احه‌،  آیا  وعدۀ  خدا  را  خواسـتار  نکـردم‌؟‌!  قطعاً  خدا  خلاف  وعده  نمی‌کند.

ابن  اسحاق‌ گفته  است‌:  در  داخل  آلاچیق  چرتی  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  فراگرفت‌.  سپس  هوشیار  شد  و  فرمود:  

(أبشر يا أبا بكر , أتاك نصر الله . هذا جبريل آخذاً بعنان فرس يقوده , على ثناياه النقع). 

ای  ابوبکر،  یاری  خدا  به  تـو  رسـید.  ایـن  جبرئیل  است‌.  لگام  اسبی  را  گرفته  است  که  بر  دندانهای  پیشین  آن  گرد  و  غبار  نشسته  است‌.

تیری  به  سوی  مهجع  غلام  عمر  پسر  خطّاب  پرتاب  شد  و کشته  شد.  او  رضی الله عنهُ  نخستین‌ کشتۀ  مسلمانان  بود.  سپس  تیری  به  سوی  حارثه  پسر  سراقه  یکی  از  بنی  عدی  ابن  نـجّار  پرتاب‌ گردید  و  در  حالی ‌که  از  حوض  آب  می‌نوشید  تیر  به ‌گلویش  خورد  و  او  را  رضی الله عنهُ‌ کشت‌.

آن‌ گاه  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  از  آلاچیق  بیرون  آمد  و  به  سوی  مردم  رفت  و  ایشان  را  به  جنگ  تشویق  و ترغیب ‌کرد  و  فرمود:

