ايـن  چنين  باشد  به  حجّ  بروم‌.

پس  ابوبكر  و  علي  -‌ رحـمه  الله  عـليهما  -‌ را  به  مكـّه  فرستاد.  آنان  در  ذي  المجاز،  و  در  مكان‏‏هايي  كه  مردمان  با  يكـديگر  پيمان  مي‏بستند،  و  در  هـمۀ  جـايگاه‌هاي  مراسم  حجّ‌،  به  ميان  مردمان  رفـتند  و گـرديدند،  و  بـه  كساني  كه  با  مسلمانان  پيمان  داشتند  گفتند:  چهار  مـاه 

 ايمن  هستند.  آ‌نها  ماه‌هاي  حرام  هستند كه  پياپي  يكديگر  مي‌آيند  و  مي‌گذرند:  بيستم  آخر  ذي‌الحجّه  تا  ده  روزي  كه  از  ماه  ربيع  الآخر  مي‌گذرد.  از  آن  به  بـعد  عـهد  و  پيماني  با  ايشان  در  ميان  نيست‌.  به  همۀ  مردمان  اعلان  كرد كه  يا  بايد  براي  جنگ  آماده  شوند،  و  يـا  ايـن‌ كـه  ايمان  بياورند. [2]پس  همه  ايمان  آوردنـد  و  كسي  به  گشت  و  گذار  نپرداخت‌)‌.

اين  اسباب  و  علل  ظاهري  و  مسـتقيم‌،  بـدون  شكّ  در  برگـرفتن  گام  نهائي  قاطعانه‌،  ارزش  و  اهـمّيّت  خـود  را  داشته  است‌.  و ليكن  در  جايگاه  خود  و  نقشي‌ كه  ايـفاء  كرده  است‌،  جز  حلقه‌هائي  در  زنجيرۀ  درازي  نبوده  است  كه  پيش  از  هر  چيز  از  قطعي  و  حتمي  و  جـبری  بـودن  ريشه‌اي  بزرگي  ناشي  شده  است‌،  و  آن‌:  ضدّيّت  اساسي  دو  برنامه‌،  و  عدم  امكان  همزيستي  مسالمت‌آميز  ميان  آن  دو تا  است‌،  مگر  در  مدّت  زمانهاي  كوتاه  اظطراري‌،  و  آن  هم  قطعاً  به  پايان  مي‌آيد  و  بسر  مي‌رسد.

محمّد  رشيد  رضا  خواسته  است‌ كه  حلقه‌هاي  زنجيره  را  از  آغاز  دعوت  به  همديگر  پيوند  دهد  -  هــر  چند كـه  تلاش  نكرده  است  اصل  اختلاف  ريشه‌اي  دائمي  را  به  همديگر  پيوند  دهد كه  اين  زنـجيره  و  حـلقه‌هاي  آن  را  پديد  مي آورد،  و  به  همان‌ جا  مي‌انجامد كه  اين  ز‌نجيره  و  حلقه‌ها  بدان  مي‌انجامند...  در  تفسير  المنار گفته‌  است‌:  (مشهور  و  قطعي  است  و  خلافي  در  آن  نيست‌ كه  يزدان  بزرگوار  محمّد  را  به  عنوان  پبغمبر  خود  و  خاتم  الانبياء  همراه  با  اسلامي  فرستاده  است ‌كه  دين  را  به  وسيلۀ  آن  تكميل  كرده  است‌،  و  معجزۀ  بزرگ  اسلام  را  قر‌آن  قرار  داده  است‌،  قرآني  كه  از  جنبه‌هاي  زيادي  مـعجزه  بـراي  انسانها  است‌.  كليّات  اين  جنبه‌ها  را  در  تـفسير  آيۀ  ٢٣  سورۀ  بقره  صفحۀ  ١٩٠  تا  ٢٢٨  جلد  اوّل  ذكر كرده‌ايم‌.  بناي  دعوت  به  اسلام  را  نيز  بر  پايۀ  دلائل  عقلي  و  عملي  قانع  كننده  و  الزام  بخش  قرار  داده  است‌ ‌[3]  خدا  واداشتن  به  پذيرش  اسلام  و  تـحميل  آن  بـا  تـوسّل  به  زور  را  نمي‌پسندد،  همان‌ گونه‌ كه  در  تفسير  سورۀ  بقره  آيۀ  256  صفحۀ  26  تا  40  جلد  دوم  جزء  سوم  بيان‌ كرده‌ايـم‌.  

