(‌وفـا  كننده  بـه  عـهد  و  پـيمان‌)  را  دوست  مي‌دارد.

در  اين  تأكيد  جديد  توضيح  بـيشتري  است‌...  چـرا كـه  فرمان  نخستين  فرمان  به  وفـاي  مـطلق  به  عـهدها  و  پيمانهاي  كساني  است  كه  بر  عهدها  و  پيمانهاي  خود  تا  موعد  مقرّر  ماندگار  مانده‌اند.  اين  تأكيد  چنين  اطلاقي  را  مقيّد  مي‌سازد  به  اين ‌كه  همچون  وفاي  به  عهدي  در  گرو  ماندگاري  مشركان  در  آينده  تا  پايان  وقت  مـقرّر  بسان  ماندگاري  آنان  بر  سر  پـيمان  در  زمـان‌ گذشته  است‌...  اين كار  دقّت‌ كاملي  است ‌كه  در  ساختار  نصوص  راجع  بدين  روابط  و  مـعاملاتي  نـهفته  است‌.  همچنين  بيانگر  دقّت  كـافي  در  بسـنده  نكـردن  بـه  مـفهومهاي  ضمني‌،  و  بلكه  پيروي  از  منطوقهاي  قـطعي  است‌.  بـه  عبارت  ديگر،  معاني  پـيداي  واژه‌هـا  و  جـمله‌ها  را  بـر  مضامين  ناپيداي  آنها  برتري  دادن  است‌.

با  توجّه  به  چيزهائي ‌كه  در  مـقدّمات  ايـن  سـوره  و  در  مقدّمات  اين  بخش  از  سوره‌،  راجع  به  نمادها  و  رخدادها  و  معيارها  و  ميزانهاي  مـوجود  در  جـامعۀ  اسـلامي  آن  روزگار  در  قبال  اين  گام  قاطعانۀ  بزرگ،  بيان  داشـتيم‌،  روشن  مي‌گردد  كه  روند  قـرآنـي  در  درون  مسـلمانان  چيزي  را  برمي‌انگيزد كه  از  ايشان  شكّ  و  ترديد و ‌گريز  و  هراس  را  دور گرداند.  همچون  انگـيزه‌اي  بـه  وسـيلۀ  مطّلع‌ گـرداندن  مسلمانان  بر  حـقيقت  حـال  مشـركان  و  احساسات  و  نيّات  ايشان  نسبت  به  مسلمانان  پديد آورده  مي‌شود.  به  اطّلاع  مسلمانان  رسانده  مـي‌شود  كـه  مشركان  نسبت  به  مسلمانان  عـهد  و  پـيماني  را  نگاه  نمي‌دارند،  و  از  هيچ‌ گناهي  و  بزهي،  و  از  هيچ‌ كار  زشتي  و  پلشتي  در  حقّ  ايشان‌ كوتاهي  نمي‌ورزند.  به  هيچ  عهد  و  پيماني  با  ايشان  وفا  نمي‌كنند،  و  قراري  و  مداري  را  رعايت  نمي‌نمايند،  و  هر  وقت  بتوانند  از  تعدّي  بديـشان  باز  نمي‌ايستند.  ديگر  راهي  براي  صلح  و  ساز  با  ايشان  در  ميان  نيست  و  اصـلاً  بر  آنـان  اعـتماد  و  اطـميناني  نيست‌،  تا  وقتي ‌كه  چيزي  را  مي‌پذيرند  و  بـدان  گـردن  مي‌نهند كه  مسلمانان  آن  چيز  را  پـذيرفته‌انـد  و  بدان  گردن  نهاده‌اند كه  آئين  اسلام  است‌.

*

(كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللَّهِ وَعِنْدَ رَسُولِهِ ).

چگونه  بـراي  مشــركاني  (‌كـه  بـارها  پـيمان  خود  را  شكسته‌اند)  در  پـيش  خدا  و  پـيغمبرش  عـهد  و  پـيماني  محترم  شمرده  مي‌شود؟‌.

مشركان  پــرستش  خـدا  را  خـالصانه  انـجام  نـمي‌دهند.  همچنين  رسالت  پيغمبر  خدا  را  نمي‌پذيرند.  پس  چگونه  اينان  با  خدا  و  پيغمبرش  عهد  و  پيماني  خوا‌هند  داشت‌؟  آنان ‌كه  با  نپذيرفتن  و  باور  نكردن‌،  با  بنده اي  از  بندگان  همچون  خود  نبرد  نمي‌آغازند  و  به  جنگ  نمي‌پردازند،  و  به  مقابله  و  مبارزۀ  با  برنامه‌اي  از  برنامه‌هاي  بنده‌اي  از  بندگان  همچون  خود  نمي‌نشينند،  بلكه  آنان  با  نپذيرفتن  و  باور  نكردن  خـويش  بـا  آفـريدگارشان  و  بــا  روزي  دهـنده‌شان  مـي‌رزمند  و  مـي‌جنگند،  و  بـا  ايـن  چـنين  انكاري  در  اصل  با  يزدان  و  پيغمبرش  به  جنگ  و  نـبرد  مي‌پردازند...  پس  آيا  درست  است  كه  ايشان  در  پيشگاه  يزدان  جهان  و  در  پيشگاه  پيغمبر  خداوند  سبحان  عهدي  و  پيماني  داشته  باشند؟

اين  مسأله‌اي  است  كه  چنين  استفهام  انكـاري‌اي  آن  را  برمي‌انگيزد...  اين  مسأله‌اي  است  كه  نه  فقط  بر  حـالت  معيّني  از  معاهدۀ  با  مشركان‌،  بلكه  بر  اصل  قاعده  و  قانون  پيمان  بستن  با  ايشان  مي‌تازد.