(والذي نفس محمد بيده , لا يقاتلهم اليوم رجل , فيقتل , صابراً محتسباً مقبلاً غير مدبر , إلا أدخله الله الجنة). 
به  خدائی  سوگند  که  جان  مـحمّد  در  قبضۀ  اختیار  او  است‌،  اگر  امروز  کسی  با  ایشان  بجنگد  و  کشته  شود،  در  حالی  که  پایداری  نماید  و  برای  رضای  خدا  برزمد  و  رو  کند  و  پشت  نکند،  قطعاً  خدا  او  را  به  بهشت  می‌برد.  عمیر  پسر  حمام  برادر  بنی  سلمه‌،  در  حالی‌ که  چند  تـا  خرما  در  دست  داشت  و  سرگرم  خوردن  آنها  بود،‌ گفت‌:  به  به!  آیا  میان  من  و  میان  ورود  من  به  بهشت  جز  این  فاصله‌ای  نیست ‌که  ایـنان  مـرا  بکشند؟  خرماها  را  از  دست  خود  پرت ‌کرد،  و  شمشیر  خویش  را  برگرفت،  و  جنگید تا کشته  شد  رضی الله عنهُ.
ابن  اسحاق ‌گفته  است‌:  عاصم  پسر  عمر  پسر  قتاده  برایم  روایت‌ کرده  است‌ که  عوف  پسر  حارث‌ که  همان  پسر  عفراء  است  گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا،  چه  چیز  بنده،  خدا  را  شاد  و  خندان  می‌گرداند؟  فرمود:
(غمسه يده في العدو حاسراً ).
بر  دشمن  تاخت  بردن‌،  بدون  زره  و  کلاهخود.پس  رزهی  را که  بر  تن  داشت  بیرون  آورد  و  آن  را  دور  انداخت‌،  سپس  شمشیرش  را  برگرفت  و  با  قریشیان  جنگید  تا کشته  شد  رضی لله عنهُ.
ابن  اسحاق‌ گفته  است‌:  محمد  پسر  مسلم  پسر  شـهاب  زهری‌،  برایم  از  عبدالله  پسر  ثعلبه  پسر  صعیر  عذری  هم  پیمان  بنی  زهره‌،  روایت ‌کرده  است ‌که  او  بدو گفته  است‌:  هنگامی ‌که  مردمان  به  همدیگر  رسـیدند  و  یکی  به  دیگری  نـزدیک  گردید،  ابوجهل  پسر  هشـام  گفت‌:  خداوندا!  او  پیوند  خویشاوندی  مـا  را  بریده  است  و  
چیزی  برای  ما  آورده  است‌ که  شناخته  نمی‌شود،  فردا  او  را  سرنگو‌ن  کن‌...  ابوجهل  خودش  آغازگر  جنگ  بود.  ابن  اسحاق‌ گفته  است‌:  سپس  پیغمبر  خدا  صلّی ا‌لله ‌عليه وآله وسلّم  مشتی  شن  برگرفت  و آن  را  به  سوی  قـریشیان  پـرت ‌کرد  و  فرمود:
(شاهت الوجوه ! ).
چهره‌ها  زشت  و  پلشت  باد!.
سپس  مشت  شن  را  به  سوی  آنـان  پـرت‌ کرد،  و  به  اصحاب  خود  دستور  فرمود که‌:
(شدوا!). 
بتازید  و  تند  و  چابک  شوید!.
به  دنبال  آن  قریشیان  شکست  خوردند،  و  یزدان  بزرگوار  از  سران  و  سر  دستگان  قریش ‌کشت ‌کسانی  را که‌ کشت‌،  و  اسیر کرد  کسانی  را که  اسیر کرد.
هنگامی  که  مسلمانان  شروع  به  اسـیر کردن  قریشیان  کردند،  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  میان  آلاچیق  بود.  سـعد  پسر  معاذ  بر  در  آلاچیق  ایستاده  بود  و  شمشیر  را  حمایل  کرده  بود که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌در  داخل  آن  بود،  و  همراه  تعدادی  از  انصار  به  نگهبانی  از  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  اشتغال  داشتند،  چرا  که  از  یورش  دشمنان  می‌ترسیدند.  در  روایتی‌ که  برای  من  نقل  شده  است  چنین  آمده  است  که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  چهرۀ  سعد  ناخوشایندی  از کار  مردمان  را  می‌دیدید.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدو  فرمود:  
به  خدا  سوگند،  انگار  ای  سعد  تو  از  کـاری  که  مـردمان  می‌کنند  بدت  می‌آید!.
گفت‌:  بلی،  به  خدا  سوگند،  ای  پیغمبر  خدا.  این  نخستین  واقعه‌ای  است‌ که  خدا  بر  سر  اهل  شرک  آورده  است‌.  من  دوست  می‌داشتم  آنـان  را  بجای  اسـیر کردن  و  نگاه  داشتن‌،  می‌كشتند  و  از  میان  می‏بردند!
ابن  اسحاق ‌گفته  است‌:  عـبّاس  پسـر  معبد  برای  مـن  روایت‌ کرده  است  از  یکی  از  اهل  خود،  و  او  از  ابن  عـبّاس  -  رضی  الله  عـنه  -  روایت  نـموده  است ‌که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  آن  روز  به  یکی  از  اصحاب  خویش  فرمود:
(إني قد عرفت أن رجالاً من بني هاشم وغيرهم قد أخرجوا كرهاً لا حاجة لهم بقتالنا , فمنتلقي منكم أحداً من بني هاشم فلا يقتله , ومن لقي أبا البختري بن هشام بن الحارث بن أسد فلا يقتله , ومن لقي العباس بن عبد المطلب عم رسول الله [ ص ] فلا يقتله , فإنه إنما أخرج مستكرهاً).
من  متوجّه  شده‌ام  که  کسانی  از  بـنی‌هاشم  و  جز  آنـان  وادار  به  بیرون  آمدن  شده‌اند  و  در  نظر  نداشته‌اند  که  با  ما  بجنگند.  هر  کس  از  شما  فردی  از  بنی  هاشم  را  دید،  او  را  نکشد.  هر  کس  ابوالبختری  پسر  هشـام  پسر  حـارث  پسر  اسـد  را  دیـد،  او  را  نکشـد.  کسـی  که  عبّاس  پسـر  عـبدالمـطّلب  عموی  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  دیـد،  او  را  نکشد.  زیرا  او  وادار  به  بیرون  آمدن  شده  است‌.
ابن  عبّاس‌ گفته  است‌:  ابوحذیفه  پسر  عتبه  پسر  ربیعه  گفت‌:  آیا  ما  پدران  و  پسران  و  برادران  و  عشیرۀ  خود  را  می‌کشیم  و  عبّاس  را  بر  جای  می‌گذاریم‌؟‌)  به  خدا  سوگند  اگر  بدو  برسم  شمشیر  را  به  بدن  او  جوش  خواهم‌ کرد!  ابن  عبّاس ‌گفته  است‌:  این  سخن  به ‌گوش  مبارک  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌رسید.  به  عمر  پسر  خطاب  فرمود:
(‌یا أبا حَفْص‌)‌.
ای  ابوحفص‌.
عمر گفته  است‌:  این  اولین  بار  و  نخستین  روزی  است‌ که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌مرا  با کنیۀ  ابوحفص  ملّقب  می‌فرماید. 
(أيضرب وجه عم رسول الله [ ص ] بالسيف ? ).
 آیا  چهرۀ  عموی  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بـا  شـمشیر  زده  می‌شود؟‌.
عمر گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا  اجازه  فرما گردن  ابوحذیفه  را  با  شمشیر  بزنم‌!  به  خدا  سوگند  مـنافق  شده  است‌!...  ابوحذیفه  می‌گوید:  من  از کیفر  این  جمله‌ای  که  در  آن  روز گفته‌ام  ایمن  نیستم‌.  همیشه  هم  از کیفر  آن  جمله  بیمناک  خواهم  بود  مگر  این‌ که  شهید  شوم  و  شهادت  من  کیفر  آن  را  پاک‌ کند.  ابوحذیفه  در  جنگ  یمامه‌ که  با  مرتدّان  درگرفت‌،  شهید  گردید.
ابن  هشام‌ گفته  است‌:
پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  از کشتن  ابوالبختری  بدان  خاطر  نهی  فرمود  چون  او  از  همۀ  قریشیان  در  مکّه  بیشتر  از  اذیّت  و  آزار  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم 