دان گاه  كه  فـزوني  خودتان  شما  را  به  اعجاب  انداخت  (‌و  فريفته  و  مـغرور  انبوه  لشكر  شديد)  ولي  آن  لشكريان  فراوان  اصلاً  بـه  كار  شما  نيامدند  (‌و  گره  از  كارتان  نگشادند)  و  زمين  با  همۀ  وسعتش  بر  شما  تنگ  شد،  و  از  آن  پس  پشت  كرديد  و  پاي  به  فرار  نهاديد.  سپس  (‌عنايت  خدا  دربرتان  گرفت  و)  خداوند  آرامش  خود  را  نصيب  پيغمبرش  و  مـؤمنان  گرداند  و  لشكرهائي  را  (‌از  فرشتگان  براي  تقويت  قـلب  مسلمانان‌)  فرو  فرستاد  كه  شما  ايشان  را  نمي‌ديديد،  و  (‌پـيروز  شـديد  و  دشمنان  شكست  خـوردند،  و  بـدين  وسيله‌)  كافران  را  مجازات  كرد،  و  اين  است  كيفر  كافران  (‌در  اين  جهان‌،  و  عذاب  آخرت  هم  بـجاي  خود  بـاقي  است‌)‌.  بعد  از  آن  (‌واقعه  هم  هميشه  درگا‌ه  خدا  با‌ز  است  و)  خداوند  توبۀ  هر  كه  را  بخواهد  (‌و  شايسته‌اش  بداند)  مي‌پذيرد،  چرا  كه  خدا  صاحب  مغفرت  فراوان  و  رحـمت  بي‌كران  است‌.

پيروزي  و  ياري  خدا  در  حقّ  ايشان  در  جاهاي  زيادي  به  ذهنشان  نزديك  بود  و  به  اشاره‌اي  بيشتر  نياز  نـداشت‌.  

كارزار حنين [13] پس از فتح مكّه در ماه شوّال سال هشتم هجري  اتفاق  افتاد.  و  آن  بدين‌گونه  بود:  هنگامی كه  به  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  خبر  رسـيد كـه  قـبيلۀ  هوازن  گـرد  آمده‌اند  تا  با  او  برزمند،  و  امير  آنان  مالك  پسر‌  عوف  نضري  است‌،  و  قبيله‌هاي  ثقيف  جملگي‌،  بنو  جشم‌،  بنو  سعد  ابن  بكر،  اوزاع  از  بني  هلال  -‌ هر  چند كـم  بود‌ند  -‌ و  مردماني  از  بني  عمرو  پسر  عامر  و  عوف  پسر  عامر،  با  او  هسـتند  و  حـركت  كـرده‌انـد  و  زنـان  و  فـرزندان  و  گوسفندان  و  چهارپايان  را  نيز  با  خود  آورده‌اند  و  همگي  آمده‌اند.  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  براي  جنگ  با  ايشان  بيرون  رفت  همراه  با  سپاهي ‌كه  براي  فتح  مكّه  آمده  بودند.  ده  هزار  نفر  از  مهاجران  و  انصار  و  قبائل  عرب  بودند،  و  دو  هزار  نفر  هم  از  اهالي  مكّه  بودند كه  مسلمان  شده  بودند  و  طلقاء  يعني  آزادگان  بديشان  مي‌گفتند.  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  دوازده  هزار  سپاهي  را  به  سوي  دشمن  حـركت  داد.  در  درّه‌اي  ميان  مكّه  و  مدينه  به  يكديگر  رسيدند كه بدان  (‌حنين‌)  مـي‌گفتند.  كـارزار  هـمان  جـا  در  اوّل  ر‌وز  در  تاريكي  بامداد  روي  داد.  به  سوي  درّه  سرازير  شـدند.  قبيلۀ  هوازن  در  آنجا  كمين  كرده  بودند.  وقتي  كه  بدانجا  رو كردند،  قبيلۀ  هوازن  نـاگـهان  بر  ايشـان  تا‌ختند  و  تيربارانشان‌ كردند  و  شـمشير  بـه  رويشـان  كشيدند  و  يكباره  برابر  فرمان  اميرشان  بر  سر  مسـلمانان  يـورش  آوردنــد.  در  ايـن  هنگام  مسـلمانان  پشت‌ كر‌دند  و  گريختند،  همان‌ گونه  كه  خداوند  بزرگوار  دربارۀ  ايشان  فرموده  است‌.  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آن  روز  ثابت  و  استوار  برجاي  ايستاد،  در  حالي  كه  سوار  اشتر  سفيد  خالخالي  خود  بود.  آن  را  به  وسط  دشمنان  مي‌راند.  عبّاس‌  ركاب  راست  آن  را گرفته  بود،  و  ابوسفيان  پسر  حارث  پسـر  عبدالمطّلب  ركاب  چپ  آن  را گـرفته  بود.  هـر  دو  نفر  ركابها  را  مي‌كشيدند  تا  سرعت  نگيرد  و  تند  به  پـيش  نرود.  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نام  خود  را  مي‌برد  و  مسلمانان  را  به  برگشتن  فرامي‌خواند  و  مي‌فرمود:

(إلي يا عباد الله . إلي أنا رسول الله ).

