ز  نيك‌،  و  مجادله  به‌ گونه‌اي  و  به  شيوه‌اي ‌كه  زيباترين  و  بهترين‌ گونه  و  شيوه  بـاشد،  و  تـحريك  و  تــرغيب  به  نيكوئي  و  نيكوكاري  و  به  عدالت  و  دادگري  با كساني‌ كه  با  مسلمانان  نمي‌جنگد  و  ايشان  را  از  خانه  و كاشانه  و  شهر  و  ديارشان  بيرون  نمي‌كنند  به  سبب  چـيزهائي‌ كـه  قبلاً  بارها  در  مناسبات ‌گوناگون  بدانها  توجّه  داده‌ايم  و  آنها  را  يادآور  شده‌ايم‌.  اندكي  بعد  آيـه‌اي  كـه  در  آن  فرمان  آشكاري  به  مسلمانان  داده  شده  است‌ كه  بر  عهد  و  پيمان  خود  با  مشركان  بمانند،  مشركاني ‌كه  مسلمانان  در كنار  مسجدالحرام  با  ايشان  عهد  و  پيمان  بسـته‌انـد،  مادام ‌كه  مشركان  عهدشكني  نكنند  و  بر  سر  پيمان  خود  با  مسلمانان  ماندگار  باشند.  در  اين  آيه  دليل  قوي  بر  زيبائي  و  پسنديدگي  چيزي  است‌ كه  ما  -  ان  شاء‌الله  -  بيان  مي‌داريم‌.

دو  مسأله  در  بـررسي  احكامي  پـيش  مـي‌آيد كـه  در  لابلاي  اين  دو  آيه  جاي  دارند.  نخستين  آنها  اسـتثنائي  است‌ كه  در  اولين  آيه  از  اين  دو  آيـه  مـوجود  است  و  بيانگر  پايان ‌گرفتن  مدّت  زمان  عهد  و  پيمان  است‌.  پس  آيا  همپيمانان  مشرك  پس  از  پايان‌ گرفتن  اين  مدّت  با  بيزاري  خدا  و پيغمبرش  روبـرو  مـي‌شوند  و  جـنگ  بـا  ايشان  واجب  مي‌گردد؟  سـخنان  مـفسّران  دربارۀ  ايـن  سوال  مثبت  است  و  مي‌گويند:  بلي‌ كه  مورد  بيزاري  خدا  و  رسول  قرار  مي‌گيرند  و  واجب  است  با  ايشان  د‌رگيري  و  جنگ  شود.  امّا  ما  در  اين  راسـتا  به  حـديث  نبوي  درست  و  استواري  اطّلاع  پيدا  نكـرديم‌.  مـعتقديم  كـه  سخنان  مفسّران  را  مي‌توان  مورد  تأمّل  قرار  داد  هر گاه  مراد  از  سخنانشان  به  طور  مطلق  بـاشد.  ايـن‌ كـار  به  توضيح  اندكي  نياز  دارد:  همپيمانان  يا  پيش  از  عـهد  و  پيمان  دشمنان  مسلمانان  بوده‌اند،  و  مـيانشان  جـنگ  و  درگيري  روي  داده  است‌،  سـپس  مسـلمانان  با  ايشـان  پيمان  بسته‌اند،  همان‌ گونه‌ كه ‌كار  قريش  و  صلح  ايشان  با  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  حديبيّه  به  وقوع  پيوسته  است‌.  يا  اين  كه  دشمنان  مسلمانان  خواسته‌اند  با  مسـلمانان  پـيمان  ببندند  و  صلح‌ كنند،  بدون  اين‌ كه  ميانشان  دشمنانگي  و  جنگي  انجام‌ گرفته  باشد.  اين  آيۀ  سورۀ  نساء‌:

(إِلاَّ الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلَىَ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم مِّيثَاقٌ أَوْ جَآؤُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَن يُقَاتِلُوكُمْ أَوْ يُقَاتِلُواْ قَوْمَهُمْ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ فَلَقَاتَلُوكُمْ فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْاْ إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً ).

(‌چنين  منافقاني  را  بكشيد)  مگر  كسـاني  كـه  بـا  گروهي  پيوند  پيدا  مي‏‎كنند  (‌و  بديشان  پناه  مي‌برند)  كه  ميان  شما  و  آنان  پيمان  است  (‌و  برابـر  آن‌،  پناهندگان  بـه  شـما  و  ايشان  مصون  از  تعرّض  باشند)‌.  و  يا  كساني  كه  به  پيش  شما  مي‌آيند  و  نه  سر  جنگ  با  شما  دارند  و  نه  مي‌خواهند  با  قوم  خود  بجنگند.  و  اگر  خداوند  مي‌خواست  ايشان  را  بـر  شـما  چيره  مـي‌كرد  و  آنان  با  شـما  مـي‌جنگيدند.  بـنابرايـن  اگر  از  شـما  كناره‌گيري  كردند  و  بـا  شـما  نجنگيدند  و  (‌بلكه‌)  پيشنهاد  صلح  كردند،  خداوند  به  شما  اجازه  نمي‌دهد  كه  متعرّض  آنان  شويد  (‌و  بلكه  مـوظّفيد  دستي  را  بفشاريد  كه  براي  صلح  بـه  سـوي  شـما  دراز  شده  است‌.(‌نساء  /  90) 

