ردارانه  فرمان  مي‏‎برند،  و  لذا  نيازي  به  كسي  ندارند كه  ايشان  را  تحريك  و  تشويق ‌كـند  و  آنـان  را  برانگيزد،  چه  رسد  به  اين‌ كه  بديشان  اجازه  دهد.  بـلكه  تنها  كساني  اجازه  مي‌خواهند  كه  دلهـايشان  از  يـقين  و  باور  خالي  باشد.  به  همين  خاطر  است‌ كه  همچون ‌كساني  درنگ  مــي‌ورزند  و  بـهانه‌جوئي  مـي‌كنند  و  عـذرها  مي‌آورند،  بدان  اميد  كه  مانعي  از  موانع  ميان  ايشان  و  ميان  انجام  تكاليف  و  وظائف  عقيده‌اي  حائل  گـردد  كـه  آنان  بدان  تظاهر  مي‌كنند،  در  صورتي‌ كه  ايشان  در  بارۀ  آن  عقيده  در  شكّ  و  ترديدند  و  در  حيرت  و  سرگرداني  بسر  مي‏‎برند.

راه  به  سوي  خـدا  روشـن  و  آشكـار  و  راست  و  روان  است‌.  لذ(  كسي  در  پـيمودن  ايـن  راه  حـيران  و  ويلان  نمي‌شود  و  درنگ  نمي‌ورزد  مگر  شخصي ‌كه  با  اين  راه  آشنا  نباشد،  يا  شخصي ‌كه  اين  راه  را  مي‌شناسد  و  براي  پرهيز  از  رنجهاي  آن  از  اين  راه‌ كنار  مي‌كشد  و  دوري  مي‌ورزد!

همچون  واپس  نشستگاني  و  واماندگاني  مـي‌توانسـتند  بيرون  بروند  و  همراه  سپاهيان  شوند.  وسـائل  و  تـوشۀ  بيرون  رفتن  و  با  جهادگران  حركت‌ كردن  را  نيز  داشتند: 

(وَلَوْ أَرَادُوا الْخُرُوجَ لأعَدُّوا لَهُ عُدَّةً ).

اگر  (‌ايــن  مـنافقان  نــيّت  پـاك  و  درستي  داشـتند  و)  مي‌خواستند  (‌براي  جهاد)  بيرون  روند،  توشه  و  ساز  و  برگ  آن  را  آماده  مي‌كردند  (‌و  مسلّح  و  مجهّز  در  خدمت  رسول  راه  مي‌افتادند)‌.

در  ميان  آنان  عبدالله  پسر  ابي  پسر  ابي  سلول‌،  و  جد  پسر  قيس  بودند.  ايشان  از  زمرۀ  بزرگان  و  ثروتمندان  قـوم  خود  بودند.

(وَلَكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعَاثَهُمْ ).

امّا  خدا  (‌مي‌دانست  كه  اگر  براي  جهاد  بيرون  مـي‌آمدند  جز  زيان  و  ضرر  نداشتند.  اين  بود  كه‌)  بيرون  شـدن  و  حركت  كردن  آنان  را  (‌به  سوي  ميدان  نبرد)  نپسنديد.  بيرون  شدن  و  حركت ‌كـردن  آنـان  را  نپسنديد  چـون  ســرشت  و  نــفاق  ايشـان  را  مـي‌دانست‌،  و  از  نـيّتهاي  پليدشان  در  حقّ  مسلمانان  آگاه  بـود،  همانگونه  كـه  -  خواهد  آمد.

(َفثَبَّطَهُمْ).

پس  ايشان  را  از  (‌اين  كار)  بازداشت.

در  آنان  همّت  بيرون  شدن  را  برنينگيخت‌.

(وَقِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِينَ) (٤٦)

و  بديشان  گفته  شد:  با  نشسـتگان  (‌عاجز  و  ناتوان‌،  از  قبيل‌:  بـيماران  و  پـيران  و  كـودكان  و  زنان‌،  در  خـانه‌)  بنشينيد  (‌چرا  كه  شايستگي  آن  را  نداريد  كه  در  كارهاي  بزرگ  و  راه  سترگ  خدا  گام  برداريد)‌.

واپس  بنشينيد  با  پيران  و  زنان  و كودكاني‌ كه  نمي‌توانند  به  جنگ  بروند  و  برزمند،  و  براي  جهاد  حركت  نمي‌كنند  و  برانگيخته  نـمي‌شوند.  چـه  ايـن  جـايگاه  شما  است‌،  جايگاهي  كه  سزاوار  همّتهاي  فروافتاده  و  پست‌،  و  لائق  دلهاي  متردّد،  و  شايان  جانها  و  درونهاي  خالي  از  يقين  و  باور  است‌.

اين‌كار،  براي  دعوت‌،  و  براي  مسلمانان  خـير  و  خـوب  بود:  

(لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ مَا زَادُوكُمْ إِلا خَبَالا وَلأوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَفِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ) (٤٧) 

اگر  آنان  همراه  شما  (‌بـراي  جـهاد)  بـيرون  مي‌آمدند،  چيزي  جز  شرّ  و  فساد  بر  شما  نمي‌افزودند،  و  با  سرعت  در  ميان  شـما  حركت  مـي‌كردند  و  مشغول  آشفتن  و  گول ‌زدن  و  برگرداندنتان  از  دين  مي‌شدند.  در  مـيانتان  هم  كساني  هستند  كه  سخن  ايشان  را  بشنوند  (‌و  دعوت  تفرقه‌آميز  و  فتنه‌انگيز  ايشـان  را  بـپذيرند)‌.  خداونـد  ستمگران  را  خوب  مي‌شناسد  (‌و  از  فاسق  و  فاجر  ايشان  آگاه  و  از  رفتار  آشكار  و  نهانشان  باخبر  است‌)‌.

دلهــاي  سـرگردان‌،  سستي  و  ضـعف  را  در  صـفها  مي‌پراكند.  جانهاي  خائن  براي  سـپاهيان  خطرناك  هستند.  اگر  چنان  منافقاني  بيرون  مـي‌رفتند  با  بيرون  رفتن  خود  نيروئي  بر  مسلمانان  نمي‌افزودند.  بلكه  بـر  آنان  پريشاني  و  پراكندگي  و  هرج  و  مرج  مي‌افزودند،  و  شتابان  در  ميانشان  آشوب  و  فـتنه  و  بلا  و  پستي  و  خواري  پخش  مي‌كردند.  در  بين  مسلمانان  در  آن  زمان  كساني  بودند  كه  به  منافقان  گوش  فرا  مي‌دادند  و  براي  ايشان  به  سخنان  گوش  مي‌دادند.  امّا  خدائي  كه  دعـوت  خود  را  مي‌پايد  و  زير  نظر  مي‌دارد،  و  داعـيان  مخلص  دعــوت  را  مـحافظت  مي‌نمايد،  او  براي  نگـاهداري  مؤمنان  از  فتنه  و  بـلا  بس  است‌.  ايـن  بود كـه  يزدا‌ن  منافقان  را  واپس  نشسته  رها كرد:

(وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ) (٤٧) 

خداوند  ستمگران  را  خوب  مـي‌شناسد  (‌و  از  فـاسق  و  فاجر  ايشان  آگاه  و  از  رفتار  آشكار  و  نـهانشان  باخبر  است‌)‌.  

ظالمين  در  اينجا  به  معني  (‌مشركين‌)  است‌.  همچنين  خدا  ظالمين  را  به ‌گروه  مشركين  ملحق  مي‌گرداند!

گذشتۀ  منافقان‌،  بر  فساد  درون  آنان‌،  و  بر  سـوء  نـيّت  ايشان  گواهي  مي‌دهد.  منافقان  بودند  كه  در  برا‌بر  پيغمبر  ايستادند،  و  آ‌نـچه  در  تـوان  داشتند  بكار  بردند،  تـا  شكست  خوردند  و  تسليم‌ گرديدند،  گر چه  در  دلهايشان  چيزي  بود كه  بود:

(لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ الأمُورَ حَتَّى جَاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ كَارِهُونَ) (٤٨) 

 (‌اين  گروه  منافقان‌)  پيش  از  اين  هم  به  فتنه‌گري  و  ايجاد  فساد  (‌در  ميان  شما)  پرداخته‌اند  و  (‌در  جنگ  احد  و  ديگر  موارد)  بر  ضدّ  شخص  پيغمبر  (‌و  بـرخـي  از  مـؤمنان  و  خود  آئين  اسلام  توطئه‌ها  چيده‌اند  و)  نقشه‌ها  كشيده‌اند  و  رايزنيها  نموده‌اند  و  نيرنگها  ورزيده‌اند  (‌براي  اين  كه  جلو  اسلام  را  بگيرند  و  كار  را  بر  تو  تباه  كنند)  تا  زمـاني  كـه  -‌ علي‌رغم  خـواست  مـنافقان  (‌و  بـه  كوري  چشـم  ايشان‌)  -‌ ياري  خدا  فرارسيد  و  آئـين  اســلام  آشكـار  و  پيروز  گرديد  (‌و  دسته  دسته  مردمان  بـدان  گرويدند  و  مزۀ  ايمان  را  چشيدند  و  به  حساب  منافقان  رسيدند)‌.  اين  امر  هنگام  آمدن  پيغمبر  به  مدينه  بود،  پيش  از  اين  كه  خدا  او  را  بر  دشمنانش  چيره  گرداند.  پس  از  آن  حقّ  آ‌مد  و  سخن  يزدان  پيروز  شد،  و  منافقان  در  برابر  فرمان  يزدان  سبحان  سر  فرود  آوردند  و كرنش  بردند،  هر  چند  كه  نمي‌پسنديدند.  پيوسته  در كمين  اسـلام  نشسـتند  و  چشم  به  راه  بلاها  و  مصيبتهائي‌ گرديدند  و  مـاندند كـه  گريبانگير  اسلام  و  مسلمانان  شود.

*
سپس  روند  قرآني  مـي‌پردازد  به  ذكـر  نـمونه‌هائي  ا‌ز  منافقان  و  از  معذرتهاي  دروغين  و  بـهانه‌هاي  نـارواي  ايشان‌.  بعد  از  آن  پرده  بـرمي‌دارد  از  چـيزهائي ‌كـه  در  سينه‌هايشان  نهان  است  همچون  چشـم  به  راه  بلاها  و  مــصيبتهائي  بـودن  كــه‌ گـريبانگير  پـيغمبر  صلّی الله عليه وآله وس