  همرآي  و  همسنگرند.  پس  ايشان  را  به  دوستي  نگيريد  و  در  حفظ  عهد  و  پيمان  بكوشيد)  كه  اگر  چنين  نكنيد  فتنه  و  فسـاد  عظيمي  در  زمين  روي  مي‌دهد.

هر كس  كه  در  مكّه  گفت‌:  أشْهَدُ أنْ لا الـهَ ‌الّا الله ‌‌وَ أ‌نّ محمّداً ‌رَسُولُ الله‌،  دست‌ كشيد  از  دوستي  و  خويشي  با  خانواده‌اش  و  قبيله‌اش  و  رهبري  جاهليّتي  كه  در  قريش  جلوه‌گر  و  نمودار  بود.  و  دوستي  و  خويشي  خود  را  و  زمام  اختيار  خود  را  به  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌پيغمبر  خـدا  و  بـه  مجموعۀ  كوچك  پديدآمده‌اي  داد كه  تحت  رهـبري  او  به‌پا  خاسته  بود.  در  زمـاني‌ كـه  جامعۀ  جاهلي  راست  ايستاده  بود  و  خطر  اين  مجموعۀ  نوخاسته  را  از  وجـود  خويش  دفع  مي‌كرد،  مجموعه‌اي‌ كه  پيش  از  برخورد  در  كارزار  جنگ  هم  جامعۀ  جاهلي  بر  آن  شوريده  بـود،  و  كوشش  مي‌كرد  اين  مجموعۀ  نوزا  و  نـوپا  را  در  دوران  پيدايش  و  بالندگيش  نابود  كند.

بدين  هنگام  بود كه  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مـيان  اعـضاء  و  اندامان  ايـن  مـجموعۀ  نوزا  و  نـوپا  بــرادري  برقرار  فرمود...  يعني  او  اين  (‌افراد)  را كه  از  جامعۀ  جاهلي  فرد  فرد  آمده  بودند،  به  (‌جامعۀ)  داراي  ضمانت  اجتماعي  تبديل  كرد،  جامعه‌اي  كه  در  آن  پيوند  عقيده  جـايگزين  پيوند  خون  و  خويشاوندي  مي‌گردد،  و  در  آن  دوستي  و  خويشاوندي  با  مقام  رهبري  جـديد  جـايگزين  رهبري  جاهليّت  مي‌شود،  و  دوستي  و  خـويشاوندي  در  آن  بـا  جامعۀ  جديد،  جايگزين  همۀ  دوستيها  و  خويشاونديهاي  پيشين  مي‌گردد.

سپس  وقتي‌ كه  خداوند  براي  مسلمانان  سرزمين  هجرت  را  در  مدينه ‌گشود،  پس  از  اين  كه  در  آنجا  مسلماناني  يافته  شدند  و  با  مقام  رهبري  اسلامي  بر  دوستي  مطلق‌،  و  شنيدن  و  فرمانبرداري‌ كردن  در  خوشي  و  ناخوشي‌،  و  حفظ  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ا‌ز  چيزي‌ كه  امـوال  و  اولاد  و  زنان  خود  را  از  آن  محفوظ  مي‌دارند،  و  زماني‌ كه  دولت  اسلامي  در  مدينه  تـحت  رهبري  پيغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  تشكيل ‌گرديد،  پيغمبر  خدا  ديگر  باره  ميان  مهاجرين  و  انصار  برادري  برقرار  كرد،  آن  برادري‌اي  كه  جـايگزين  پيوند  خون  و  نسب  مي‌گردد  با  تمام  مقتضياتي  چنين  پيوندي  دارا  است‌،  از  جمله  ارث  و  ديه  و  عوضي‌ كه  در  ميان  خانواده  و  خاندان  و  قبيله  و  عشيره‌،  پـيوند  خون  عهده‌دار  آنها  مي‌گردد...  حكم  خداوند  بزرگوار  در  اين  زمينه  چنين  است‌:

(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ).

 بيگمان  كساني  كه  ايمان  آورده‌اند  و  (‌از  خانه  و  كاشانۀ  خويش)  مهاجرت  كرده‌اند  و  با  جان  و  مال  خـود  در  راه  خدا  (‌به  تلاش  ايستاده‌اند  و)  جـهاد  نـموده‌انـد  (‌و  لقب  مهاجرين  را  برازندۀ  خود  گـردانـده‌اند)‌،  و  كسـاني  كـه  (‌مـهاجرين  را  در  منزل  و  مأواي  خود)  پـناه  داده‌انـد  و  (‌ايشان  را  با  جان  و  مال‌)  ياري  نموده‌اند  (‌و  از  سوي  خدا  و  پيغمبر  لقب  انصار  دريافت  داشته‌اند،‌)  برخي  از  آنـان  يـاران  بـرخي  ديگرند  (‌و  مسـؤول  و  مـتعهّد  در  بـرابـر  يكديگرند)‌.

دوستان  يكديگرند  در  يـاري  و  مـددكاري‌.  دوسـتان  يكديگرند  در  تركه  و  ارث‌.  دوستان  يكديگرند  در د‌يه  و  باز  پـرداختها  و  عوض  دادنـها،  و  سائر  التـزامـها  و  ارتباطهائي ‌كه  بر  رابطۀ  خون  و  نسب  مترتّب  است‌.

