د  و كار  را  به  پایان  برسانند:
(وَإِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ).
اگر  دست  بردارید،  برای  شما  بهتر  خواهد  بود.  این  امر  همراه  می‌گردد  با  ترغیب  هراس‌انگیز  و  تشویق  بیمناک‌:
(وَإِنْ تَعُودُوا نَعُدْ ).
اگر  (‌به  کفر  و  جنگ  با  مسلمانان‌)  برگردید،  مـا  هـم  (‌بـه  پــیروز  گرداندن  آنــان  و  شکست  دوبـارۀ  شـما)  برمی‌گردیم‌.
فرجام‌ کار  شناخته  شده  و  آشکار  است‌. گردهمآئی  آن  را  دگرگون  نمی‌کند،  و  فراوانی  آن  را  تغییر  نمی‌دهد: 
(وَلَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئًا وَلَوْ كَثُرَتْ).
 جمعیّت  شما  هر  چند  هم  زیاد  باشد  (‌بدون  یـاری  خدا)  کاری  از  پيش  نخواهد  برد.
کثرت  چه ‌کاری  می‌تواند  بکند،  وقتی که  خدا  در  سوئی  باشد که  مؤمنان  در  آنجایند؟
(وَأَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ) (١٩)
بیگمان  خدا  بـا  مـؤمنان  است  (‌و  یـاری  و  پشـتیبانی  او شامل  آنان  است‌)‌.  

پیکار  بدین  شکل  و  بدین  روال  هرگز  برابر  و  یکسـان  نیست‌.  زیرا  مؤمنان  که  یزدان  با  ایشان  است  در  صـفی  قرار  خواهند  گرفت‌.  و کافران  که  کسی  با  ایشان  نـیست  جز  انسانهائی  همچون  خودشان  در  صف  دیگری  مستقرّ  خواهند  شد.  پیکار  بدین  شکل  و  بدین  روال  سرانجام  آن  مقرّر  و  معیّن  است‌!

مشرکان  عرب  ایـن  حـقیقت  را  مـی‌دانسـتند.  چـرا  کـه  شناخت  ایشان  دربارۀ  خدا  نه كم  بود  و  نه  سطحی  بود  و  نه  پیچیده  و گنگ  بود،  بدان‌گونه‌ که  امروزه  مردمان  بر  اثر  متأثّر  بودن  از  بعضی  از  تعمیمهای  تاریخی  تـصوّر  می‌کنند.  شرک  عربها  در  انکار  یزدان  سبحان‌،  و  در  عدم  آشنائی  ایشان  با  حقیقت  جلوه‌گر  نبود...  بلکه  شرک  آنان  بیشتر  مجسّم  و  جلوه‌گـر  مـی‌گردید  در  عـدم  اخـلاص  ایشان  در  پرستش  ایزد  متعال‌.  زیرا  آنان  برنامۀ  زندگی  خود  را  و  قوانین  خود  را  از  غیر  خدا  دریافت  می‌داشتند.  این‌ کار  هم  با  اعتراف  ایشان  به  الوهـیّت  یـزدان‌،  و  بـا  شناخت  ایشان  از  حقیقت  ایزد  منّان  جور  درنمی‌آمد.  قبلاً  در  بررسی  حوادث‌ کارزار  از  دیدگاه  کتاب‌های  شرح  حال  پیغمبر  صلّر الله عليه وآله وسلّم  و  اصحاب‌ گفتیم‌:  خفاف  پسر  أیـماء  پسر  رحضۀ  غفاری  -  یـا  پـدرش  أیـماء  پسر  رحضۀ  غفاری  -  وقتی  که  قریش  از  سرزمین  ایشـان  گـذشتند  پسر  خود  را  به  سوی  ایشان  فرستاد  و  شترانی  برای  آنان  جهت  استفاده  از  گوشت  آنها  ارسال  داشت  و  بـدیشان  هدیه ‌کرد،  و  بدانان  پیام  داد که  اگر  می‌خواهید  با  اسلحه  و  افراد  به  مدد  و  یاریتان  بیائیم  چـنین  خواهیم‌ کرد.  قریشیها  تـوسّط  پسـرش  بـدو  پـاسخ  دادنـد  و گـفتند:  خویشاوندی  و  صلۀ  رحم  خود  را  بجای  آوردی  و  وظیفۀ  خویش  را  اداء  کردی‌.  به  جان  خود  سوگند  اگـر  مـا  بـا  مردمان  می‌جنگیم  در  برابـر  ایشـان  ضـعیف  و  نـاتوان  نیستیم‌.  اگر  هم  ما  با  خدا  می‌جنگيم  -  همان‌گـونه کـه  محمّد  گمان  می‌برد  -‌کسی  تاب  و  تـوان  بـایداری  در  برابر  خدا  را  ندارد.

همچنین  قبلاً  بیان  داشتیم که  اخنس  پسر  شریق  از  قبیلۀ  بنی  زهره  -  بدان  گاه  که  او  و  بنی‌زهره  هـنوز  مشـرک  بودند  -  به  بنی  زهره  رو کرد  و گفت‌:  ای  بنی  زهره  خداوند  اموالتان  را  رهائی  بـخشیده  است‌،  و  دوسـتتان  مخرقه  پسر  نوفل  را  نجات  داده  است  ...  تا  آخر...

