 و  آن  را  بدان  هنگام  پیش  چشـم  مـی‌دارد که  مشـرکان  انـدکی  پـیش  از  هجرت  دربارۀ  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  نیرنگ  می‌نشینند  و  دسیسه  می‌چینند.  مشرکان  از  آیاتی‌ که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  با  خود  آورده  است  روی  می‌گردانند  و گمان  می‌برند که  آنان  اگر  بخواهند  می‌توانند  آیاتی  همچون  آیات  قرآنی  را  بسازند  و ارائه  دهند!  به‌ دشمنانگی  و کینه‌توزی ‌می‌نشینند  و تا  آنجا  بر  دشـمنی  پای  مــی‌فشارند کـه  دشـمنی  ایشـان  را  برمی‌انگیزد  تا  عذاب  را  با  شتاب  بخواهند  و  بگویند: 

(اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّمَاءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ) (٣٢)

خداوندا  اگر  این  (‌آئین  و  این  قرآن‌)  حقّ  است  و  از  ناحیۀ  تو  است‌،  از  آسمان  بارانی  از  سنگ  بر  سر  ما  فرود آور  یا  به  عذاب  دردناک  (‌دیگری‌)  ما  را  گرفتار  ساز.

بقای  این ‌که  به  سوی  قرآن  برگردند  و  خویشتن  را  در  پناه  آن  دارند  و  در  سایه‌اش  بیاسایند  و  در  پرتو  انوارش  راهیاب  و  رهنمود گردند.

آن‌ گاه  بیان  می‌دارد که  چگونه  امـوال  خود  را  خرج  می‌کنند  تا  دیگران  را  از راه  خدا  بازدارند،  و  برای  جنگ  با  پیغمبر  خدا گرد  آیند.  قرآن  ایشـان  را  به  شکست  و  حسرت  در  دنیا،  و گرد  آمدن  آنان  در  دوزخ  در  آخرت‌،  تهدید  می‌كند.  به  دنبال  نیرنگ  و  همایش  و  تدبیرشان‌،  هم  در  این  سرا  و  هم  درآن  سرا  زیان  قرار دارد.

در  پایان  یزدان  به  پیغمبر  خود  دستور  می‌دهد که  با  کافران  روبرو گردد  و  آنان  را  میان  دو کار  مختار گرداند:  از کفر  و عناد  و  جنگ  با  خدا  و  پیغمبرش  دست  بردارند  تا  خدا  زشتیهائی  را  ببخشاید که  در  زمـان  جاهلیّت  از  ایشان  سرزده  است‌.  یا  به  سوی  چیزی  برگردند که  بر  آن  هستند  و  در  راه  آن  به  تلاش  ایستاده‌اند،  تا  بدیشان  همان  برسد که  به  پیشینیان  همسان  ایشان  رسیده  است‌،  و  قانون  خدا  بر  ایشان  جاری‌ گردد  و  عذابی ‌که  خدا  می‌خواهد گریبانگیرشان  شود.

آنگاه  یزدان  به  مسلمانان  دستور  می‌دهد  که  با  کافران  بجنگد  تا کافران  قدرت  و  قوّتی  نداشته  باشند که  با  آن  مسلمانان  را  از  دین  برگردانند.  و  تا  این‌ که  الوهیّت  در  زمین  تنها  به  خدای  یگانه  اختصاص  داده  شود،  و  دیـن  یک  سره  از  آن  خدا گردد.  اگر  آنان  تسلیـم  خود  را  اعلان  کنند،  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌آن  را  از  ایشان  می‌پذیرد،  و  خدا  ایشان  را  در  برابر  نیّتی‌ که  دارند  دادگاهی  می‌فرماید،  و  خدا  از آنچه  می‌کنند  آگاه  است‌،  و  پندار  و  رفتار  و  كردارشان  را  می‌داند  و  می‌بيند.  اگر  هم  پشت  كردند  و  پیوسته  بر  جنگشان  ماندند  و  به  ستیزه  و  سرکشی  خو‌د  ادامه  دادند  و  به  الوهیّت  خدای  یگانه  اعتراف  نکردند،  و  تسلیم  سلطه  و  قدرت  یزدان  در  زمین  نشدند،  مسلمانان  به  جهاد  با  ایشان  ادامه  می دهند،  و  مطمئنّ  هستند که  خدا  سرور  و  سرپرست  ایشان  است‌،  و  او  بهترین  یاور و  فریادرس  است‌.

*
(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ (٣٠)

 (‌ای  پــیغمبر!  بـه  خاطر  بیاور)  هنگامی  را  کـه  کافران  دربارۀ  تو نقشه  می‏کشیدند  که  تو  را  به  زندان  بیفکنند  یا  بکشند  و  یا  این  که  (‌از  شهر  مکّه‌)  بیرون  کنند.  آنان  چاره  می‌اندیشیدند  و  نقشه  می‌کشیدند  (‌که  چگونه  به  تو  شرّ  و  بلا  برسانند)  و  خدا  (‌هم  برای  نجات  تـو  از  شرّ  و  بـلای  ایشان‌)  تدبیر  و  چاره  سازی  می‌کرد،  و  خداوند  بهترین  چاره‌ساز  است‌.

این  یادی  از  چیزهائی  است‌ که  در  مکّه  پیش  از  دگرگونی  اوضاع  و  احوال  و  تغییر  موقعیّت  بوده  است‌.  یادی  است  که  الهامگر  وثوق  و  یقین  به  آینده  است‌. گذشته  از  این  بیانگر  عملکرد  قضا  و  قدر  خدا  و  نشان  دهندۀ  حکمت  یزدان  در کارهائی  است‌ که  انجام  آنها  را  می‌خو‌اهد  و  بدان  دستور  می‌دهد...  مسلمانانی  که  نخستین  مخاطبان  این  قرآن  بودند،  هر  دو  حال  را  می‌شناختند،  بسان  شناخت ‌کسی ‌که  در  آنها  زیسته  است  و  هر  دو  وضع  را  دیده  است  و  چشیده  است‌. کافی  بود که‌ گذشتۀ  نزدیک  خودشان‌،  و  ترسها  و  هراسها  و  پریشانیها  و  دلهـره‌های  موجود  در  آن‌،  بدیشان  تذکّر  داده  شود،  و  با  حال  و  وضع  موجود  و  امن  و  امان  و آسایش  و  آرامشی‌ که  در  آن  است  رویاروی  و  سنجیده  شود...کافی  است ‌که  رایزنی  و  چاره‌سازی  مشرکان  و توطئه  و  نیرنگ  ایشان  دربارۀ  پیغـمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  آئینۀ  اندیشه  و  خیال  درآید،  و  با  دگرگونی  حال  و  منتهی  شدن  آن  به  غلبه  بر  ایشان‌،  نـه  فقط  نجات  از  ايشان،  روبرو  نهاده  شود  و  نگاه  هوشیارانه‌ای  بدان  دو  وضع  انداخته  شود.

تــوطئه  مـی‌کردند  و  به  چاره‌وئی  می‌نشستند  و  می‌خواستند  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم را به بند کشـند  و  او  را  زندانی ‌کنند  تا  می‌میرد.  یا  او  را  بکشند  و  از دست  او  نجات  پیدا کنند.  یا  او  را  از  مکّه  بیرون ‌کنند  و  در  تبعید  رها  سازند...  دربارۀ  همۀ  اینها  می‌اندیشیدند  و  رایزنی  می‌کردند.  سرانجام  تصمیم‌ گرفتند  او  را  بکشند. گروهی  از  جوانان  از  همۀ  قبائل ‌گرد  آیند  و  بدین‌ کار  پلشت  و  ناروا  اقدام  نمایند  تا  قصاص  خون  او  در  میان  همۀ  قبائل  پخش ‌گردد  و  متوجّه  همۀ  آنها  شود،  و  قبیلۀ  بنی‏هاشم  نتوانند  با  همۀ  عربها  بجنگند  و  بناچار  به  دریافت  دیه  خشنود  شوند،  و كار  به  پایان  رسد  و  غائله  خاتمه  پذیرد.  امام  احمد گفته  است‌:  عبدالرّزّاق  از  معمّر،  و  او  از  عثمان  حریری،  و  وی  از  مقسم  غلام  ابن‌عبّاس  روایت‌ کـرده  است ‌که  ابن‌عبّاس  برای  او  دربارۀ ‌:

(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ... ).

(‌ای  پـیغمبر!  بـه  خـاطر  بـیاور)  هنگامی  را  که  کافران  دربارۀ  تو  نقشه  می‌کشیدند  که‌....

توضیح  داده  است  و گفته  است‌:  (‌قریشیان  شبی  در  مکّه  رایزنی  کردند.  شبی‌ گفتند:  بامدادان  او  را  به  بند  بکشند  - ‌یعنی  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ را  - ‌و  بعضی‌ گفتند:  بلکه  او  را  بکشید.  و  برخی‌ گفتند:  او  را  بیرون‌ کنید...  یـزدان  پـیغمبر خـود  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌را  از تـصمیم  ایشـان ‌آگاه‌ کرد.  علی  كه‌ در  رختخواب  پیغمبر خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم آرمـید،  و  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌ بیرون  رفت  و  خود  را  به  غار  رسـانید.  مشـرکان  در  تمام  شب  علی  را  می‌پائیدند  و گمان  می‌بردند که  او  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  است‌.  هنگامی ‌که  به  صبح  رسیدند  به  سویش  دویدند  و  بر  او  شوریدند.  هنگامی  که  دیدند که  خفتۀ  در  رختخواب  