 طرفداري  از  دادگــري  نـمي‌گويند  و  به  خـاطر  عـدالت  خشـمگين  نمي‌شوند.  و  به  خاطر  هواداري  از  حقّ‌،  و  دوست  داشت  دين  چنين  نمي‌گويند.  بلكه  آنان  همچون‌ گفتاري  را  به  خاطر  خود  و  به  خـاطر  حـرص  و  آ‌ز  خويش‌،  و  برا‌ي  طرفداري  از  منافع  خويشتن  و  خودخواهي  و  خودپرستي  خود  مي‌گوپند:

(فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا ).

اگر  بدانان  چيزي  از  زكات  داده  شود  خشنود  مي‌شوند.  

آنان  به  حقّ  و  عدل  و  دين  اهمّيّتي  نمي‌دهند!

(وَإِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ ).

و  اگر  چيزي  از  آن  بديشان  داده  نشود  هـر  چـه  زودتر  خشم  مي‏‎گيرند  (‌و  اخم  و  تخم  مي‌كنند)‌.

دربارۀ  سبب  نزول  اين  آيه  روا‌يتهاي  گوناگوني  آمـده  است‌،  روايـتهائي  كـه  حـوادث  مـعيّني  را  از  اشخاص  مشخّصي  نقل  مـي‌نمايند كـه  در  عـدالت  كـار  تـقسيم‌،  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  مورد  عيبجوئي  قرار  داده‌اند.

بخاري  و  نسائي  از  ابوسعيد  خدري  رضی الله عنهُ  روايت‌ كرده‌اند  كه ‌گفته  است‌:  وقتي ‌كه  پـيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  سـرگرم  تـقسيم  زكات  بود،  ناگهان  خويصر  قميمي  به  خدمت  او  آمد  و  گفت‌:  اي  پيغمبر  خدا  دادگري ‌كن‌.  پيغمبر  فرمود: 

(ويلك ! ومن يعدل إذا لم أعدل). 

واي  بر  تو!  اگر  من  دادگري  نكـنم‌،  چـه  كسـي  دادگري  مي‌كند؟‌.

عمر  پسر  خطّاب  رضی الله عنهُ ‌گفت‌:  به  من  اجازه  فرما  تا گردن  او  را  بزنم‌.  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(دعه فإن له أصحاباً يحقر أحدكم صلاته مع صلاتهم , وصيامه مع صيامهم , يمرقون من الدين كما يمرق السهم في الرمية ...). 

او  را  رها  كن‌،  چه  او  داراي  ياراني  است  كه  هر  فردي  از  

شما  نماز  خود  را  با  توجّه  به  نماز  ايشان‌،  و  روزۀ  خود  را  به  با  توجّه  به  روزۀ  آنان‌،  حقير  و  نـاچيز  مـي‌شمارد.  همچون  كساني  از  دين  بيرون  مي‌روند،  همان  گونه  كـه  تير  از  نشانه  بيرون  مي‌رود.

ابوسعيد  گفته  است‌:  دربارۀ  همچون  كساني  نازل  گرديده  است‌:

(ومنهم من يلمزك في الصدقات). 

در  ميان  آنان  كساني  هستند  كه  در  تقسيم  زكـات  از  تو  عيبجوئي  مي‏‎كنند  و  ايراد  مي‏‎گيرند.

ابن  مردويه  از  ابن  مسعود  رضی الله عنهُ  روايت  كرده  است  كـه  گفته  است‌:  (‌وقتي‌ كـه  پـيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم غنائم  حـنين  را  تقسيم  مي‌كرد،  شنيد  مردي  مي‌گويد:  اين  تقسيمي  است  كه  رضاي  خدا  در  آن  در  نظر گرفته  نشده  است‌.  پس  به  پيش  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آمدم  و  اين  سخن  را  براي  او  روايت  كردم‌.  فرمود:                   

(رحمة اللّه على موسى لقد أوذي بأكثر من هذا فصبر ).

رحمت  خدا  بـر  مـوسي  بـاد،  بيش  از  ايـن  اذيّت  و  آزار  گرديد  و  شكيبائي  كرد.

پس  اين  آيه  نازل  شد:

(ومنهم من يلمزك في الصدقات). 

در  ميان  آنان  كساني  هستند  كه  در  تقسيم  زكـات  از  تـو  عيبجوئی  مي‌كنند  و  ايراد  مي‏‎گيرند.

سنيد  و  ابن  جرير  از  داود  پسر  ابوعاص  روايت  كرده‌اند كه‌ گفته  است‌:  

زكاتي  به  خدمت  پـيغمبر  صلّر الله عليه وآله وسلّم  ‌آورده  شـد.  آن  را  در  اينجا  و  آنجا  تقسيم‌ كرد  تا  تمام  شد.  شخصي  از  انصار  آن  را  ديد  و گفت‌:  اين  دادگري  نيست‌.  پس  اين  آيه  نازل  شد.