مشركان  در  برابرش  ايستادگي  كردند،  و  بـا  شكـنجه  و  آزار  مؤمنان  را  از  دين  برگرداندند،  و  با  فشار  و  زور  از  پذيرش  اسلام  ممانعت  به  عمل  آوردند،  و  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  از  تبليغ  اين  آئين  بازداشتند  و  با  قدرت  و  قوّت  ممكن  از  رساندن  پيام  آسماني  جلوگيري  كردند.  هـيچ  يك  از  پيروان  او  از كشتن  خود  يا  شكنجۀ  خويش  ايمن  نـبود،  مگر  اين‌ كه  همپيماني  يا  خويشاوندي  او  را  پناه  و  امنيّت  مي‌داد.  پس  از  ميان  مسلمانان  هر  بار  دسته  و گـروهي  هجرت  مي‌كرد.  بعدها  اذيّت  و  آزار  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  شدّت  بخشيدند.  تا  آن  وقت  كه  در  دار  الندوه  گرد آمدند  و  آشكارا  رأي  آنان  بر  اين  شـد كـه  پـيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  براي  هميشه  زنداني ‌كنند،  يا  او  را  تبعيد  نمايند،  و  يا  اين  كه  بكشند!  سرانجام  تصميم ‌گرفتند كـه  او  را  بكشد‌!  خداوند  بزرگوار  بـه  پـيغمبرش صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌ دسـتور  فرمود  هجرت‌ كند،  همان ‌گونه  كه  در  جزء  هشتم  در  تفسير  آيۀ  ٣٠،  صفحۀ  650  جلد  نهم‌ گذشت‌:

(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا ...).

(‌اي  پــيغمبر!  بـه  خاطر  بـياور)  هنگامي  را  كـه  كـافران  دربارۀ  تو  نقشه  مي‌كشيدند.... (‌انفال /30)  

پيغمبر  صلّی الله عليه وآله و سلّم  هجرت  فرمود.  اصحاب  و  يارانش  نيز  آن  كساني ‌كه  توانستند  هجرت  كـردند  و  به  مـدينۀ  مـنوّره  رفتند،  آنجائي ‌كه  انـصار  خـدا  و  پـيغمبر  او  را  يـافتند،  انصاري  كه  دوست  مي‌داشتند  كساني  را  كه  به  سـوي  ايشان  مهاجرت  مي‌كردند  و  آنان  را  بر  خود  تـرجيح  مي‌دادند.  ميان  انصار  و  ميان  مشـركان  مكـّه  و  سـائر  مشركان  عرب‌،  به  مقتضي  حال  و  برابر  عرف  همگاني  در  آن  زمان‌،  حالت  جنگ  برقرار  بوده  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  با  اهل  كتاب‌،  يعني  يهوديان  مدينه  و  اطراف  آن  پيمان  صلح  و  همـكاري  و  همياري  بست.  ولي  اهل ‌كتاب  بدو  خـيانت  مي‌كردند  و  ستم  مي‌ورزيدند،  و  عهدها  و  پيمانهاي  خود  را  بــا  او  مـي‌شكستند.  آنــان  بـا  مشـركان  دوستي  مي‌ورزيدند  و  ايشان  را كمك  مي‌كردند  هر  زمان ‌كه  با  پيغمبر  مي‌جنگيدند،  همان ‌گونه‌ كه  قبلاً  توضيح  همۀ  اين  مطالب  در  تفسير  سورۀ  انفال  در  همين  جـزء  صـفحۀ  ١54٧  تا  ١556  گذشت‌.

پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  حديبيّه  با  مشركان  پيمان  صلح  بست  براي  مدّت  ده  سال‌،  آن  هم  با  شروطي‌ كـه  در  آنـها  با  ايشان  بسيار  نرمش  نشان  داد،  نرمش  با  وجود  قدرت  و  قوّت  و  عزّتي ‌كه  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌و  مؤمنان  داشتند،  نه  اين  كه  بر  اثر  ضعف  و  ناتواني  و  خواري  و  پستي  مجبور  بدين  صلح  شده  باشند.  ا‌ين  صلح  و  ساز،  امن  و  امان  و  نشر  و  انتشار  دين  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  به  همراه  آورد،  آ‌ن  هم  نشر  و  انتشاري‌ كه  با  حجّت  و  برهان  انجام  پذيرفت‌،  و  مردمان  با  ميل  قلبي  و  رغبت  دروني  بدين  آئين  روي  آوردند. [4] قبيله  خزاعه  با  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  عهد  و  پـيمان  بستند،  و  قبيلۀ  بنوبكر  با  قريش  همپيمان  شدند.  بنوبكر  بر  خزاعه  تاختند،  و  قريش  بنوبكر  را  با  اسـلحه‌ كـمك  كردند  و  پيمان  خود  را  شكستند.  اين  امر  سبب‌ گرديد كه  جنگ  همگاني  با  ايشان  بشود،  و  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مكّه  را  فتح  بكند،  فتحي‌ كه  شوكت  و  عظمت  شـرك  را  در هـم  شكست‌،  و  مشركان  را  خوار  و  رسوا كرد.  امّا  آنان  با  اين  وجود  پيوسته  با  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مي‌جنگيدند  هر  زمان‌ كه  احساس  توان  و  زور  مي‌كردند.  براي  مشركان  از  روي  تجربه  ثابت  شده  بود كه  چه  در  حال  قدرت  و  چه  در  حال  ضـعف  خـود،  هـيچ‌ گونه  عـهد  و  پـيماني  را  نگـاه  نمي‌دارند،  و  از  عهدشكني  و  پيمان‌شكني  ابائي  ندارند،  و  بر  عهد  و  پيمانشان  اعتمادي  نيست‌،  همان‌ گونه‌ كه  به  زودي  هنگام  بررسي ‌آيـات  ٧ تا  ١٢  هـمين  سوره  مي‌آيد.

(كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللَّهِ وَعِنْدَ رَسُولِهِ؟...). 

الی:

(...فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُم