د  غنی  است‌...  در  روایت  ابن  هشام  به  نقل  از  ابن  اسحاق  چنین  آمده  است‌:  حباب  پسر  مـنذر  گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا،  آیا  این  جایگاه ‌که  در  آن  فرود  آمده‌ای  جایگاهی  است‌ که  خدا  تو  را  در  آن  فرود  آورده  است  و  ما  را  نرسد که  از  آن  پیشی  و  پسی‌ گیریم‌؟  یا  این  جایگاه  برابر  دیدگاه  و  به  خاطر  مصلحت  و  نـیرنگ  جنگی  گزیده‌ ‌شده  است‌؟  فرمود:

(بل هو الرأي والحرب والمكيدة ).

بلکه  رأی  و  نـظر  است  و  بـه  خـاطر  مـصلحت  و  نیرنگ  جنگی  است‌.

عرض‌ کرد:  ای  پیغمبر  خدا،  اینجا  جایگاه  خوبی  نـیست  ...  سپس  به  چیزی  اشاره‌ کرد که  بیان‌ گردید...

سپس  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  برخاست  و  بالای  چاه  واقع  در  بدر  فرود  آمد.  تمام  آن  شب  رو  به  تنۀ  بر  جای  ماندۀ  درختی  که  بریده  شده  بود  نماز  می‌خواند.  آن  شب‌،  شب  جمعۀ  هفدهم  رمضان  بود.  پیغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم  همان  چیزی  را  انجام  داد  که  حباب  بدان  اشاره  کرده  بود...  یزدان  بارانی  از  آسمان  بر  سر  مسلمانان  نازل‌ کرد.  بارانی‌ که  زمـین  را  سفت  و  سخت‌ کرد،  ولی  بدان  اندازه ‌که  مزاحم  سـیر  و  حرکت  نگردید.  آن  اندازه  باران  بر  سر  قریشیان  بارید  که  ایشان  را  از  سیر  و  حرکت  بازداشت  و  نتوانستند  از  مکان  خود  بکوچند.  میان  آنان  تپّۀ ‌کوچكی  از  شـن  و  ماسه  بود.  نـزول  باران  نـعمت  برای  مؤمنان  بود  و  بدیشان  دل  و  جرأت  بیشتری  بخشید،  ولی  برای  مشرکان  بلا  و گرفتاری  بود.  آن  شب  چرتی  مسلمانان  را  فرا  گرفت  و  به  خواب  رفتند.  تا  بدانجا که  چانه‌های  برخیها  میان  پستانهایشان  فرو  می‌افتاد  و  ناخودآگاه  بر  پهلوها  می‌افتادند.  رفاعه  پسر  رافع  پسر  مالک  احتلام  گردید  و  در  پایان  غسل‌ کرد  ...  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  عمّار  پسر  یاسر،  و  عبدالله  پسر  مسعو‌د  -  رضی  الله  عـنهما  -  را  برای  گشت  زدن  و کسب  خبر  فرستاد.  آنـان  پـیرامون  قریشیان  دور  زدند  و  سپس  برگشتند  و  به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  خبر  دادند  که  قریشیان  آشفته  و  هراسـناک  هسـتند،  و  باران  پیاپی  بر  آنان  میبارد.

وقتی ‌که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در کنار  چاه  فرود  آمد،  آلاچیقی  از  ترکه‌های  چوب  برای  او  ساخته  شد.  سعد  پسر  معاذ  با  شمشیر  حمایل ‌کرده  بر  دم  در  آن  ایسـتاد.  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  میدان  پیکار  رفت‌،  و  محلهای  نقش  زمین  گشتن  و کشته  شدن  یک  یک  سردستگان‌ کفر  قریش  را  نشان  داد.  می‌فرمود:  این‌،  محل  نقش  زمین‌ گشتن  و  کشته  شدن  فلانی  است‌،  و  این‌،  محل  نقش  زمین‌ گشتن  و کشته  شدن  فلانی  است  ...  هیچ  یک  از  آنان  از  جائی  تجاوز  نکرد که  پـیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  جایگاه  هلاکت  او  را  تعیین‌ کرده  بود.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  صفها  را  راست  و  ریز کرد،  و  به  آلاحیق  برگشت  و  همراه  با  ابوبکر  رضی الله عنهُ  وارد  آن  گردید.

ابن  اسحاق‌ گفته  است‌:  قریشیان  کوچیدند  و  تـا  بامداد  رفتند،  سپس  برگشتند.  هنگامی‌ که  پـیغمبر  خدا صلّی الله عليه وآله وسلّم  آنان  را  دید که  از  تپّه  به  سوی  درّه  می‌آیند،  فرمود: 

(اللهم هذه قريش قد أقبلت بخيلائها وفخرها تحادّك , وتكذب رسولك , اللهم فنصرك الذي وعدتني , اللهم أحنِهم الغداة). 

خداوندا!  این  قریش  است  که  بـا  بـالش  و  نـازش  خود  مــی‌آیند  و  بــا  تـو  سـر  رزم  دارند،  و  فرستاده‌ات  را  نمی‌پذیرند  و  دروغگو  می‌خوانـند.  خداونـدا!  پـیروزی  خود  را  که  به  من  وعده  داده‌ای  بهرۀ  ما  گردان.  خداوندا!  فردا  قریش  را  سرنگون  گردان.

همچنین  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  هنگامی‌ که  عتبه  پسر  ربـیعه  را  سوار  بر  شتر  سرخی  در  میان  قوم  قریش  دید،  فرمود: 

(إن يكن في أحد من القوم خير فعند صاحب الجمل الأحمر , إن يطيعوه يرشدوا "  ).

اگر  در  کسی  از  این  قوم  خیر  و  صلاحی  باشد،  در  کسی  است  که  دارای  شتر  سرخ  است‌.  اگر  قریش  از  او  اطاعت  کنند  راهیاب  می‌گردند.

خفاف  پسر  ایماء  پسر  رحضۀ  غفاری  -  یا  پدرش  أیماء  پسر  رحضۀ  غفاری  -  هنگامی  که  قریشیان  از کنار  آنان  گذشتند،  پسرش  را  همراه  چهارپایانی  برای  ذبح  برایشان  فرستاد  و  بدیشان  هدیه  داد،  و  گفت‌:  اگر  می‌خواهید  با  اسلحه  و  مردانی  شما  را  یاری  خواهیم  داد.  قریشیان  همراه  پسرش ‌کسی  را  فرستادند  و  پیام  دادند که  صلۀ  رحم  را  انجام  دادی  و  وظیفۀ  خود  را  اداء‌ کردی‌.  به  جانمان  سوگند  اگر  با  مردمان  (‌یـعنی  مسـلمانان‌)  می‌جنگیم‌،  ما  در  برابر  ایشان  ضعیف  نیستیم‌،  و  اگر  با  خدا  می‌جنگیم  -  همان‌گونه‌ که  محمّد گمان  مـی‌برد  -  کسی  در  برابر  خدا  تاب  و  توانی  ندارد.

هنگامی  که  قریشیان  فرود  آمدند،  افرادی  از  ایشان  به  سوی  مسلمانان  رفتند  تا  به  حوض  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  رسیدند.  در  میان  آنان  حکیم  پسر  حزام  هم  بود.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(‌دَعُوهُمْ‌)‌.

رهایشان  سازید.

هر کس که  آن  روز  از  آن  حوض  آب  نوشید  بعدها کشته  شد  مگر  حکیم  پسر  حزام‌ که‌ کشته  نشد  و  بعدها  ایمان  آورد  و  مسلمان  خوبی  شد.  هر  وقت  حکیم  پسر  حزام  می‌خواست  در  سوگندی‌ که  می‌خورد  شـدّت  و  حدّت  بنماید،  می‌گفت‌:  نه‌،  به  خدائی  سوگند که  روز  بدر  مرا  نجات  داده  است‌.

ابن  اسحاق‌ گفته  است‌:  پـدرم  اسحاق  پسـر  یسـار  و  آگاهانی  جز  او،  برای  من  از  پیر  مردان  انصار،  روایت  کرده‌اند  و  گفته‌اند:

هنگامی  که  قریشیان  آرام‌ گرفتند،  عمیر  پسر  وهب  حجمی  را  فرستادند  و گفتند:  تعداد  یاران  محمّد  را  برای  ما  تخمین  بزن.  او  اسب  خود  را  پیرامون  لشکر  به  تاخت  و  جولان  درآورد.  سپس  برگشت  و  بدیشان‌ گفت‌:  سیصد  نفرند،  اندکی  بیش  يا کم.  امّا  به  من  مهلت  دهید  تا  ببینم  آنان  آیا کمین  يا کمكی  دارند  یا  خیر.  سر  در  بیابان  نهاد  و  دور  شد.  چیزی  ندید  و  به  پيش  ایشـان  بـرگشت  و  گفت‌:  چیزی  را  ندیدم‌.  امّا  ای ‌گروه  قریش‌،  من  دیدم ‌که  بلاها  مرگها  را  بر  دوش ‌گرفته‌اند.  شتران  آبکش  یـثرب مرگهای  ناگواری  را  بر  دوش  دارند.  مسلمانان  مردمانی  هستند که  سنگر  و  پناه‌گاهی  جز  شـشیرهایشان  ندارند.  به  خدا  سوگند  گمان  نمی‌کنم  کسی  از  ایشان ‌کشته  شود  مگر  این ‌که ‌کسی  از  شما  را  بکشد.  وقتی‌ که  تعدادی  از  شما  را کشتند  چه  خوشی  و  خیری  پس  از  آن  در  زندگی  است‌؟  پس  رایزنی ‌کنید  و  ببینید که  چه‌ کاری  می‌کنید!  هنگامی ‌که  حکیم  پسر  حزام  این  سخن  را  شنید،  در  میان  مردم  به  راه  افتاد.  به  پیش  عتبه  پسر  ربیعه  آمد  و گفت‌:  ای  ابوولید  تو  بزرگ  و  سرور  قریش  هستی‌.  در  مـیان  آنان  فرمان  تو  روا  است  و  از  تو  اطاعت  می‏‎گردد.  آیـا  می‌خواهی  پیوسته  در  میان  قریش  تا  آخر  دنیا