قتاده  دربارۀ  اين  فرمودۀ  خدا:  (ومنهم من يلمزك في الصدقات). ‌گفته  است‌:  يعني  در  ميان  ايشـان  كسـاني  هستند كه  در تقسيم  زكات  از  تو عيبجوئي  می كنند  و  طعنه  مي‌زنند.  براي  ما  روايت  شده  است‌ كه  مردي  از  باديه‌نشينان ‌كه  تازه  از  بيابان  نشيني  و  نژادگرائی  عربي  دست  برداشته  بود  و  اسلام  را  پذيرفته  بود،  به  خـدمت  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آمد،  در  حالي  كه  پيغمبر  صلّر الله عليه وآله وسلّم  مقداري  زر  و  سيم  را  تقسيم  مي‌كرد.  آن  مرد گفت‌:  اي  محمّد!  اگر  خدا  به  تو  دستور  به  دادگري  داده  بـاشد،  تـو  دادگـري  نكردي‌.  پيغمبر  خدا  صلّر الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(ويلك فمن ذا الذي يعدل عليك بعدي ? " ).

واي  بر  تو!  اگر  من  با  تو  دادگري  نكنم‌،  چه  كسی  بـا  تـو  دادگري  مي‌كند؟‌.

به  هر  حال‌،  نصّ  قرآني  مقرّر  می داردكه  همچون  سخني  سخن ‌گروهي  از  منافقان  است‌.  آن  را  مي‌گويند  نـه  بـه  خاطر  جانبداري  از  دين‌،  و ليكن  از  بهرۀ  خود  می‌نالند،  و  از  اين‌ كـه  نـصيبي  بـديشان  نـرسيده  است  خشمگين  هستند...  اين  هم  نشانۀ  آشكار  نفاق  ايسان  است‌.  كسي  كه  به  اين  آئين  ايمان  داشته  باشد  دربارۀ  خُلق  عظيم  و  خوي  سترگ  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم   شكّي  به  خود  راه  نمي‌دهد.  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم   پيش  از  رسيدن  به  پيامبري  مـعروف  بـه  صادق  امين  بوده  است‌.  دادگري  نيز  فرعي  از  امانات  خدا  است ‌كه  چه  رسد  به  پيغمبر  مؤمنان‌،  بر  عـهدۀ  خود  مؤمنان  نيز  بوده  است  و  بديشان  هــم  واگـذار  گـرديده  است‌...  روشن  است ‌كه  ايـن  نـصوص  قـرآنـی  بيانگر  رخدادها  و  پديده‌هائي  هستند  كـه  قـبلاً  روي  د‌اده‌انـد،  و ليكن  در  لابلاي  مسائل  جنگ  و  جهاد  بدان  خاطر  ذكر  مي‌شود  تا  احوال  و  اوضاع  دائمي  و  پيوستۀ  منافقان  چه  پيش  از  جنگ  و  جهاد،  و  چه  در  لابلاي  جنگ  و  جهاد،  به  تصوير  زده  شود.

به  همين  مناسبت،  روند  قرآني  راه  شايان  مؤمنان  صادق  الايمان  را  ترسيم  مي‌كند:

(وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ رَاغِبُونَ) (٥٩)

اگر  آنان  بدانچه  خدا  و  پيغمبرش  بديشان  داده  است  (‌و  قسمت  ايشان  كرده  است‌)  راضي  مي‌شدند  و  مـي‌گفتند:  (‌دستور)  خدا  ما  را  بسنده  است‌،  و  خداونـد  از  فضل  و  احسان  خود  به  مـا  مي‌دهد  و  پيغمبرش  (‌بيش  از  آنچه  به  ما  داده  است  اين  بار  به  ما  عطاء  مي‌كند،  و)  ما  (‌به  فضل  و  بخشايش  پروردگار  خود  چشم  دوخته  و)  تنها  رضاي  خدا  را  مي‌جوئيم‌،  (‌اگر  چنين  مي‏‎گفتند  و  مـي‌كردند،  بـه  سود  آنان  بود)‌.

اين  ادب  درون  و  ادب  زبان  و  ادب  ايمان  است‌:  رضا  به  قسمت  خدا  و  پيغمبرش،  رضاي  تسليم  و  از  روي  دليل  و  برهان  قانع  شدن‌،  نه  رضاي  چيره  و  غلبه‌.  خـدا  را  بس  دانستن‌.  خدا  هـم  براي  بندۀ  خود  بس  است‌.  اميد  به  فضل  و كرم  خدا  و  پيغمبرش  داشتن‌.  عشق  و  علاقۀ  خالصانه  و  زدوده  از  هر  نوع ‌كسب  مادي‌،  و  پالوده  از  هر  قسم  طمع  دنيوي‌،  به  خدا  داشتن‌...  اين  ادب  ايمان  د‌رستي  است ‌كه  از  دل  مؤمن  سرچشمه  مي‏‎گيرد  و  برمي‌جوشد.  هر  چند  كه  دلهاي  منافقان  همچون  ادبي  را  نمي‌شناسد،  منافقاني  كه  خوشي  ايمان  آميزۀ  ارواحشان  نگرديده  است‌،  و  نور  يقين  در  دلهايشان  پرتوافكي  ننموده  است‌.

پس  از  بيان  اين  ادب  لائق  در  حقّ  خدا  و  