بر  اين  مسأله  اشكالي  وارد  مي‌آيد.  ايـن‌ كـه  مشـركان  عملاً  داراي  عهدها  و  پيمانهائي  با  مسلمانان  بوده‌اند،  و  خداوند  هم  دستور  فرموده  است  به  بعضي  از  آنها  وفاء  بشود.  همچنين  پيش  از  پـيدايش  و  پـابرجـائي  دولت  اسلامي  در  مدينه،  عهدها  و  پـيمانهاي  گـذشته‌اي  نـيز  وجود  داشته  است‌.  عهدها  و  پيمانهائي  بـا  يـهوديان‌،  و  عهدها  و  پيمانهائي  با  مشركان  در  ميان  بوده  است‌.  پيمان  حديبيّه  در  سال  ششم  هجري  روي  داده  است‌.  نصوص  قرآني  پيشين  در  سوره‌هاي  قبلي  اين‌ گونه  عـهدها  و  پيمانها  را  اجازه  مي‌داده  است‌،  هر  چند كه  به  هنگام  ترس  از  خيانت  گرداندن  و  پرت‌ كـردن  هـمچون  عـهدها  و  پيمانها  را  درست  مي‌دانسته  است‌...  اگر  قاعدۀ  معاهدۀ  با  مشركان  در  اينجا  مورد  انكار  قرار  مـي‌گيرد  و  مــردود  شمرده  مي‌شود،  پس  در  اين  صورت  بـايد  گفت  ايـن  عهدها  و  پيمانها  مباح  دانسته  شده  است  و  برجاي  بوده  است  تا  همين  واپسين  زشت  شمردن  و  نادرست  ديـدن  قاعده  و  قانون  معاهده  در  مي‌رسد؟‌!

اين  اشكال  بي  معني  خواهد  بود  اگر  فهم  درست  و  درك  صحيح  از  سرشت  برنامۀ  حركت  و  جنبش  اسلامي  داشته  باشيم ‌كه  در  سرآغاز  اين  سوره  و  سرآغاز  سورۀ  پـيش  از  آن  يعني  انفال  از  چنين  برنامه‌اي  سخن‌ گفتيم‌...  ايـن  معاهدات  با  واقعيّت  زندگي  با  وسائل  سازگار  و  مناسب  با  آن  روياروي  مي‌گـرديد.  امّا  حكم  نهائي  اين  بود كـه  نبايد  مشركان  در  پيشگاه  خدا  و  در  پيشگاه  پيغمبرش  داراي  هيچ ‌گونه  عهد  و  پيماني  باشند...  ايـن  مـعاهدات  احكام  مرحله‌اي  و  تدريجي  در  راه  حركت  و  در  مسـير  جنبش  اسلامي  بودند،  حركت  و  جنبشي ‌كه  پيش  از  هر  چيز  هدف  آن  اين  بود ‌كه  در  زمين  شـركي  براي  خـدا  نماند  و  دينداري  و كرنش  تنها  براي  يزدان  يگانه  باشد  و  بس‌...  اسلام  از  نخستين  روز  اين  هدف  خود  را  اعـلان  كرده  است  و  در  اين  باره  كسي  را گول  نزده  است  و  با  كسي  نيرنگ  نورزيده  است‌.  هر گاه  شرائط  و  ظـروف  واقعيّت  زندگي  مقتضي  اين  بوده  است‌ كه  با  كساني  از  جمله  مشركان  به  ترك  جنگ  بگويد  و راه  صلح  بپويد  تا  بتواند  تاب  و  توان  خود  را  صرف  نبرد  با كساني ‌كند كه  بر  او  مي‌تازند،  و  در  دوره‌اي  از  ادوار  راه  آشتي  و  امن  و  امان  بپويند  با كساني‌ كه  مي‌خواهند  با  او  راه  آشتي  و  امن  و  امان  نپويند،  و  در  مرحله‌اي  از  مراحل  پيمان  ببندد  با كساني‌ كه  خواهان  بستن  پيمان  با  اويند،  اسلام  در  همۀ  اين  احوال  لحظه‌اي  از  هدف  نهائي  اخير  خودش  غـافل  نبوده  ا‌ست‌...  ا‌ز  ديگر  سو  غافل  نبوده  است  از  اين ‌كه  همچون  صلح  و  سازها  و  پيمانها  و  عهدهائي  از  سـوي  برخي  از  خود  مشركان  نيز  مـوقّتي  وگـذا‌ر  است‌،  و  به  ناچار  آنان  روزي  و  روزگاري  بر  اسـلام  مـي‌تازند  و  مي‌رزمند،  و  وقتي‌ كه  هدف  اسلام  را كاملاً  مي‌دانند  آن  را  هــمين  جـوري  رهــا  نـمي‌كنند  و  به  حـال  خـود  وانمي‌گذارند.  بلي  وقتي‌ كه  از  جانب  اسلام  بر  خود  ايمن  نيـستند  پيوسته  در  انديشۀ  خويش  را  آماده‌ كردن  و  به  مقابلۀ  آن  پرداختن  بوده  و  هر  زمان  خويشتن  را  مجهّز  و  آماده  ببينند  بدان  روي 