بعدها  افراد  ديگري  پيدا  شدند  و  از  لحاظ  عقيده  و  باور  اين  آئين  را  پذيرفتند،  ولي  عـملاً  به  جـامعۀ  اسلامي  نپيوستند...  به  سـرزمين  اسلامي  مـهاجرت  نكردند،  سرزميني‌ كه  شريعت  خدا  بر  آن  فرمان  مي‌رانـد،  و  رهبري  اســلامي ‌كــار  و  بـار  آن  را  مـي‌گردانـد  و  مي‌چرخاند.  اينان  هنوز  به  جامعۀ  اسلامي  نپيوسته‌اند،  جامعه‌اي‌ كه  توانسته  است  صاحب  سرزميني  شود كه  در  آن  شريعت  خدا  را  پابرجا  مي‌دارد،  و  موجوديّت  كامل  خود  را  اعلان  و  محقّق  مي‌نمايد،  پس  از  آن ‌كه  در  مكّه  موجوديّت  نسبي  خويش  را  اعلان  و  محقّق  داشته  بود،  با  اظهار  دوستي  رهبري  نوين  و  همايش  در  مجموعۀ  پوياو  پـيشرو  و  مسـتقلّ  و  جداي  از  جامعۀ  جاهلي‌،  و  روياروي  با  جامعۀ  جاهلي  با  همين  اعـلان  مـوجوديّت  مستقلّ  و  ممتاز  خود.

اين  چنين ‌كساني  چه  در  مكّه‌،  و  چه  در  مـيان  عـربهاي  پيرامون  مدينه‌،  يافته  مـي‌شدند.  آنـان  عـقيده  و  بـاور  اسـلامي  را  مــي‌پذيرفتند،  و ليكــن  به  جــامعه‌اي  نمي‌پيوستند  كه  بر  اين  عقيده  و  باور  استوار  مي‌گرديد،  و  عملاً  اطاعت  و  فرمانبرداري‌ كاملي  از  رهبري  حاكم  بر  اين  جامعه  نمي‌كردند.

اينان  به  عنوان  اعـضاء  و  انـدامـهاي  جـامعۀ  اسـلامي  پذيرفته  نمي‌شدند،  و  يزدان  هيچ‌گونه  دوستي  و  ولايتي  با  تمام  انواعي‌ كه  دارد  -  براي  ايشان  با  اين  جـامعه  برقرار  نفرموده  بود،  زيرا  آنان  عملاً  با  جامعۀ  اسـلامي  نبودند.  در  بارۀ  چنين  اشخاصي  اين  حكم  نازل  گرديد:

(وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا وَإِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلا عَلَى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ ).

و  امّـا  كســاني  كـه  ايمان  آورده‌انـد  و ليكن  مـهاجرت  ننموده‌اند  (‌و  با  وجود  توانائي  به  جامعۀ  نوين  شما  در  مـدينه  نپيوسته‌انـد،  هيچگونه  تـعهّد  و  مسـؤوليّت  و)  ولايتي  در  برابر  آنان  نـداريـد  تـا  آن  گـاه  كه  مهاجرت  مي‌كنند.  اگر  (‌چنين  مؤمنان  غيرمهاجري  از  دست  ظلم  و  جور  ديگران‌)  به  سبب  ديـنشان  از  شـما  كمك  و  يـاري  خواستند،  كمك  و  ياري  بر  شما  واجب  است‌،  مگر  زماني  كه  مخالفان  آنان  گروهي  باشند  كه  ميـان  شما  و  ايشـان  پيمان  (‌ترك  مخاصمه‌)  باشد.

اين  حكم‌،  منطقي  و  مفهوم  است  و  همآوا  با  سرشت  اين  آئيني  است ‌كه  از  آن  قبلاً  سخن‌ گفتيم‌،  و  با  برنامۀ  پوياي  انقلابي  واقعگراي  اين  آئين  نيز  مي‌خواند.  چه  اين  افراد  اعضاء  جامعۀ  اسلامي  نيستند،  و  بدين  خاطر  ميان  آنان  و  ميان  جامعۀ  اسلامي  دوستي  و  تعهّدي  و  مسـؤوليّت  و  ولايتي  موجود  نيست‌...  و ليكن  تنها  چيزي ‌كه  در  مـيان  است  رابطۀ  عقيده  و  ايدئولوژي  است‌،  و  ايـن  هـم  به  تنهائي  هيچ‌گونه  تعهّد  و  مسؤوليّت  و  وظيفه  و  تكليفي  بر  جامعۀ  اسلامي  در  قبال  همچون‌ كساني  تعيين  و  توليد  نمي‌كند،  مگر  زماني‌ كه  به  خاطر  آئينشان  بديشان  تعدّي  و  تجاوز  شود  و  مـثلاً  بـخواهند  ايشـان  را  از  اسـلام  برگردانند.  اگر  چنين  مـردماني  از  مسلمانان  سـرزمين  اسل