اي  بندگان  خدا  به  سـوي  مـن  برگرديد.  بـه  سوي  مـن  برگرديد  من  پيامبر  خدا  هستم.

در  اين  حال  و  احوال  مي‌فرمود:

(أنا النبي لا كذب . أنا ابن عبدالمطلب).

 من  پيامبر  هستم‌،  دروغ  نـيست‌.  من  پسـر  عبدالمـطّلب  هستم‌.

از  ميان  اصحاب  و  يارانش  نزديك  بــه  صـد  نـفري  در  خدمتش  ماندگار  و  استوار  بودند.  برخي  گفته‌اند  هشتاد  نفر  مانده  بودند.  از  جمله  آنان  ابوبكر  و  عمر  -‌ رضي  الله  عنهما  -  عبّاس‌،  علي‌،  فضل  پسر  عبّاس‌،  ابوسفيان  پسـر  حارث‌،  أيمن  پسر  امّ  أيمن‌،  اسامه  پسر  زيد،  و  غير  آنان  -  رضي  الله  عنهم  -  بـودند.  آن‌گـاه  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بـه  عمويش  عبّاس‌ كه  صداي  بلند  و  رسائي  داشت  دستور  داد  با  صداي  بلند  فرياد  بزند:

اي  ياران  درخت  -  مراد  درخت  بيعة  الرضوان  است  كـه  در  زير  آن  مسلمانان  مهاجر  و  انصار  با  او  بيعت  كردند  بر  اين  كه  از كنارش  نگريزند  و  پايداري كـنند.  عـبّاس  ايشان  را  ندا  در داد:  اي  اصحاب  سمره‌!  گاهي  فريادشان  مي‌زد:  اي  اصحاب  سورۀ  بقره‌!  آنان  پاسخ  دادند:  گوش  به  فرمانيم‌! گوش  به  فرمانيم‌!  مـردمان  بــرگشتند  و  بـه  سوي  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آمدند.  به  گونه‌اي  به  سـويش  ســرعت ‌گـرفتند كـه  چـه  بسـا  كسـي  شـترش  از  او  فرمانبرداري  نمي‌كرد  و  برنمي‌گشت‌،  جامۀ  زره  خود  را  مي‌پوشيد  و  از  شتر  پياده  مي‌شد  و  آن  را  رها  مي‌كرد  و  خودش  به  خدمت  پيغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم  برمي‌گشت‌.  هنگامي‌ كه  دسـته‌اي  از  مسـلمانان  در  خدمت  او گرد  آمـدند،  پيغمبر صلّی ا‌لله ‌عليه و آله وسلّم  بديشان  فرمان  داد  حملۀ  درست  و  جانانه‌اي  ببرند...  مشركان  شكست  خوردند  و  مسلمانان  ايشـان  را  تـعقيب  كـردند.  آنـان  را  مي‌كشتند  و  اسـير  مي‌كردند.  بقيّۀ  مسلمانان  هنوز كاملاً  برنگشته  بودند  كه  توده‌ها  و  دسته‌هاي  اسيران  در  خدمت  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  گرد آمده  بودند.

اين  كارزاري  است  كه  در  آن  براي  نخستين  بار  سپاهي  گرد  مي‌آيد  كه  تعدادشان  دوازده  هزار  نفر  است.  فراواني  سپاهيان  مسلمانان  را  شگفت  زده  و  مغرور  مي‌كند  و  با  توجّه  به  انبوه  سپاه  از  توجّه  به  سبب  نخستين  پيروزي  غافل  مي‌شوند.  خداوند  در  آغـاز  كـارزار  بـا  شكست  ايشان  آنان  را  متوجّه  سبب  نخستين  پيروزي  مي‌گرداند.  آن  گاه  با  دست  مؤمنان  اندكي‌،  ايشان  را  پيروز  مي‌كند،  مؤمنان  اندكي ‌كه  با  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مـاندند  و  پـايداري  كردند  و  بدو  پيوستند.

نصّ  قرآني  كـارزار  را  با  همۀ  صـحنه‌هاي  مـحسوس  بيروني،  و  با  تـمام  فـعل  و  انـفعالات  ذهـني  درونـي‌،  ديگر باره  برمي‌گرداند  و  نمايش  مي‌دهد:

(إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الأرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ) (٢٥)

بدانگاه  كه  فزوني  خودتان  شما  را  به  اعجاب  انداخت  (‌و  فريفته  و  مغرور  انبوه  لشكر  شـديد)  ولي  آن  لشــريان  فـراوان  اصــلاً  بكـار  شـما  نـيامدند  (‌و  گره  از  كـارتان  نگشادند)  و  زمين  با  همۀ  وسعتش  بر  شما  تنگ  شد،  و  از  آن  پس  پشت  كرديد  و  پاي  به  فر‌ار  نهاديد.

چگونه  از  فراواني  لشكـريان  شگـفت‌زده  مـي‌شوند،  و  چگونه  بعد  از  آن  شكست  رواني  و  دروني  پيدا  مي‌كنند،  و  سرانجام  به  چه 