و  شوخي  كرد؟‌!.

به  سبب  همين‌ گناه  بزرگ  است  كه  يزدان  سـبحان  واژۀ  كفر  را  برايشـان  بكار  مـي‌برد،  و  رو  در  روي  ايشـان  مي‌گويد كه  پس  از  ايمان  آوردنشان  -  ايماني  كه  آن  را  اظهار  داشته‌اند  و  نشان  داده‌اند  -  كفر  را  بـرگزيده‌اند.  همچنين  يزدان  سبحان  آنان  را  از  عذابي  بيم  مـي‌دهد  و  مي‌ترساند كه  اگر  به  سبب  زود  توبه ‌كـردن  و  پشـيمان  شدن  و  ايمان  درست  آوردن‌،  همۀ  ايشان  را  در  بر  نگيرد،  از  برخي  از  ايشان ‌كه  بر  نفاق  خود  مي‌مانند  و  به  تمسخر  آيات  و  پيغمبر  خدا،  و  به  استهزاء  عقيده  و  ديـن  خـدا،  ادامه  مي‌دهند،  در  نمي‌گذرد:

(بِأَنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ) (٦٦)

زيرا  آنان  (‌بر  كفر  و  نـفاق  خـود  مـاندگارند  و  در  حقّ  پيغمبر  و  مؤمنان‌)  به  بزهكاري  خود  ادامه  مي‌دهند.  

*
هنگامي ‌كه  روند  قرآني  بدين  مرز  از  نشان  دادن  چنين  نـمونه‌هائي  از  اقـوال  و  اعمال  و  تـفكّرات  مـنافقان  مي‌رسد،  به  حقيقت  منافقان  بـه ‌گـونۀ  هـمگاني‌،  و  بـه  عرضه ‌كردن  صفتهاي  اصلي  و  اساسي  ايشان  بطو‌ر  عام  مي‌پردازد،  صفتـاي  بنياديني  كه  منافقان  را  از  مـؤمنان  راستين  جدا  مي‌سازد،  و  آن  گـاه  عذابي  را  مشـخّص  مي‌دارد  كه  در  انتظار  همگي  منافقان  است‌:

(الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (٦٧) وَعَدَ اللَّهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللَّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُقِيمٌ) (٦٨)

مردان  منافق  و  زنـان  مـنافق  هـمه  از  يك  گروه  (‌و  يك  قماش‌)  هستند.  آنان  همديگر  را  به  كار  زشت  مي‌خوانند  و  از  كار  خوب  باز  مي‌دارند  و  (‌از  بذل  و  بخشش  در  راه  خير)  دست  مي‌كشند.  خدا  را  فرامـوش  كرده‌انـد  (‌و  از  پــرستش  او  رويگردان  شـده‌انـد)‌،  خدا  هـم  ايشـان  را  فراموش  كرده  است  (‌و  رحمت  خود  را  از  ايشان  بـريد