ا  شما  را  با  لشکر  قریش  درگیر  کرد)‌.  تا  بدین  وسیله  حقّ  را  (‌که  اسلام  است‌)  پـابرجـا  و  بـاطل  را  (‌کـه  شرک  است‌)  تباه  گرداند،  هر  چند  که  بزهکاران  (‌کافر  و  طغیانگر،  آن  را)  نپسندند.

برگشت  دادن  غنائم  به  خدا  و  رسول‌،  و  تـقسیم  آن  در  میان  ایشان  بطور  یکسان‌،  و  ناخوش‌آیندی  برخی  از  مؤمنان  از  این  برابری،  و  مقدّم  بر  ایـن  حتّی  نـاخوش  آیندی  برخی  از  مؤمنان  از  این‌ که  بهرۀ  بیشتری  به  جوانان  تعلّق‌ گیرد،  اینها  همانند  آن  است‌ که  خداوند تو  را  از  خانه  و کاشانه‌ات  به  حقّ  بیرون  فرستاد  برای  جنگ  با  گروه  قدرتمند  و  زورمندی‌،  و  برخی  از  مؤمنان  جنگ  را  نمی‌پسندیدند،  ولی  فرجام ‌کار که  این  غنائم  را  نـتیجه  داده  است  هم  اکنون  در  برابر  دیدگانشان  آماده  است  و  برایشان  روشن  و  مجسّم  است‌.

پیش  از  این‌،  رخدادهای  جنگ  را  از  روی‌ کتابهای  شرح  زندگانی  پیغصر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بیان  داشتیم  و گفتیم‌:  ابوبکر  و  عمر  بلند گردیدند  و  نیکو  سخن‌ گفتند،  بدان‌گاه‌ که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  با  مردمانی‌ که  همراه  او  بودند  دربارۀ  جنگ  به  رایزنی  پرداخت‌،  زمانی‌ که  قافله‌ گریخته  بود  و  از  دسترس  بدور  شده  بود،  و  معلوم ‌گردیده  بود که  قریش  با  تمام  جاه  و  جلال  و  قدرت  و  قوّت  خود  آمده  است‌.  مقداد  پسر  عمرو  بلند  شد  و گفت‌:  (‌ای  پیغمبر  خدا!  برابر  دستور  خدا  عمل‌ کن‌،  ما  با  تو  هستیم‌.  به  خدا  ما  به  تو  نمی‌گوئیم  آن  چیزی  را که  بنی  اسرائـیل  به  پیغمبر  خود گفتند:

(فاذهب أنت وربك فقاتلا إنا هاهنا قاعدون).

 تو  و  پروردگارت  بروید  و  (‌با  آن  زورمندان  قوی  هیکل‌)  بجنگید،  ما  در  اینجا  نشسته‌ایم  (‌و  منتظر  پیروزی  شـما  هستیم‌!)‌. (‌مائده  /  24‌) 

 بلکه  می‌گوئیم‌:  (تو  و  پروردگارت  بروید  و  بجنگید،  ما  همراه  شما  می‌جنگیـم‌...)‌.

این  سخن  مهاجران  بود.  هنگامی‌ که  رسول  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  سخن  را  با  مردم  تکرار کرد،  انصار  فـهمیدند که  روی  سخن  او  با  ایشان  است‌.  پس  سعد  پسر  معاذ  برخاست  و  سخنان  طولانی  قاطعانۀ  اطمینان  بخشی  را  سر  داد.[9] ولی  چیزی  راکه  ابوبکر  و  عمر  و  مقداد  و  سعد  پسر  معاذ  -  رضی  الله  عنهم  -‌گفتند،  سخن  همۀ ‌کسانی  نبود  که  از  مدینه  در  خدمت  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم بیرون  آمده  بودند.  برخیها  از  جنگ  ناخشنود  بودند  و  با  جنگ  به  مخالفت  پرداختند،  چرا که  آنان  برای  جنگ  خویشتن  را  آمـاده  نکرده  بودند  و  آمادگی  آن  را  ند‌اشـتند.  ایشـان  برای  روبرو  شدن  با گروه  ضعیفی  بیرون  آمـده  بودند که  محافظان  و  پاسداران‌ کاروان  بودند.  هنگامی  که  دانستند  که  قریش  با  پیاده  و  سوار  و  دلیران  و  قـهرمانان  خود  لشکرکشی ‌کرده  است‌،  بسیار  از  این  رویاروئی  ناخشنود  گردیدند،  ناخشنودی‌ای‌ که  تعبیر  قرآنی  شکل  آن  را  با  شیوۀ  نادر  قرآن  به  تصویر  می‌زند:

(كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَإِنَّ فَرِيقًا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكَارِهُونَ (٥)يُجَادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَمَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَهُمْ يَنْظُرُونَ) (٦)

  (‌ناخشنودی  بعضی  از  شما  از  چگونگی  تـقسیم  غنائم  بدر)  همانند  آن  است  که  خداونـد  تـو  را  از  خـانه‌ات  (‌در  مدینه‌،  به  سوی  میدان  بدر)  به  حقّ  بـیرون  فرستاد،  در  حـالی  کـه  جمعی  از  مـؤمنان  (‌چون  آمادگی  جنگ  را  نداشتند،  از  این  امر)  ناخشنود  بودند  (‌ولی  برخلاف  دید  محدود  آنان  دربارۀ  احکام  الهی‌،  سرانجام  بدر  پیروزی  چشمگیری  بود.  این  گروه  از  مؤمنان‌)  با  تو  دربارۀ  حقّ  (‌یعنی  بیرون  رفتن  جـهت  جنگ  بـا  مشـرکان‌)  مـجادله  مـی‌کنند،  پس  از  آن  کـه  روشـن  شـده  است  (‌کـه  بـرابـر  وعده‌ای  که  بدیشان  داده‌ای  در  جنگ  پیروز  می‌شوند)‌.  انگار  که  به  سوی  مرگ  رانده  می‌شوند  و  (‌صحنۀ  مرگ  خویشتن  را  با  چشمان  خود)  می‏نگرند.

حافظ  ابوبکر  پسر  مردویه  در  تفسیر  خود  -  با  اسنادی  که  داشته  است  -  از  ابوایوب  انصاری  روایت‌ کرده  است  که ‌گفته  است‌:  پیغمبر  خدا صلّّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود  بدان  هنگام‌ که  ما  در مدينه  بودیم‌:   

(كما أخرجك ربك من بيتك بالحق وإن فريقاً من المؤمنين لكارهون , يجادلونك في الحق بعد ما تبين كأنما يساقون إلى الموت وهم ينظرون)! 

به  من  خبر  رسیده  است  که  کاروان  ابـوسفیان  مـی‌آید،  آیا  برایتان  ممکن  است  که  به  سوی  این  کاروان  برویم‌؟  امید  است  که  خدا  آن  را  بهرۀ  ما  سازد.

گفتیم‌:  بلی‌.  پس  او  و  ما  بیرون  رفتیم‌.  هنگامی ‌که  یک  یا  دو  روز  راه  رفتیم‌،  به  ما  فرمود:            

(ما ترون في قتال القوم ? إنهم قد أخبروا بخروجكم !).

دربارۀ  جنگ  با  مردمان  قریش  نظرتان  چیست‌؟  آنان  از  بیرون  آمدنتان  مطّلع  شده‌اند.

گفتیم‌:  نه  به  خدا  ما  توان  جنگ  با  دشمن  را  نداریم‌،  بلکه  ما  کاروان  را  در  مدّ  نظر  داشته‌ایم‌!  سپس  فرمود:

(ما ترون في قتال القوم ? ).

دربارۀ  جنگ  با  مردمان  قریش  نظرتان  چیست‌؟‌.

دوباره  سخن  قبلی  را  گفتیم‌.  مقداد  پسر  عمرو  گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا  مایه  به  تو  آن  چیزی  را  نخواهیم‌ گفت‌ کـه  قوم  موسی  به  موسی  گفتند:

(اذهب أنت وربك فقاتلا إنا هاهنا قاعدون . . ).

تو  و  پروردگارت  بروید  و  (‌با  آن  زورمندان  قوی  هیکل‌)  بجنگید؛  ما  در  اینجا  نشسته‌ایم  (‌و  منتظر  پیروزی  شـما  هستیم‌!)‌. (‌مائده  /  ٢4) 

 ابو  ایوب  انصاری  می‌گوید:  ما  گروه  انصار  آرزو کردیم  که  اگر  چیزی  همچون  مقداد  پسر  عمرو  می‌گفتیم  برای  ما  عزیزتر  و  ارزشمندتر  از  اموال  و  دارائی  فراوانی  بـود.  در  اینجا  بود  که  یزدان  بـر  پـیغمبر  خـود  صلّی الله عليه وآله وسلّم  چـنین  آیه‌ای  را  نازل  فرمود:

(كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَإِنَّ فَرِيقًا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكَارِهُونَ) (٥)

 (‌ناخشنودی  بعضی  از  شما  از  چگونگی  تـقسیم  غنائم  بدر)  همانند  آن  است  که  خداونـد  تـو  را  از  خانه‌ات  (‌در  مدینه‌،  به  سوی  میدان  بدر)  به  حقّ  بـیرون  فرستاد،  در  حالی  که  جمعی  از  مـؤمنان  (‌چون  آمادگی  جنگ  را  نداشتند،  از  این  امر)  ناخشنود  بودند  (‌ور  برخلاف  دید  محدود  آنان  دربارۀ  احکام  الهی‌،  سرانجام  بدر  پپروزی  چشمگیری  بود)‌.

این  چیزی  بود که  در  اندرون‌ گروهی  از  مسلمانان  در  آن  روزگار  غوغا  می‌کرد،  و  این  چیزی  بود که  به  خاطر  آن  جنگ  را  نمی‌پسندیدند،  تا  آنجا  که  قرآن  مجید  دربـارۀ  ایشان  می‌گوید:

(كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَهُمْ يَنْظُرُونَ) (٦)

انگار  که  به  سوی  مرگ  رانده  می‌شوند  و  (‌صحنۀ  مرگ  خویشتن  را  با  چشمان  خود)  می‏نگرند.

این‌ کار  پس  از  روشن  شدن  حقّ  و  