 (‌ثور  جاي  گزيدند  و  در  آن  سـه  روز  ماندگار)  شدند  (‌ابوبكر  ترسيد  كه  از  سوي  قريشيان  به  جان  پيغمبر  گزندي  رسد،‌)  در  اين  هنگام  پيغمبر  خطاب  به  رفيقش  گفت‌:  غم  مخور  كه  خدا  بـا  مـا  است  (‌و  مـا  را  حـفظ  مــي‌نمايد  و  كمك  مـي‌كند  و  از  دست  قر‌يشيان  مي‌رهاند  و  به  عزّت  و  شوكت  مـي‌رسـاند.  در  ايـن  وقت  بـود  كـه‌)  خداونـد  آرامش  خود  را  بـهرۀ  او  باخت  (‌و  ابوبكر  از  اين  پرتو  الطاف‌،  آرام  گـرفت‌)  و  پـيغمبر  را  بـا  سپاهياني  (‌از  فرشتگان  در  همان  زمان  و  همچنين  بعدها  در  جـنگ  بـــدر  و  حـنين‌)  يــاري  داد  كه  شما  آنـان  را  نمي‌ديديد،  و  سرانـجام  سخن  كـافران  را  فـرو  كشيد  (‌و  شوكت  و  آئين  آنان  را  از  هـم  گســيخت‌)  و سخن  الهـي  پيوسته  بالا  بوده  است  (‌و  نـور  تـوحيد  بــر  ظلمت  كفر  چيره  شده  است  و  مكتب  آسماني‌،  مكتبهاي  زميني  را  از  ميان  برده  است‌)  و  خدا  بـا  عزّت  است  (‌و  هـر  كاري  را  مي‌تواند  بكند  و)  حكيم  است  (‌و  كارها  را  بـجا  و  از  روي  حكمت  انجام  مي‌دهد.

اين  كوچ  هنگامي  صورت  گرفت ‌كه  قـريشيان  از  دست  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم   به  تنگ  آمدند.  اين  هم  قاعدۀ  هميشگي  است ‌كه  نيروي  ستمگر  از  دست  سخن  حقّ  به  تـنگ  مي‌آيد،  بدان‌ گاه  كه  نمي‌تواند  آن  را  از  ميان  بردارد  و  بزدايد،  و  در  برابر  بودن  آن  هم  شكيبائي  ندارد.  قريشيان  دربارۀ  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  رايزني  پرداخـتند  و  به  شـور  نشستند،  و  تصميم ‌گرفتند كـه  خـويشتن  را  از  دست  او  برهانند.  يزدان  او  را  از  دسيسه  و  توطئۀ  قريشيان  آگاه  فرمود،  و  بدو  وحي ‌كرد كه  بيرون  رود  و  مكّه  را  بدرود  گويد.  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم  يكّه  و  تـنها  بيرون  رفت  و  جـز  دوست  خود  ابوبكر  صدّيق  را  به  همراه  نداشت‌.  بـدون  هر گونه  سپاهي  و  اسلحه  و  ابزاري  كوچ  را  آغازيد.  امّـا  دشمنان  او  زياد  بودند  و  نيروي  ايشان  بر  نيروي  او  چيره  و  غالب  بود.  روند  قرآني  صحنۀ  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  رفيق  او  را  ترسيم  مي‌كند:

(إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ ).

هنگامي  كه  آن  دو  نفر  در  غار  بودند.

قريشيان  دنبال  ايشان  را  گرفتند  و  آثارشان  را  رديـايي  كردند.  ابوبكر  صدّيق  رضی الله عنهُ  بيتابي  مي‌كرد،  امّا  نه  بــراي  خود،  بلكه  نگران  دوست  خويش  بود.  مي‌ترسيد  آن  دو  را  پيدا كنند  و  به  دوست  عزيز  و گراميش  دسترسي  يابند  و  بدو  بلائي  برسانند.  به  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  عرض  مـي‌كرد:  اگر  يكي  از  آنان  زير  پاهاي  خود  را  بنگرد،  ما  را  زير  پاهاي  خويش  خواهد  ديـد.  پـيغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم  كـه  يـزدان  آرامش  بر  دلش  نازل  فرموده  بود  از  ترس  و  هـراس  او  مي‌كاست  و  وي  را  آرام  مي‌نمود  و  به  دل  او  اطـمينان  مي‌داد  و  بدو  مي‌فرمود:

(يا أبا بكر ما ظنك باثنين اللّه ثالثهما؟ ).

اي  ابوبكر  دربارۀ  دو  نفري  كه  يـزدان  سـومين  ايشـان  است  چه  مي‌انديشي‌؟‌.

سرانجام  چه  شد؟  بدان  گاه  كه  نيروي  مادي  جملگي  در  سوئي  بود،  و  در  سوي  ديگر پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم با  رفيق  خود  تنها  بود؟  پيروزي‌ كامل  از  سوي  خـدا  در  رسـيد  و  بـا  سپاهياني  حاصل  گرديد  كه  مردمان  آنان  را  نمي‌ديدند.  شكست  و  خواري  و كوچكي  بهرۀ ‌كافران  شد:

(وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى ).

و  سخن  كافران  را  فرو  كشيد  (‌و  شوكت  و  آئين  آنـان  را  از  هم  گسيخت‌)‌.

و  سخن  يزدان  در  مكـان  والاي  خود  پـيروزمندانـه  و  نيرومند  و  روا  وگذرا  ماند:

(وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا).  

و  سخن  خدا  پيوسته  بالا  بوده  است  (‌و  نور  توحيد  بـر  ظلمت  كفر  چيره  شده  است  و  مكتب  آسماني‌،  مكتبهاي  زميني  را  از  ميان  برده  است‌)‌.

(وَكَلِمَةُ اللَّهِ) با  نصب  نيز  خوانـده  شـده  است‌.  ولي  خواندن  با  رفع  داراي  معني  رساتر  و  نيرومندتري  است‌،  زيرا  معني  ثبوت  و  استقرار  مي‌بخشد،  و  سخن  خدا  در  اصل  خود  بالا  و  والا  است‌،  بدون  اين‌ كه  در  سايۀ  رخداد  معيّني  بالا  و  والا  شود.  خدا  هم  (‌چيره  و  توانا)  است  و  دوستانش  خوار  و  زبون  نـمي‌گردند،  و  او  (‌كـار  بجا)  است  و  پيروزي  را  در  وقت  خـودش  مـقدّر  مي‌كند  و  مي‌رساند  و  بهرۀ ‌كسي  می‌گرداند كـه  او  را  مسـتحقّ  و  سزاوار  آن  بداند.

ايــن  مـثالي  است  براي  پـيروزي  بخشيدن  خدا  به  پيغمبرش،  و  چيره  و  والا  گرداندن  سخنش‌.  خدا  مي‌تواند  اين  پيروزي  را  با  دست ‌كسان  ديگري  تكـرا‌ر  و  اعـاده  كند،  كساني ‌كه  جداي  ا‌ز  افرادي  هستند  كـه  به  زمـين  مي‌چسبيدند  و  دل  به  دنـيا  مـي‌دادنـد  و  سـرسنگيني  و  كندي  مي‌كردند.  اين  مثالي  از  واقعيّت  زندگي  است‌،  اگر  مردمان  با  وجود  سخن  خدا  نـيازي  به  دليـل  و  حجت  دارند!

خدا  در  سايۀ  اين  مثال  مؤثّر،  مردمان  را  به  لشكركشي  عمومي  فرا  مي‌خواند،  و  از  ايشان  مي‌خواهـد  هـمگان  سپاهيان  اسلام  باشند  و  چيزي  ايشان  را  از  شــركت  در  جهاد  باز  ندارد  و  پيشآمدي  آنان  را  بر  جاي  ننشاند،  اگر  براي  خود  در  اين  جهان  و  در  سراي  آخرت  خير  و  خوبي  مي‌خواهند:

(انْفِرُوا خِفَافًا وَثِقَالا وَجَاهِدُوا بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ) (٤١) 

(‌اي  مؤمنان‌!  هرگاه  منادي  جهاد،  شما  را  به  جهاد  ندا  در  داد  فــوراً‌)  بــه  سـوي  جـهاد  حركت  كنيد،  سبكبار  يـا  سنگين‌ بار،  (‌جوان  يا  پير،  مجرّد  يا  متأهّل‌،  كم  عـائله  يـا  پرعائله‌،  غني  يا  فقير،  فارغ  البـال  يـا  گرفتار،  مسـلّح  بـه  اسلحۀ  سبك  يـا  سنگين،  پـياده  يـا  سـواره‌،  و...  در  هـر  صـورت  و  در  هر  حال‌،‌)  و  با  مال  و  جان  در  راه  خدا  جهاد  و  پيكار  كنيد.  اگر  دانا  باشيد  مي‌دانيد  كه  اين  به  نـفع  خود  شما  است‌.  

در  هر  حال  و  احوالي  به  سوي  جهاد  حركت‌ كنيد،  و  بـا  جان  و  مال  به  جهاد  بپردازيد،  و  براي ‌گريز  از  جهاد  به  دنبال  عذر  و  بهانه  نـباشيد  و  در  پـي  دليـل  و  برهان  نگرديد،  و  در  برابر  سدّها  و  مانعها  درنمانيد.

مؤمنان  مخلص  اين  خير  و  خوبي  را  درك  و  فهم ‌كردند.  براي  جهاد  حركت  نمودند  هر  چند كه  موانع  بر  سر  راه  ايشان  بود،  و  عذرها  و  بهانه‌هائي  داشتند  اگـر  در  پـي  عذرآوري  و  بهانه‌گيري  بودند.  اين  بود كه  خدا  برايشان  دريـچه‌هاي  دلهـائي  را  گشود،  و  سـرزمينهائي  را  بـه  رويشان  باز كرد،  و  توسّط  ايشان  سخن  يزدان  را  عزّت  بخشيد  و  فرمان  خويش  را  چيره  و  پيروز گردا‌ند،  و  در  پرتو  سخن  و  فرمان  ايزد  سبحان  آنان  را  عزّت  و  قدرت  بخشيد،  و  بر  دست  ايشان  چيزي  را  پياده ‌كرد كه  در  تاريخ  فتوحات  معجزه  بشمار  ا‌ست‌.

ابن  جرير  با  اسنادي ‌ك