  کاروان  تجاری  قـریش  بـه  سـرپرستی  ابـوسفیان‌،  و  یـا  پـیروزی  بـر  لشکری  که  از  مکّه  تـدارک  شـده  بـود  و  بـه  سـرپرستی  ابوجهل  برای  نجات  کاروان  آمده  بـود)‌.  شـما  دوست  می‌داشتید  دسته‌ای  نصیب  شـما  گردد  کـه  از  قدرت  و  قوّت  چندانی  برخودار  نیست  (‌که  کاروان  بود)  ولی  خدا  می‌خواست  حقّ  را  با  سخنان  خـود  (‌کـه  بیانگر  اراده  و  قدرت  یزدانند،  برای  مردم‌)  ظـاهر  و  اسـتوار  گرداند  و  کافران  را  (‌از  سرزمین  عرب  با  پیروزی  مؤمنان‌)  ریشه  کن  کند  (‌لذا  شما  را  با  لشکر  قریش  درگیر  کرد)‌.  تا  بدین  وسیله  حقّ  را  (‌که  اسلام  است‌)  پـابرجا  و  بـاطل  را  (‌کـه  شرک  است‌)  تباه  گرداند،  هر  چند  که  بزهکاران  (‌کافر  و  طغیانگر،  آن  را)  نپسندند.  (‌ای  مؤمنان‌،  حالا  که  غنائم  را  تقسیم  می‌کنند  و  بر  سر  نحوۀ  آن  اختلاف  می‌ورزید،  به  یاد  آورید)  زمانی  را  که  (‌در  میدان  کارزار  بدر  از  شـدّت  ناراحتی‌)  از  پروردگار  خود  درخواست  کمک  و  یـاری  می‌نمودید  و  او  درخواست  شما  را  پذیرفت  (‌و  گفت‌:‌)  من  شما  را  با  یک  هزار  فرشته  کمک  و  یاری  می‌دهم  که  ایـن  گروه  هزار  نفری  گروههای  متعدّد  دیگری  را  پشت  سـر  دارند.  خداوند  این  (‌امداد  با  فرشتگان‌)  را  تنها  برای  مژده  دادن  (‌پیروزی‌)  به  شما  و  آرامش  پـیدا  کردن  دل  شـما  بدان  کرد،  و گرنه  پیروزی  جز  از  سـوی  خدا  نـیست  (‌و  اراده  و  مشیّت  او  بالاتر  از  هـمۀ  ایـن  اسـباب  ظـاهری  و  باطنی  است‌)‌.  بیگمان  خداوند  (‌بر  هـر  کـاری‌)  تـوانـا  (‌و  کارهایش‌)  از  روی  حکمت  است‌.  (‌ای  مـؤمنان‌!  بـه  یـاد  آورید)  زمانی  را  که  (‌از  دشـمنان  و  کم  آبـی  بـه  هـراس  افتادید  و  خداوند)  خواب  سبکی  بر  شـما  افکند  تـا  مـایۀ  آرامش  و  امنیّت  (‌روح  و  جسم  شما)  از  ناحیۀ  خدا  گردد،  و  از  آسمان  آب  بر  شما  باراند  تا  بدان  شما  را  (‌از  پلیدی  جسمانی‌)  پاکیزه  دارد  و  کثافت  (‌وسوسه‌های‌)  شیطانی  را  از  شما  بدور  سـازد،  و  (‌بـا  ایـن  نـعمت‌)  دلهـایشان  را  ثــابت  (‌و  بــه  یـاری  خدا  واثـق‌)  نـماید،  و  گامها  را  (‌در  شنزارهای  بدر)  استوار  دارد  (‌و  روحیۀ  شما  را  تقویت  و  بر  میزان  اسـتقامت  شـما  بـیفزایـد.  ای  مـؤمنان‌!  بـه  یـاد  آورید)  زمانی  را  که  پرودگار  تو  به  فرشتگان  وحی  کرد  که  من  با  شمایم  (‌و  کمک  و  یـاریتان  مـی‌نمایم‌.  شـما  بـا  الهام  پیروزی  و  بهروزی‌)  مؤمنان  را  تقویت  و  ثابت  قدم  بدارید،  (‌و  من  هـم‌)  بـه  دلهـای  کافران  خوف  و  هـراس  خواهم  انداخت‌.  (‌به  مؤمنان  الهام  کنید:‌)  سرهای  آنان  را  بزنید  (‌و  از  هـم  بشکـافید  که  بـر  گـردنهای  نـاپاکشـان  سنگینی  مـی‌کند)  و  دسـتهای  ایشــان  را  بـبرید  (‌و  پنجه‌هایشان  را  پی  کنید)‌.  ایـن  (‌پشـتیبانی  از  مـؤمنان  و  رسوا  کردن  کافران‌)  بدان  خاطر  است  که  کافران  با  خدا  و  پیغمبرش  به  سـتیز  بـرخـاستند،  و  هـر  که  بـا  خدا  و  پـیغمبرش  بسـتیزد  (‌او  درخور  عذاب  است  و  هـر  چه  زودتر  خدا  او  را  گرفتار  مـجازات  دردنـاک  در  دنـیا  و  آخرت  خواهد  کرد)  چـه  خدا  دارای  عقاب  شـدید  است  (‌همان  گونه  که  دارای  رحمت  وسیع  است‌)‌.  این  (‌عذاب  و  عقاب  دنیوی‌،  یعنی  شکست  و  گریز  در  برابر  مؤمنان‌)  را  بچشید  و  (‌بدانید  که‌)  عذاب  دوزخ  برای  کـافران  (‌بـجای  خود  باقی‌)  است‌.

خداوند  غنائم  را  یکسره  به  خدا  و  رسول  برگرداند،  تـا  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بطور  یکسان  و  برابر  با  همدیگر  آن  را  تقسیم ‌کند،  پس  از  آن‌ که  خمس  غـنائم  را  بـر  جـای  می‌گذارد،  خمسی ‌که  چگونگی  هزینۀ  آن  خواهد  آمد.  تا  بدین  وسیله  دلهای  گروه  مؤمنان  از  همۀ  شـرائط  و  ظروف  غنائم  نجات  پیدا كند  و  رها  شود.  دیگر  جای  کشمکش  بر  سر  آن  نمی‌ماند،  و  حقّ  دخالت  و  تصرّف  در  غنائم  به  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  واگذار  می‌گردد  همان‌گونه  که  یزدان  بدو  خبر  می‌دهد.  دیگر  در  دلها  و  درونها  چیزی  دربارۀ  غنائم  باقی  نـماند،  و  رنـجشی ‌کـه  بـه  دلهـا  و  درونهای‌ گروهی  خزیده  بود که  غنائم  را  به  دست  آورده  بودند  از  میان  برود،  و  برابر  آنچه  گذشت  آنان  نـیز  در  سهم  غنائم  با  دیگران  برابر  شوند.

سپس  یزدان  سبحان  مـثالی  از  خـواست  ایشـان  بـرای  خـودشان‌،  و  خـواست  یـزدان  بـرای  ایشـان  و  تـوسّط  خودشان  می‌آورد،  تا  اطـمینان  داشـته  باشند  و  نـیک  دریابند  راه  بهتر  و  چیز گزیده‌تر  آن  است‌ کـه  خـدا  در  غنائم  و  جز  آن  برمی‏گزیند،  و  روشن  شود که  انسـانها  تنها  چیزهائی  را  می‌دانند که  در  دسترس  و  حضور  ایشان  است‌،  و  غیبْ  نهان  و  پنهان  از  ایشان  است‌.  این  مثال  را  برایشان  از  واقعیّتی  می‌زند که  در  دسـترس  و  حضور  آنان  است‌.  مثال  از  خود  کارزاری  آورده  می‌شود  که  هم  اینک  غنائم  آن  را  تقسیم  می‌کنند.  آنان  در  این‌ کارزار  برای  خویشتن  چه  می‌خواستند؟  یزدان  برای  ایشان  چه  خواسته  است  و  توسّط  آنان  چـه  چیزی  را  به  انـجام  رسانیده  است‌؟  آنچه  آنان  خواسته‌انـد  کـجا؟‌!  و  آنـچه  یزدان  خواسته  است  کجا؟‌!  واقعاً  فاصلۀ  زیـادی  مـیان  چیزی  است  که  خداوند  خواسـته  است  و  مـیان  چـیزی  است  که  آنان  خواسته‌اند،  فاصله‌ای  است  تا  چشم  کار  می‌کند  و  تا  خیال  پیش  می‌رود.در  همین‌ کتاب  فی‌ظلال  القرآن  در  سرآغاز  سورۀ  بقره  راجع  به  غیب  سخن‌ گفتیم‌.  چکیده  آن  چنین  است‌:  ایمان  به  غیب‌ کو‌چ  شگرفی  در  زنـدگی  انسـان  است‌.  زیـرا  کوچی  است‌ که  در  آن  انسان  از  دائرۀ  تنگ  محسوسات  گام  فراتر  می‌نهد  و  با  جهان  غیب  نامحسوس  ناپیدا  آشنا  می‌شود که  امکان  وجود  دارد  و  می‌توان  آن  را  تصوّر  کرد.  بیگمان  چنین  چیزی‌ ،‌کوچ  از  دائـرۀ  محسوس  حیوانی‌،  به  جولانگاه  ادراک  انسانی  است‌.  بستن  راه  این  جولانگاه  بر  روی  درک  و  فهم  انسانی‌،  عقب‌ گرد  بشمار  است‌.  مـتأسفانه  مکتبهای  مـادیگرا  کـه  در  جـهان  محسوسات گرفتارند،  برای  بستن  چنین  راهـی  پيو‌سته  کوشیده  و  می‌کوشند،  و  این  امر  را  (پیشرفت)  می‌دانند!  ان‌شاء‌الله  تا  اندازه‌ای  مفصّل  دربارۀ  (‌غیب)  سخن  خواهیم‌ گفت‌،  بدان  هنگام ‌که  در  این  سوره  با  این  فرمودۀ  خداوند  بزرگوار  رویاروی  می‌گردیم‌:
(وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهَا إِلا هُوَ).
 گنجینه‌های  غیب  و  کلید  آنها  در  دست  خدا  است  و  کسی  جز  او  از  آنها  آگاه  نیست‌.

در  اینجا  سخن  از  فرشتگان  را  به  پایان  می‌بریم‌ که  جزو  جهان  غیب  است‌.  جهان‌بینی  اسـلامی  در  مـیان  جـهان  غیب‌،  موجوداتی  را  به  نام  فرشتگان  می‌گنجاند که  از  زمرۀ  بندگان  یزدانند.  قرآن  تا  اندازه‌ای  ما  را  با  صفات  فرشتگان  آشنا کرده  است‌،  آن  انـداز