و  صفا  بود.  مادام  كساني ‌كه  عهد  و  پيمان  مي‌بندند  و  بـر  عـهد  و  پـيمان  مي‌مانند  عـهد  و  پـيمانشان  پـذيرفته  مي‌گردد،  در  غير  ايـن  صـورت  جنگ  مي‌شود،  اگر  مسلمانان  توان  آن  را  داشته  باشند،  تا  دين  خالصانه  از  آن  خدا گردد.

سخن  را  تا  اندازه‌اي  در  اين‌ گفتار  به  درازا  كشاندم‌،  به  خاطر  از  ميان  بردن  شبهه‌اي‌ كـه  از  شكست  روحـي  و  عقلي  پديد  آمده  است  و  بسياري  از كساني  كه  دربارۀ  (جهاد  در  اسلام‌)‌  به  نـوشتن  مي‌پردازند  دچار  ايـن  شكست  روحي  و  عقلي  شـده‌انـد،  و  فشـار  واقـعيّت  سجود،  بـر  ارواح  و  عقول  ايشـان  سنگيني  مـي‌كند.  كساني ‌كه  حقيقت  دين  خو‌د  را  نمي‌دانند   بر‌ای  آئـين  خويش  پا  از گليم  خود  درازتر كشيدن  و  از  حدّ  خويشتن  گذشتن  مي‌شمارند كه  برنامۀ  ثابت  و  هميشگي  آئينشان  اين  باشد كه  با  يكي  از  اين  سه  شيوه  با  همۀ  انسـانها  روياروي  گردد:  پذيرش  اسلام‌،  يا  دادن  جزيه  و  سرانه‌،  و  يا  نبرد  و  جنگ‌.  زيرا  آنان  از  يك  سو  همۀ  نيروهاي  جاهلي  را  مي‌بينند كه  با  اسلام  مي‌جنگند  و  بر  ضدّ  آن  قيام  مي‌كنند،  و  مسلمانان  -  آن‌ كساني‌ كه  خويشتن  را  به  اسلام  نسبت  مي‌دهند،  و  حال  اين  كه  حقيقت  اسـلام  را  نمي‌دانند  و  به‌ گونۀ  جدّي  چنان‌ كه  بايد  حقيقت  اسلام  را  احسـاس  هم  نـمي‌كنند  -  مـردمان  ضعيفي  در  مقابل  لشكرهاي  انبوه  پيروان  آئينها  و  مكتب‏هاي  ديگر  هستند.  و  از  ديگر  سو  مي‌بينند گـروه‌ها  و  دسته‌هاي  پيشقراول  و  پيشتاز  راستين  مسلمانان  اندكند  و  بلكه‌ كميابند،  و  نـه  قدرت  و  شوكتي  و  نه  تاب  و  تواني  در  زمين  دارند...  در  اينجا  است ‌كه  چنان  نويسندگاني  به  سوي  نصوص  آيات  و  احاديث  مي‌روند  و گردنهاي  نصوص  را  پيچ  مي‌دهند  تا  آنها  را  به‌گونه‌اي  تأويل  و  تعبير كنند كـه  بـا  فشـار  جهان  واقع  و  سنگيني  آن  همگام  و  همراه  شود.  و  براي  آئين  خويش  پا  از گليم  خود  درازتـر كشـيدن  و  از  حـدّ  خويشتن‌ گذشتن  مي‌شمارند كه  برنامه  و  خطّ  سير  آن  چنين  باشد! اين  چنين  نويسندگاني  به  سراغ  نصوص  مـرحله‌اي  و  موقّتي  مي‌روند  و  آنها  را  نصوص  نهائي  و  ثابت  حساب  مي‌كنند،  و  به  سراغ  نصوص  مقيّد  به  حـالتهاي  ويـژه  می‌روند  و  آنها  را  نصوص  عام  و  همگاني  مي‌انگارند.  هنگامی  هم  به  نصوص  نهائي  همگاني  مي‌رسند  آنها  را  طبق  نصوص  مقيّد  مرحله‌اي  و  موقّتي  تأويـل  و  تعبير  می كنند.  همۀ  اين ‌كار  را  مي‌كنند  تا  بدين  نتيجه  برسند كه  جهاد  در  اسلام  تنها  يك‌ كار  دفاعي  است‌،  دفاع  از  افراد  مسلمان  و  از  سرزمين  اسلام  هنگامي‌ كه  مورد  تاخت  و  تاز  قرار گيرد!  اسلام  خود  را  به  مهلكه  مي‌اندازد  اگـر  به  هر  نحوي  درخواست  صلح  و  زندگي  مسالمت‌آميز كند.  صلح  و  زندگي  مسالمت‌آميز  هم‌،  معني  آن  تنها  دست  كشيدن  از  تاخت  و  تاز  به  سرزمين  اسلام  است‌!  اسلام  از  ديدگاه  اين  چنين  نويسندگاني  سـر  به  لاك  خود  فرومي‌برد  و  خود  را  زنداني  مي‌كند،  و  اسلام  را  نسـزد  كه  از  ديگران  بخواهد كه  آئين  اسلام  را  بپذيرند  و  از  برنامۀ  خدا  پيروي  كنند.  البتّه  مانعي  نيست  كـه  اسـلام  سخني  بگويد،  يا  نشريّه‌اي  بنويسد،  و  يـا  پـيشنهاد  و  اظهار  نظري  داشته  باشد!  امّا  نيروي  مادي  -  مجسّم  در  سلطۀ  جاهليّت  بر  مردمان  - ‌اسلام  حقّ  ندارد  بر  آن  بتازد  مگر  آن  نيرو  بر  اسلام  بتازد كه  در  اين  صورت  اسلام  مي‌تواند  از  خود  دفاع‌ كند!