همچنین  طلب  پیروزی  و  دعای  خود  ابوجهل  -  فرعون  این  ملّت‌،  همان‌گونه  که  پیغمبر  صلّر الله عليه وآله وسلّم  دربارۀ  او  فرموده  است  -  از  این  قبیل  است ‌که  می‌گفت‌:  (خداوندا  دسته‌ای  که  از  ما  دو گروه  بیشتر  رابطۀ  خویشاوندی  را گسیخته  است  و  صلۀ  رحـم  را  نـادیده  گـرفته  است‌،  و  کـارهای  ناشایست  و  ناپسند  بیشتری  را  مرتکب  گـردیده  است‌،  فردا  هلاک  گردان‌)‌.

همچنین  است  سخن  ابوجهل  به  حکیم  پسر  حرام،  وقتی  که  به  عنوان  قاصد  عتبه  پسر  ربیعه  به  پیش  او  آمده  و  پیام  عتبه  پسر  ربیعه  را  بدو  رساند که  سفارش ‌کرده  بود  از  جنگیدن  صرف  نظر کند.  ابوجهل  گفت‌:  (هرگز!  هرگز)  از  جنگیدن  دست  برنمی‌داریم  تا  خدا  میان  ما  و  مـحمّد  داوری  نکند  و کارمان  را  با  او  یکسره  نسازد)‌.

جهان‌بینی  ایشان  دربارۀ  حقیقت  خداشناسی  این  چـنین  بود.  خدا  را  در  هر کاری  و  در  هر  مناسبتی  پیش  چشـم  می‌داشتند  و  حاضر  می‌دیدند.  کارشان  در  این  باره  چنان  نبود که  خدا  را  نشناسند،  یا  ندانند که ‌کسی  تاب  و  توان  مقاومت  و  ایستادگی  در  برابر  او  را  ندارد،  یا  ندانند که  خدا  است‌ که  داوری  می‌کند  و  دو  جبهۀ  حقّ  و  باطل  را  از  یکدیگر  جدا  می‌سازد،  و  هیچ  کس  و  هیچ  چیزی  فرمان  او  را  نمی‌تواند  برگرداند  و  جلو  خواست  وی  را  بگیرد.  بلکه  شرک  حقیقی  آنـان  پـیش  از  هـر  چـیز  مـجسّم  و  جلوه‌گر  می‌گردید  در  این‌ که  برنامۀ  زندگانی  خود  را  و  قوانین  خویش  را  از  غیر  خدا  دریافت  می‌داشتند،  خدائی  که  او  را  بدین‌گونه  می‌شناختند  و  به  وجود  او  اقـرار  و  اعتراف  می‌کردند...  همان  شیوه  و  پیشه‌ای  کـه  امـروزه  مردمانی  در  پیش  می‌گیرند  و  بـا  آن  چنان  مشرکانی  همسو  و  هم  جهت  می‌شوند  و  به  راه  ایشان  می‌روند  و  گمان  می‌برند که  باز  هم  مسلمانند  و  آئین  محمد  صلّی ‌الله ‌علیه وآله وسلّم  را  دارند!  همان  گونه ‌که  مشرکان  قریش  گمان  می‌بردند 

 که  راهیاب  هستند  و  آئین  پدرشان  ابراهیم  عليه السّلام  را  دارند!  حتی  ابوجهل  -‌ که  واقعاً  پدر  جهالت  و  نادانی  بود  - ‌دعا  می‌نمود  و  به  زاری  از  ایزد  باری  تقاضا  می‌کرد که ‌گروه  حقّ  را  از  دستۀ  باطل  جدا،  و  باطلگرایان  را  نابود  فرماید:  (خداوندا!  دسته‌ای  کـه  از  مـا  دو گروه  بیشتر  رابطه  خویشاوندی  را گسیخته  است  و  صـلۀ  رحـم  را  نـادیده  گرفته  است‌،  و کارهای  ناشایست  و  ناپسند  بیشتری  را  مرتکب  گردیده  است‌،  فردا  هلاک  گردان‌)‌.

در  روایت  دیگری  آمده  است ‌که ‌گفته  است‌:

‌(‌خداوندا!  دسته‌ای  که  از  ما  دو گروه  گمراه‌تـر  است  و  بیشتر  رابطۀ  خویشاوندی  را گسیخته  است  و  صلۀ  رحم  را  نادیده‌ گرفته  است‌،  فردا  هلاک ‌گردان‌)‌.

امّا  بتهائی که  مشهورند  و  آنها  را  می‌پرستیدند،  پرستش  بتها  بدین  خاطر  نبود که  به  الوهیّت  آنها  باور  داشتند  همان‌گونه‌ که  به  الوهیّت  خداوند  سبحان  معتقد  بودند.  قرآن  مجید،  آشکارا  حقیقت  دیـدگاه  ایشان  را  دربارۀ  بتها،  و  سبب  انجام  شعائر  و  مراسم  بت‌پرستی  آنان  را  در  این  فرمودۀ  خداوند  متعال  بیان  می‌نماید:

(والذين اتخذوا من دونه أولياء ما نعبدهم إلا ليقربونا إلى الله زلفى). 

کسانی  که  جز  خدا  سـرپرستان  و  یـاوران  دیگری  را  بـرمی‌گیرند  (‌و  بــدانــان  تـقرّب  و  تـوسّل  مـی‌جویند،  می‌گویند:‌)  ما  آنان  را  پرستش  نمی‌کنیم  مگر  بدان  خاطر  که  ما  را  به  خداوند  نزدیک  گردانند. (‌زمر  /  ٣