 معتقديم  در  برگيرندۀ  حالتي  مثل  همچون  حالتي  است‌ كه  روي  داده  است‌.  در  روايــتهائي  از  تــاريخ  زنـدگاني  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مثالهائي  يافته  مي‌شود.  از  جمله  ابن  سعد  روايت ‌كرده  است‌ كه  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  با  بني  صخر  از كنانه  صلح‌ كرد،  مبني  بر  اين‌ كه  با  آنان  نجنگد،  و  آنان  هم  با  او  نجنگند،  و  بر  سپاه  دشمنان  نيفزايند  و  ايشان  را  بر  ضدّ  او  كمك  ننمايند،  و  ميان  او  و  ايشان  در  اين ‌باره  پيمان  نامه‌اي  نوشته  شد.  در  اين  آيه  و  در  آيات  ديگري  چيزي  يافته  نمي‌شود  در  زمينۀ  اين‌ كه  تجديد  عهد  يا  تمديد  آن  را  با  اينان  يا  با  آنان  منع  و  قدغن‌ كند  هر  زمان‌ كه  چنين  كساني  رغبت  و  علاقۀ  خود  را  بدان  نشـان  دهـند  و  از  ايشان  هم  عهدشكني  و  نيّت  ستمگري  و  تعدّي  ديده  و  استنباط  نشده  باشد.  مسلمانان  را  نسزد كه  درخواست  همچون  پيماني  را  نپذيرند،  زيرا  به  مسـلمانان  دسـتور  جنگ  با كساني  داده  شده  است ‌كه  با  ايشان  بجنگند  و  به  سويشان  دست  تعدّي  و  تجاوز  به  شكلي  از  اشكال  دراز  كنند.  در  آيه‌اي  كه  اندكي  بـعد  مـي‌آيد  و  آشكـارا  به مسلمانان  دستور  مي‌دهد  بر  عهد  و  پيمان  خود  با  مشركان  بمانند  مادام‌ كه  مشركان  با  آنان  بر  عهد  و  پيمان  خود  ماندگار  باشند،  قرينه‌اي  بر  چيزي  است‌ كه  ما  -  ان  شاء  الله  -  مي‌گوئيم‌.

امّا  مسألۀ  دوم‌:  همان  مسأله‌اي  است  كه  بخش  پـاياني  آيۀ  دوم  در  برگيرندۀ  آن  است‌،  و  دالّ  بر  اين  است  كـه  بايد  مشركان  را  رها كرد  و  از  جنگيدن  با  ايشان  به  سبب  پيمان‌شكني  آنان  دست  كشيد،  البتّه  به  شرط  آ‌ن‌ كه  ا‌ز  شرك  توبه ‌كنند  و  نماز  بخوانند  و  زكات  مال  را  بدهند.  چيزي ‌كه  در  بررسي  ايـن  مسأله  متبادر  بـه  ذهـن  مـا  مي‌گردد  اين  است  كه  مشركان  پس  از  ايـن‌ كه  عـهد  شكني  كردند  و  مسلمانان  با  ايشان  جنگيدند،  ديگر  باره  حقّ  پيمان  بستن  را  از  دست  داده‌اند،  و  حقّ  مسلمانان  خواهد  بود  كه  شروطي  را  تعيين ‌كنند كـه  امـن  و امـان  مشركان  را  تأمين  كند.  اين  شروط  عبارتند  از:  مشركان  از  شرك  تويه‌ كنند  و  برگردند،  و  اسلام  را  بپذيرند،  و  به  واجبات  و  فرائض  پرستشي  و  مالي  اقدا‌م‌ كنند.  اين  امر  هم  جزو  اجبار  و  واداشتن  به  پذيرش  دين  نيست‌،  هر  چند  كه  شرك  بيانگر  مظاهر  انحطاط  انسانيّت‌،  و  مسخّر كردن  بشريّت  در  برابر  نيروها  و  انديشه‌ها  و  باورهاي  پوچ  و  بي‌ارزش  مخالف  با  عقل  و  منطق  و  حقّ  است‌.  همچنين  شرك  بيانگر  نظام  جاهلي  است‌،  نظامي  كه  در  آن  آداب  و  رسوم  كژروانه  و  ستمگرانه  و  عادات  و  اخلاق  زشت  و  نژادگرائيهاي  پلشت  است‌،  و  اسلامي ‌كه  پذيرش  آئين  خود  را  با  ايشان  شرط  مي‌كند  براي  آنان  هم  تجات  از  چنين  امور  سبكسرانه  و  نادرست  را  تضمين  مي‌نمايد،  و  ايشان  را  به  مرتبۀ ‌كمال  انساني  از  لحاظ  عقل  و  اخلاق  و  عبادت  و  عمل  مي‌رساند.  اعتقاد  ما  بر  اين  است‌،‌كه  در  آيات  چيزي  نيست  كه  مسلمانان  را  باز  دارد  از  اين  كه  عهد  و  پيمان  را  با كساني  تجديد كنند كه  پس  از  جنگ  بار  ديگر  عهد  و  پيمان  خود  را  شكسـته‌انـد،  هر  وقت  مصلحت  مسلمانان  در  آن  باشد.  چه  ب