حقیقت  بـوده  است‌.  بعد  از  این‌ که  دانسته‌اند  که  خـدا  یکـی  از  دو گـروه  را  بدیشان  وعده  داده  است  و  اختیار  و  گزینشی  بـرای  ایشان  نمانده  است‌.  چرا  که  یکی  از  دو  گـروه‌ گـریخته  است  و  از  دسترس  خارج‌ گردیده  است  که‌ کاروان  است‌.  و  بر  آنان  است  که  با  گروه  دیگر  رویاروی  شوند.  خدا  هـم  رویاروئی  با  آن  دسته  را  مقدّر  فرموده  است  و  مقرّر  نموده  است‌ که  آن  جماعت  مغلوب  ایشان  می‌گردند. کار  هم  از کار گذشته  است  و  آنچه  می‌بایستی  بشود  شـده  است‌.  ایـن  ارمـغان  چـه‌ کـاروان  بـاشد  و  چـه  لشکـر  قریشیان‌.  چه  چیزی  باشد که  ضعیف  و  نـاتوان  است‌،  و  چه  چیزی  باشد که  زورمند  و  توانا  و  رزمنده  است‌.  این  حال  و  وضعی‌ که  ذات  انسان  به  هنگام  رویاروئی  با  خطر  مستقیم  و  بدون  واسطه‌،  در  آن  پدیدار  می‌آید،  و  تأثیر  رویاروئی  واقعی  و  عملی  جلوه‌گر  می‌شود  -  هر  چند که  اعتقاد  درونی  و  باور  قلبی  محکم  و  استوار  باشد  شکلی‌ که  قرآن  در  اینجا  به  تصویر  می‌کشد  سـزاوار  است  که  ما  دربارۀ  ارزشیابی  خواستهای  اعتقادی  خـود  در  هنگامۀ  رویاروئی  با  واقعیّت  امور  زنـدگی  انـدکی  کـوتاه  نیائیم،  و  از  توان  درون  بشری  و  امواج  و  فرکانسهای  دل  در  وقت  رویاروئی  غافل  نگردیم‌،  و  از  خودمان  و  سائر  انسانها  ناامید  نشویم‌،  وقتی‌ که  می‌بینیم  در  رویاروئی  با  خطر  دلها  به  لرزه  و  تکان  می‌افتند  -  هر  چند  که  دلها  معتقد  و  در  سایۀ  ایمان  آرمـیده  بـاشند  دلهای  انسانها  را  این  بس‌ که  پس  از  آن  لرزه  و  تکـان  ثابت  و  استوار  بمانند  و  به  راه  خود  ادامه  دهند،  و  عملاً  با  خطر  روبرو  و  درگیر  شوند،  و  بر  لرزه  و  تکان  پیشین  پیروز  گردند...  این  افراد  که  این  چنین  تـرس  و  هـراس  ایشان  را  فراگرفته  بود  و  قرآن  از  ایشان  سـخن ‌گـفت‌،

آنان  اهل  بدر،  یعنی  رزمندگان  در کارزار  بدر هسـتند.  کسانی  هستند که  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌دربارۀ  ایشـان  فرموده  است‌:
(وما يدريك لعل الله قد اطلع على أهل بدر اطلاعة , فقال:اعملوا ما شئتم , فقد غفرت لكم ).[10]
تو  چه  می‌دانی‌،  چه  بسا  خدا  به  اهل  بدر  نگاهی  انداخته  باشد،  و  فرموده  باشد:  هر  چه  می‌خواهید  بکنید،  من  كه  قطعاً  شما  را  می‌بخشم  و  می‌آمرزم‌.
این  بدريان  را  بس  است‌.
گروه  مسلمانان  آرزو  می‌کردند که  دسـته‌ای  قسمت  ایشان  شود که  قدرت  و  شوکت  چندانی  نداشته  باشند  و  تقدیر  الهی  رویاروئی  با  آنان  را  مقدّر  فرموده  باشد:  
(وَإِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ ).

(‌ای  مؤمنان  به  یاد  آورید)  آنگاه  را  كه  خداوند  پیروزی  بر  یکی  از  دو  دسته  را  به  شما  وعده  داد.  (‌پـیروزی  بـر  کاروان  تجاری  قریش  بـه  سـرپرستی  ابـوسفیان‌،  و  یـا  پیروزی  بر  لشکری  که  از  مکّه  تـدارک  شـده  بـود  و  بـه  سرپرستی  ابوجهل  برای  نجات  کاروان  آمده  بود)‌.  شما  دوست  می‌داشتید  دسـته‌ای  نـصیب  شـما  گردد  کـه  از  قدرت  و  قوّت  چندانی  برخودار  نیست  (‌که  کاروان  بود)‌.  ابن  چيزی  بود که ‌گروه  مسلمانان  برای  خو‌د  در  آن  زمان  می‌خواستند.  امّا  چیزی ‌که  خدا  برای  ایشان  می‌خواست‌،  و  اراده  می‌فرمود  آن  را  با  دست  ایشان  انجام  دهد،  چیز  دیگری  بود:

(وَيُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَيَقْطَعَ دَابِرَ الْكَافِرِينَ (٧)لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ) (٨)

ولی  خدا  می‌خواست  حقّ  را  با  سخنان  خود  (‌که  بیانگر  اراده  و  قدرت  یـزدانند،  بـرای  مـردم‌)  ظـاهر  و  اسـتوار  گرداند  و  کـافران  را  (‌از  سـرزمین  عرب  بـا  پـیروزی  مؤمنان‌)  ریشه  کن  کند  (‌لذا  شما  را  با  لشکر  قریش  درگیر  کرد)  تا  بدین  وسیله  حقّ  را  (‌که  اسلام  است‌)  پابرجا  و  بـاطل  را  (‌کـه  شـرک  است‌)  تـباه  گرداند،  هـر  چند  که  بزهکاران  (‌کافر  و  طغیانگر،  آن  را)  نپسندند.

یزدان  سبحان  -  بزرگی  و  سترگی  و  شکر  و  سپاس  تنها  او  را  سزا  است  -  اراده  فرمود  حماسۀ ‌کارزار  باشد  نه  غنیمت  بدون  پیکار،  و  میان  حقّ  و  بـاطل‌ کشـاکش  و  درگیری  شود،  تا  حقّ  روی  نماید  و  پایدار  بماند،  و  باطل  را  پوچ‌ گرداند  و  از  میان  بردارد.  خدا  خواست‌ که ‌کافران  را  در  هم  شکند  و  ایشان  را  نابود  فرماید.  در  نـتیجه  از  ایشان ‌کشته  شود  هر که‌ کشته  شود،  و  از  ایشـان  اسـیر  گردد  هر که  اسیر گردد،  و  از تکبّر و  غرور  بیفتند  و  عظمت  و شوکتشان  از بین  برده  شود،  و  پرچم  اسلام  بالا  رود  و  با  بالا رفتن  آن  فرمودۀ  خدا  نیز بالا رود  و  برتری  گیرد،  و  یزدان  خواست جماعت  مسـلمانان  را  ثابت  و  استوار  بدارد،  جماعت  مسلمانانی ‌که  در  زمـین  برابر  برنامۀ  خدا  زندگی  می‌کنند،  و  برای  استقرار  الوهیّت  خدا  در  زمین‌،  و  در  هم  نوردیدن  طغیانها  و  سرکشیها،  و  در  هم  پیچیدن  طاغوتها  و  طاغوتیان  حرکت  می‌کنند  و  به  تلاش  می‌ایستند.  یزدان  خو‌است  این  استقرار  و  تمکین  هم  از  روی  استحقاق  باشد  نه  از  روی ‌گزاف  -  ایـزد  متعال  والاتر  از  آن  است ‌که  به ‌گزاف‌ کار کند  -  و  در  پرتو  تلاش  و جهاد  حاصل  آید،  و  ثمرۀ  تحمّل  رنجها  و  سختیهای  جهاد  در  جهان  واقع  و  در  پهنۀ  میدان  کارزار  گردد.

بلی  این  چنین  بود.  خدا  خواست  این‌ گروه  مسلمان  ملّتی  و  دولتی ‌گردد،  و  دارای  نیرو  و  توان  و  قدرت  و  شوکت  شود  ...  خدا  خواست  این‌ گروه  مسلمان  نیروی  واقعی  و  حقیقی  خو‌د  را  با  نیروی  دشـمنانش  بسنجد،  و  برتری  نیروی  خود  را  بر  نیروی  دشمنانش  تا  اندازه‌ای  ببیند،  و  بفهمد که  پیروزی  در  پرتو  تعداد  نفرات  بیشتر،  و  ساز  و  برگ  فراوان‌تر،  و  اموال  و مرکبها  و  زاد  و  توشۀ  بهتر و  فزون‌تر  نیست‌...  بلکه  پیروزی  بستگی  دارد  به  مقدار  پیوندی ‌که  دلها  با  نیروی  یزدان  پیدا  می‌کنند،  نیروئی ‌که  نیروی  بندگان  در  برابر  آن  تاب  و  توان  ایستادگی  ندارد.  خدا  خواست  همۀ  اینها  از  تجربۀ  واقعیّت  برجوشد  و  ناشی  از  آزمون  عینی  باشد،  نه  این ‌که  فقط  ثمرات  خیال  و  اعتقاد  قلبی  و  تصوّرات  ذهنی  باشد  و  بس‌.  این  بدان  خاطر  بود که ‌گروه  مسلمان  از  این  تجربۀ  واقعی  و  عملی  برای  همۀ  ادوار  آینده  توشه  برگیرد،  و  همچنین  هر گروه  مسلمانی  نیز  اطمینان  داشته  باشد  و  یقین  پیدا  کـند کـه  ایشان  در  هر  زمانی  و  در  هر  مکانی  می‌توانـند  بر  دشمنان  و  دژخیمان  خود  چیره‌ گردند،  هر  اندازه  هم  آنان  کم  باشند  و  دشمنان  ایشان  زیاد،  و  هر  اندازه  هم  آنان  از  نظر  ساز  و  برگ  مادی  و  توشه  و  توان  عـادی  ضـعیف  باشند  و  دشمنان  ایشان  از  آمادگی  و  ساز  و  برگ  فراوان  مادی  و  توشه  و  توان  انبو