  و  سست‌،  بدان  نمي‌رسد  و  آن  را  درنمي‌يابد.  ولي  تلاش  فراوان  و  بزرگي  بدان  مي‌رسد  و  آن  را  درمـي‌يابد كه  ارواح  ناتوان  و  دلهاي  تـرسو  در  برابرش  به  ناله  و  فغان  درمي‌آيند.  كاري  است ‌كه  در  افقهاي  والا  و  بالائي  قرار  دارد  كه  جانهاي  كوچك  و  پيكرهاي  لاغر  در  دامنۀ  آن  درمي‌مانند  و  درمانده  مي‌شوند.

كاري‌ كه  اين  واژگان  جاودانه  آن  را  به  تصوير  مي‌كشند  نمونه‌اي  است‌ كه  در  ميان  نسلهاي  پياپي  انسانها  تكرار  مي‌گردد:

(لَوْ كَانَ عَرَضًا قَرِيبًا وَسَفَرًا قَاصِدًا لاتَّبَعُوكَ وَلَكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ ).

(‌منافقان‌)  اگر  غنائمي  نزديك  (‌و  در  دسترس‌)  و  سـفري  سهل  و  آسان  باشد  (‌به  طمع  دنيا)  از  تو  پيروي  مي‌كنند  و  به  دنبال  تو  مي‌آيند،  ولی  راه  دور  و  پردردسر  (‌همچون  تبوك‌)  براي  ايشان  ناشدني  و  نارفتني  است‌.

مردمان  بسياري  در  راهي‌ كه  سر  به  سوي  افقهاي  والا  و  ارزشمند  دارد،  سقوط  مي‌كنند.  مردمان  بسياري  هستند كه  به  سبب  طول  راه  خسته  و  درمـانده  مـي شو‌ند  و  از  كاروان  بازمي‌مانند  و  به  سوي  كالاي  ناچيزي  يا  مطلب  بي‌ارزشي  مي‌گرايند.  مردمان  زيادي  وجود  دارنـد  كـه  انسـانها  آنــان  را  در  هــر  زمـاني  و  در  هر  مكـاني  مي‌شناسند.  ايشان  جماعت  اندك  و  ناگهان  پديد ‌آمده‌اي  هم  نيستند.  بلكه  آنان  گـروه  نـمونۀ  تكـرار  شونده‌اي  هستند.  ايشان  در  حاشيۀ  حيات  به  زندگي  ادامه  مي‌دهند،  هر  چند  هم  گمان  مي‌برند كـه  آنـان  بـه  مـنافعی  دست  يافته‌اند  و  به  مطالبي  رسيده‌اند،  و  مـي‌انگـارند  كـه  از  پرداخت  بهاي  بالا  خويشتن  را  رها  ساخته‌انـد‌.  چـه  بـا  بهاي  اندك  جز كالاي  اندك  را  نمي‌توان  خريد،  و  پول  ناچيز  جز  متاع  ناچيز  نمي‌ارزد!

(وَسَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنَا لَخَرَجْنَا مَعَكُمْ).

 به  خدا  سوگند  مي‌خورند  كه  اگر  مي‌توانسـتيم  بـا  شـما  حركت  مي‌كرديم‌.

اين  دروغي  است ‌كه  هميشه  با  ضعف  همراه  است‌،  و  جز  ضعيفان  دروغ  نمي‌گويند.  بـلي  كـه  جـز  ضعيف  دروغ  نمي‌گويد،  هر  چند كه  در  برخي  از  اوقـات  در  شكـل  و  سيماي  نيرومندان  توانمند  نمايان  شـود.  چـه  نـيرومند  روياروي  مي‏‎گردد  و  مي‌رزمد،  و  ضعيف‌ گشت  مي‌زند  و  مانور  مي‌دهد.  اين  قاعده  در  هيچ  جايگاه  و  موقعيّتي  از  جـايگاه  و  مـوقعيّتها،  و  در  هـيچ  روزي  از  روزهـا  تخلّف‌پذير  نيست  و  غلط  از  آب  درنمي‌آيد.

(يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ ).

آنان  (‌در  واقع  با  اين  عملها  و  اين  دروغها)  خويشتن  را  تباه  و  هلاك  مي‏‎كنند.

آنان  با  اين  سوگند  و  با  اين  دروغ  خـويشتن  را  تـباه  و  هــلاك  مـي‌سازند،  دروغـي  كـه  گـمان  مي‌برند  راه  رستگاري  در  پيش  مردمان  است‌.  خدا  آگـاه  از  حـقّ  و  حقيقت  است‌،  و  آن  را  براي  مردمان  آشكـار  و  نـمودار  مي‌سازد.  در  نتيجه  دروغگو  به  سبب  دروغگوئي  خود  در  دنيا  تباه  و  هلاك  مي‌گردد،  و  در  آخرت‌،  يعني  روزي  كه  انكار  كردن  سـودي  نـمي‌بخشد  و  چـيزی  و  كسـي  ناشناخته  نمي‌ماند،  دروغگو  تباه  و  هلاك  می‌گردد.  

(وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ) (٤٢)

 خدا  تو  را  بيامرزاد!  چرا  به  آنان  اجازه  دادي  (‌كه  از  جهاد  باز  مانند  و  با  شما  خارج  نشوند)  پيش  از  آن  كه  براي  تو  روشن  گردد  كه  ايشـان  (‌در  عـذرهائي  كه  مــي‌آورند)  راستگويند،  و  يا  بداني  كه  چه  كسـاني  دروغگويند.

اين  لطف  خدا  دربارۀ  پيغمبر  خود  است‌.  چه  خدا  پيش  از  پرداختن  به  سرزنش  پيغمبر  عفو  و گذشت  خود  را  از  او  اعلام  مي‌دارد.  واپس  نشستگان  به  دنبال  عذرآوريها  و  بهانه‌جوئيها  و  اجازه  دادن  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بديشان  مـبني  بر  اين‌ كه  بمانند  و  با  لشكريان  نيايند،  به  نيرنگ  نشستند  و  به  ساخت  و  پاخت  پرداختند.  واپس  نشستگان  پيش  از  اين  كه  دروغگوئيهايشان  از  راستگوئيهايشان  در  بيان  هـمچون  مـعذرتهائي  روشــن  و  نــمايان  گـردد،  از  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  اجازۀ  بازماندن  از  جهاد  را ‌گرفتند.  اگر  هم  بديشان  اجازۀ  واپس  ماندن  و  در  جهاد  شركت  نكـردن  داده  نمي‌شد،  آنان  قطعاً  با  لشكريان  بيرون  نمي‌رفتند  و  از  جاي  خود  تكان  نمي‌خوردند.  بدين  هنگام  حـقيقت  حال  و  احوالشان  برملا  مـي‌گرديد،  و  جـامۀ  نـفاق  از  رويشان  فرو  مي‌افتاد،  و  سرشت  ايشان  بـراي  مـردمان  نمودار  و  پديدار  مي‌شد،  و  خـويشتن  را  در  پشت  سـر  اجازۀ  پيغمبر  پنهان  و  نهان  نمي‌كردند.هر  چند كه  اين  چنين  هم  نشد،  قرآن  پرده  از  بالاي  ايشان  فرو  مي‌اندازد  و  آنان  را  به  مردمان  نشـان  مـي‌دهد،  و  قواعدي  را  مقرّر  مي‌دارد كه  در  پرتو  آنـها  مـؤمنان  از  منافقان  جدا  مي‌گردند  و  شناخته  مي‌شوند:

(لا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَنْ يُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ (٤٤)إِنَّمَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ) (٤٥)

آنان  كه  ايمان  به  خدا  و  روز  رستاخيز  دارند،  در  انـجام  جــهاد  بــا  مــال  و  جـان  (‌در  راه  يـزدان‌)  از  تو  اجـازه  نمي‏‎گيرند.  (‌زيرا  جـهاد  واجب  است  و  در  اداء  واجبات،  كسب  اجازه  لازم  نيست‌.  اين  چنين  مؤمنان  راستيني  كه  براي  رفتن  به  جهاد  اجـازه  نمي‏‎گيرند،  بـه  طريق  اولي  براي  نرفتن  بـه  جهاد  درخواست  اجـازه  نمي‌كنند)  و  خداوند  به  خوبي  افـراد  پـرهيزگار  را  مـي‌شناسد  (‌و  از  نيّات  و  اعمال  آنان  كاملاً  آگاه  است‌)‌.  تنها  كساني  از  تـو  اجازه  مي‌خواهند  كه  (‌در  جهاد  شركت  نكنند  كه  مدّعيان  دروغـينند  و)  بــه  خـدا  و  روز  جـزا  ايمان  نـدارنـد  و  دلهــايشان  دچــار  شكّ  و  تـرديد  است  و  در  حيرت  و  سرگرداني  خود  بسر  مي‌برند.

اين  قاعده‌اي  است  كه  به  خطا  نمي‌رود  و  دچار  اشـتباه  نمي‌شود.  چه  كساني  كه  به  خدا  ايمان  مي‌آورند،  و  بـه  روز  ســزا  و  جـزا  مـعتقد  مـي‌شوند،  چشـم  بـراه  ايـن  نمي‌گردند  كه  بديشان  در  اداء  فريضۀ  جهاد  اجـازه  داده  شود،  و  در  پاسخگوئي  به  فرا  خوانندۀ  لشكركشي  در  راه  خدا  با  جان  و  مال  درنگ  نمي‌كنند  و  دريغ  نمي‌ورزند.  بلكه  سبكبار  و  سنگين‌بار  بدان  گونه  كه  يزدان  بديشان  دستور  داده  است  براي  همايش  در  لشكر  و  حـركت  بـه  سوي  جهاد،  بر  يكديگر  سرعت  و  پيشي  مي‌گيرند،  براي  اطاعت  از  فرمان  يزدان‌،  و  به  خاطر  ايمان  به  مـلاقات  ايزد  منّان‌،  و  به  سبب  اطمينان  به  سرا  و  جزاي  خداونـد  سبحان‌،  و  محض  دستيابي  به  خشنودي  خداي  مــهربان‌.  آنان  فرمانب