اگر  اين  شكست  خوردگان  روحي  و عقلي  در  برابر  فشار  واقعيّت  موجود  جهان‌،  اگر  مي‌خواستند  احكام  آئـين  را  بجويند،  احكامي‌ كه  با  ايـن  واقـعيّت  مـوجود  جـهان  روياروي  مي‌گردد  -  بدون  اين‌ كه ‌گردنهاي  نصوص  را  بپيچند  -  در  اسلام  اين  واقـعيّت  پـويا  را  در  احكام  و  عملكردهاي  مرحله‌اي  و  تدريجي  مي‌يافتند،  احكام  و  عملكردهائي‌ كه  با  فشار  همسان  موجود  در  جهان  امروز  ما  روياروي  گرديده  است  و  به  چاره  جـوئي  بـرداخـته  است‌.  و  مي‌توانستند  بگويند:  اسلام  در  همچون  حالتي  اين  چنين  عملكردي  داشته  است‌،  ولي  اينها  قـواعد  و  قوانين  هميشگي  نبوده  است‌،  بلكه  ايـنها  احكام  و  عملكردهائي  بوده  است  كه  با  ضرورتها  روياروي  گشته   است‌.  اينها  نمونه‌هائي  است  از  احكام  و  عملكردهاي  مرحله‌اي  و  تدريجي  در  اوقات  ضروري‌:

١  -‌پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  همين ‌كه  به  مدينه  تشريف  آورد،  با  يهوديان  اطراف  مدينه  و  بـا  مشـركان  پـيماني  بست  مبني  بر  صلح  و  صفا،  زنـدگي  مسـالمت‌آميز،  دفـاع  از  مدينه  همراه  با  او  در  برابر  قريش‌،  پشـتيباني  و كـمك  نكردن  به  هر كسي‌ كه  به  مدينه  هجوم  آورد،  و  پـيمان  نبستن  با  مشركان  جنگجو  و  جنگ  طلب  بـدون  اجـازۀ  پيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  همان  زمـان  يــزدان  سـبحان  به  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  دستور  داد  صلح  و  آشـتي  را  از كسـاني  بپذيرد كه  به  صلح  و  آشتي  تمايل  نشان  مي‌دهند،  هر چند  هم  با  او  عهد  و  پيمان  نمي‌بندند،  و  بـا  ايشـان  زنـدگي  مسالمت‌آميز  داشته  باشد  و  به  ترك  آنان  بگويد،  مادام  كه  ايشان  با  او  زندگي  مسالمت‌آميز  خواهند  داشت  و  به  تــرك  او  مـي‌گويند...  بـعدها  همۀ  اينها  تـغيير كـرد،  همان‌ گونه  كه  بيان  كرديم‌.

2  -  وقتي‌ كه  جنگ  خندق  پيش ‌آمد،  و  مشركان  بر  ضدّ  مدينه  متّحد  و  متّفق  شدند،  و  بنو  قريظه  عهد  و  پيمان  را  شكستند،  و  پيـغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بر  مسلمانان  بيمناك  شد،  به  عيينه  پسر  حصن  فزاري،  و  حارث  پسر  عوف  مـرّي  رئيس  غطفان‌،  پيشنهاد  صلح  داد  در  مقابل  تحويل  يك  سوم  ميوه‌هاي  مدينه  بديشان‌.  آنان  هم  اقـوام  خود  را  برگردانند  و  قريش  را  تنها  بگذارند.  اين  سخن  پـيغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بديشان  جنبۀ  مدارا  و  سازش  داشت  و  هنوز  به  شكل  عهد  و  پـيمان  در  نـيامده  بود.  هـنگامي  كـه  پـغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ديد  آن  دو  نفر  بدين‌ كار  خشنود  هستند،  با  سعد  پسر  معاذ،  و  سعد  پسر  عباده  مشورت  فرمود.  آنان  گفتند:  اي  پيغمبر  خدا،  اين‌ كـاري  است  كـه  تـو  آن  را  دوست  داري  تا  ما  آن  را  انجام  دهيم‌؟  يا  چيزي  است‌ كه  خدا  تو  را  بدان  دستور  فرموده  است  تا  ما  آن  را  بشنويم  و  بپذيريم  و  اطاعت ‌كنيم‌؟  يا كاري  است ‌كه  به  خاطر  ما  مي‌كني‌؟  فرمود:

(بل أمر أصنعه لكم , فان العرب قد رمتكم عن قوس واحدة). 

بلكه  ايـن  كـاري  است  كه  آن  را  بـه  خاطر  شما  انـجام  مـي‌دهم‌،  چـرا  كه  عربها  (‌بـر ضدّ  شـما  مـتّحد  و  متّفق  شـده‌انـد  و)  از  يك  كـمان  بـه  سـوي  شـما  تـيرانـدازي  كرده‌اند.

سعد  پسر  معاذ  گفت‌:  اي  پيغمبر  خدا،  ما  و  اين  مردمان  مشرك  بوديم  و  بتها  را  مي