  و  جهان  است  و  پیدایش  انسان  را  مقدّر  معیّنی  می‌داند  نه  پـیدایش  تصادفی  و  جهش  ناگهانی‌.  هماهنگی  میان  انسان  و  جهان  هم  بر  قاعده  و  قانون  استوار  است  و  سازش  آنـها  از  نظم  و  نظام  برخودار  است‌.

کسانی‌ که  یزدان  سبحان  را  نمی‌شناسند،  و  چنانکه  باید  ارج  و  قدر  او  را  نمی‌دانند،  قدرت  و  تـوان  و  رفتار  و  کردار  الهی  را  با  مقیاسها  و  معیارهای  کوچک  انسـانی  خود  می‌سنجند.  هنگامی  که  می‌بینند که  ایـن  پـدیدۀ  انسان  نام  تنها  آفریده‌ای  از  آفریده‌های  این  زمین  است‌،  و  این  زمین  نیز  ذرةۀ کوچکی  همچون  ذرّه‌‌های ‌گرد  و  غبار  فضا  در  دریـای  موّاج  جهان  است‌،  می‌گویند:  «‌معقول‌»  و  خردپسند  نیست‌ که  در  فراسوی  پیدایش  این  انسان  هدفی  باشد،  چه  رسد  به  این‌که  ایـن  انسـان  در  نظام  جهان‌،  شأن  و  مقامی  داشته  باشد.  برخی  از  ایشان  گمان  می‏‎برند  پـیدایش  انسـان  جـهشی  نـاگهانی  و  عارضه‌ای  تصادفی  بوده  است‌.  جـهان  پـیرامون  او  با  پيدایش  او  و  پیدایش  حیات  بطور کلّی  دشـمن  است  و  دشمنی  دارد!...  این  گونه  سخنان  یاوه‌گوئیها  و  پریشان  گوئیهائی  است ‌که  قدرت  و  توان  و  رفتار  و کردار  یزدان  جـهان  را  با  مقیاسها  و  مـعیارهای‌ کوچک  انسـان  مي‌‌سنجند!

راست  است ‌که  اگر  انسان  صاحب  این  ملک  و  مملکت  فراخ  جهان  می‏بود،  اصلًا بدین  زمین  توجّهی  نمی‌کرد،  و  بدین  پدیدۀ  انسان  نام كه  بر  سطح  آن  لنگ  لنگان  و  افــتان  و  خیزان‌ گام  برمی‏دارد،  هیچ‌گونه  نگاهی  نمی‌انداخت‌،  و  اهمّیّت  و  ارزشی  بدو  نـمی‌داد.  زیـرا  انسان  نمی‌تواند  نسبت  به  همۀ  چیزهائی‌که  د‌ر  این  ملک  و  مملکت  شگرف  و  شگفت  است  توجّه  داشته  باشد،  و  ارج  و  ارزش  و  پایه  و  مایۀ  یک  یک  آنها  را  بداند  و  نقش  و وظیفۀ  هر  یک  را  در  نظر گیرد،  و همآوائی  و  هماهنگي  میان  آنها  را  پـیش  چشـم  دارد...  امّا  يزدان  سبحان  یزدان  است‌.  به  اندازۀ  ذرّه‌ای  در  آسمانها  و  زمین  بر  او  پنهان  و  نـهان  نـمی‌گردد  و  مخفي  نـمی‌ماند.  او  خداوندگار  این  ملک  و  مملکت  بزرگ  و  فراخی  است  که  چیزی  در  آن  سر  برنمی‌آورد  و  قامت  راست  نمی‌کند  مگر  با  رعایت  و  حمایت  او.  چیزی  هم  در  آن  پـدید  نیامده  است  و  جامۀ  هستی  به  تن  نکرده  است  مگر  بـا  مشیّت  و  ارادۀ  او...  آفت  این  انسان  این  است‌،  زمانی ‌که  از  هدایت  یزدان  دور  و  منحرف  می‌گردد  و  تنها  خواست  خود  را  -  هر  چند  آن  را  دانش  بنامد  - ‌ملاک  و  معیار  قرار  می‌دهد،  فراموش  می‌کند  که  خداونـد  سبحان  خداوند  است‌،  و  خداوند  سبحان  را  برابر  هوا  و  هوس  خود  تصوّر  می‌کند،  و  قدرت  و  قوّت  و  رفتار  و کردار  خدا  را  با  مقیاسها  و  معیارهای ‌کوچک  انسان  می‌سنجد!  سپس  تکبّر  می‌ورزد  و  به  خود  می‌بالد  و  هوا  و  هوس  خود  را  حقیقت  قلمداد  می‌کند.

سیر  جیمس  جینز  زبان  به  همچون  جهان‌بینیهای  بسیار  گمراه  انسان  می‌گشاید  و  در کتابی  به  نام‌:  «‌جهان  پیچیده  و  بغرنج‌»  می‌گوید:

«‌هنگامی‌ که  ما  روی ‌کرۀ  زمین  می‌ایستیم  - كر‌ۀ  زمین  که  دانۀ  شن  بسیار کوچکی  بشمار  است  -  و  تـلاش  می‌کنیم  پرده  از  سرشت  جهانی  برداریم ‌که  در  فضا  و  زمان  محلّ  اقامت  ما  را  احاطه ‌کرده  است‌،  و  به  هدف  از  وجود  این  جهان  فراخ  پی  ببریم،  در  همان  آغاز کار  احساس  ترس  و  هراسی  می‌کنیم ‌که  انگار  وحشت  زده‌ایم  و  خود  را  گم  کرده‌ایم  و  به  دست  و  پا  افتاده‌ایم‌.  چرا  نباید  جـهان  خوفناک  و  تـرس‌آور  نـباشد؟  ایـن  فاصله‌های  بسیار  و  کـرانه‌های  بی‌شمار،  و  مسـافتهای  گشاد  و گستره‌های  فراخ‌،  با  عقل  و  خرد  ما  انسانها  درک  و  فهم  نمی‌شود.  سالها  و  قرنهای  بیشماری  بر  آنــها  گذشته  است  و  تصوّر  نمی‌گردد  و  بشمار  نمی‌آید.  تاریخ  حیات  انسان  نسبت  بدین  سالها  و  قرنهای  طولانی  بسی  ناچیز  است‌.  انگار  لحظه‌ای  است‌...  جهان  بسیار  شگرف  و  شگفت  و  هراس‌انگیز  است‌.  چرا که  متوجّه  می‌شویم  جهان  از  وحدت  و  یکپارچگی  عجیبی  برخوردار  است‌،  و  همچنین  می‌بینیم ‌که  موطن  و  مسکن  ما  در  فضا  بسی  ناچیز  است‌.  موطن  و  مسکن  ما  زمین  تنها  جزء  ناچیزی  از  یک  میلیون  جزء  دانه  شنی  از  دانه  شنهای  دریـاهای  دنیا  است!...  چیزی ‌که  از  هر  چیز  دیگری  برای  دانشمند  هراس‌انگيزتر  است  این  است  که  ایـن  جور  به  نـظر  می‌رسد که  اصلًا  به  حيات  و  زندگی‌ای  همچون  حیات  و  زندگی  ما  توجّه  و  عنایتی  نـمی‌شود  و  مـا  در گسـترۀ  هستی  به  حساب  نمی‌آئیم‌.  انگار  عاطفه‌ها  و  حرصها  و  آزها  و کردارها  و  هنرها  و آئینهای  ما  همه  و  همه  غریب  و  دور  افتاده  از  نظام  و  سیستم  جهان  و  طرح  و  پروژۀ  آن  است!  راست  و  درست  است  اگر  بگو‌ئیم‌:  میان  جهان  و  میان  حیاتی  همچون  حیات  ما  دشمنی  سختی  است‌.  زیرا  فضا  در  اغلب  بخشهای  خود  سرد  است‌،  تا  بدانجا که  هر  نوع  حیاتی  در  آن  یخ  می‌بندد  و  بر  جای  نـمی‌ماند...  بیشترین  بخشهای  ماده‌ای ‌که  در  فضا  است  به  اندازه‌ای  گرم  است  و  دارای  حرارت  است‌ که  امکان  حیات  در  آن  غیر ممکن  است‌.  پرتوها  و  اشعه‌های‌ گوناگونی  در  فضـا  می‌پراکنند  و  پیوسته  به ‌کرات  آسمانی  برخورد  می‌کنند  و  می‌افتند.  چه  بسا  بسیاری  از  این  پرتوها  و  اشعه‌ها  دشمن  حیات  یا  نابودکنندۀ  حیات  هستند.

این  وضع  جهانی  است‌ که  شرائط  و  ظروف  ما  را  بد‌ان  افکنده  است‌.  اگر  درست  نباشد که ‌گفته  شود  ما  بر  اثـر  اشتباهی  که  روی  داده  است  پـیدا  شـده‌ایـم‌،  دست  کم  می‌توان ‌گفت‌:  پيدایش  ما  نتیجۀ  چیزی  است  که  درست  است  تصادف  نامیده  شود».

قبلًا  بیان  داشتیم‌،  انگارۀ  دشمنی  جهان  با  پیدایش  حیات‌،  و  در  نظر  نگرفتن  تقدیر  و  تدبیر  نیروئی‌ که  بر  جهان  مسلّط  باشد  و  آن  را  بگرداند  و  از  آن  محافظت  نماید،  امّا  با  این  وجود،  حیات  عملًا  پـدیدار گردد  و  موجود  باشد،  از  زمرۀ‌ کارهائی  است ‌که  خرد  هیچ  فرد  خردمندی  آن  را  به  اندیشۀ  خود  راه  نمی‌دهد،  چه  رسد  به  این‌ که  آن  را  بپذیرد!  مگر  ممکن  است  با  وجود  این‌که  جـهان  دشمن  پیدایش  حیات  باشد،  امّا  با  این  وجود  حیات  عملًا  پدید  آید،  بدون  این ‌که  نیروی  محافظ  و  مقتدری  در  میان  باشد که  همۀ  امور  جهان  را  می‌گرداند؟‌!  آیا  حيات  نیرومندتر  از  جهان  است  تا  علیرغم  آن  نمایان  و  آشکار  شود؟‌!  هر  چند  جهان  دشمن  حیات  باشد  امّا  حیات  سر  از  عدم  برزند؟! آیا  این  پدیدۀ  انسان  نام  مثلًا  -  پـیش  از  بوجود  آمدن  -  عملًا  از  این  جهان  موجود  تـوانـاتر  و  نیرومندتر  بوده  است‌،  این  است  با  وجود  دشمنی  جهان  و  علیرغم  دشمنانگي  آن‌،  در  جهان  سر  از  عدم  بر  زده  است  و  از  افق  طلوع  کرده  است‌؟‌!

اینها  اندیشه‌ها  و  جهان‌بینیهائ