ند  مگر  در  میان  خانه  و کاشانه‌.  چرا که  آنان  شرط  و  پـیمانشان  ایـن  بود که  او  را  از  چیزی  نگاهداری ‌کنند  که  خو‌دشان  را  و  فرزندانشان  را  از  آن  بـازمی‌دارند  و  محافظت  می‌نمایند.[18] سعد  پسر  معاذ  رضی الله عنهُ  برخاست  و گفت‌:  من  از  سوی  انصار  پـاسخ  می‌دهم‌.  ای  پیغمبر  خدا  انگار  مقصودتان  ما  هستیم‌!  فرمود:
(‌أجَل‌)‌.  بلی‌.سعد  پسر  معاذ گفت‌:  تو  چه  بسا  برابر  دستوری  بیرون  آمده‌ای‌ که  دربارۀ  چیز  دیگری  به  تو  وحی  شده  است‌.[19] ما  به  تو  ایمان  آورده‌ایم‌،  و  تو  را  تصدیق‌ کرده‌ایـم‌،  و  گواهی  داده‌ایم  به  این‌ که  هر  چه  را  با  خود  آورده‌ای  حقّ  است‌،  و  با  تو  عهدها  و  پیمانها  بسته‌ایم‌ که  شنویم  و  فرمانبرداری ‌کنیم‌.  پس  ای  پیغمبر  خدا  به  سوی  هر  چه  می‌خواهی  برو  و  هر  چه  می‌خواهی  بکن‌.  بـه  خـدائـی  سوگند که  تو  را  به  حقّ  فرستاده  است  اگر  ما  را  به  ایـن  دریا  بزنی  و  خودت  بدان  فرو  روی‌،  ما  نیز  همراه  تو  بدان  فرو  می‌رویم‌،  و  مردی  از  ما  درنگ  نمی‌کند  و  بر  جای  نمی‌ماند.  با  هر کس  که  می‌خواهی  ارتباط  برقرار  کن‌،  و  از  هر که  می‌خواهی  ببر.  از  اموال  مـا  هر  چه  می‌خواهی  برگیر.  چیزی  را که  از  اموال  ما  برمی‌گیری‌،  در  پیش  ما گرامی‌تر  خواهد  بود  از  چیزی ‌که  از  اموال  ما  بر  جای  می‌گذاری  و  آن  را  برنمی‌داری‌.  به  خدائـی  سوگند که  جانم  در  قبضۀ  دست  او  است  هرگز  ایـن  را  نپیموده‌ام‌،  و  از  این  راه  کمترین  آگاهی  ندارم‌.  بدمان  نمی‌آید که  فردا  با  دشمنانمان  رویاروی‌ گردیم‌.  مـا  در  جنگ  شکیبا  و  پایدار  هستیم‌،  و  در  پیکار  راست  قامت  و  استوار  می‏‎باشیم.  امید  است  که  یزدان  چیزهائی  را  از  ما  به  تو  بنماید که  چشمانت  بدانها  روشـن ‌گـردد  و  مـایۀ  شادی  و  سرور  تو  شود  ...  در  روایتی  آمـده  است ‌که  سعد  پسر  معاذ گفت‌:  ما کسانی  را  از  قوم  خود  بر  جای  گذاشته‌ایم  و  به  ترک  ایشان ‌گفته‌ایم‌ که  آنان  از  ما  بیشتر  محبّت  تو  را  در  دل  دارند،  و  از  ما  افزونتر  فرمانبردار  تو  هستند،  ولی  آنان‌ گمان  بردند که  تنها کاروان  بر  سر  راه  است  و  بس.  ما  برای  تو  آلاچیقی  می‌سازیم  و  تو  در  میان  آن  خواهی  ماند.  مرکبهائی  را  برای  تـو  آماده  می‌سازیم  و  در  جلو  آلاچیق  حاضر  می‌کنیم‌.  سپس  ما  با  دشمنانمان  به  رزم  و  پیکار  می‌پردازیم‌.  اگر  خدا  ما  را  بر  دشمنانمان  چیره  و  پیروز گرداند،  این  چیزی  است  که  ما  آن  را  دوست  می‌داریم‌.  و  اگر  خلاف  این  بود،  تو  بر  مرکبهای  خود  سوار  می‌گردی  و  خویشتن  را  به ‌کسانی  می‌رسانی‌ که  در  پشت  سر  ما  هستند...  پیغمبر  از  او  به  نیکی‌ یاد کرد،  و  بدو  فرمود:

(أو يقضي الله خيراً من ذلك يا سعد ).

ای  سعد!  آیا  یزدان  بهتر  از  این  را  خواهد  کرد؟‌.

هنگامی ‌که  سعد  از  رایزنی  بپرداخت‌،  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليهوآله وسلّم  فرمود:

(سيروا على بركة الله , فإن الله قد وعدني إحدى الطائفتين . والله لكأني أنظر إلى مصارع القوم).

 مبارک  است‌.  در  پرتو  عنایت  خدا  حرکت  کـنید.  یـزدان  یکی  از  دو  گروه  را  به  من  وعده  داده  است‌.  انگار  من  بـه  قوم  (‌خویش)  می‏نگرم  که  نقش  زمین  می‌شوند.

مردمان  دانستند  که  ایشـان  درگـیر  جـنگ  مـی‌شوند  و  کاروان  از میان  به  در  می‌رود،  و  با  تـوجّه  به  فرمودۀ  پیغمبر  رضی الله عنهُ  امیدوار گردیدند که  پیروز  شوند.  از  همان  روز  پیغمبر  پرچمهائی  ترتیب  داد.  پرچمها  سه  تا  بودند.  پرچمی  را  مصعب  پسر  عمیر  برداشت،  و  دو  پرچم  دیگر  که  سیاه  رنگ  بودند،  یکی  را  علی  برگرفت‌،  و  دیگری  را  سعید  پسر  معاذ که  مردی  از  انصار  بود  بر  دوش  کشید.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  سلاح  را  نمایان ‌کرد.  او  از  مدینه  بدون  پرچم  برافراشته  بیرون  آمده  بود.

پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  شب  جمعه ‌که  هفده  روز  از  رمـضان  گذشته  بود،  در  نزدیکترین  جای  بدر  فرود  آمد.  عـلی‌،  زبیر،  سعد  پسر  ابو  وقاص‌،  و  بسبس  پسـر  عمرو  -  رضی‌الله  عنهم  -  را  برای  جستجوی  آب  فرستاد.  ایشان  را  به  یک  تپّۀ ‌کوچک  شنی  رهنمود  فرمود  و گفت‌: 

(أرجو أن تجدوا الخبر عند هذا القليب الذي يلي الظريب).

 امیدوارم  که  خبر  (‌آب  را)  در  کنار  این  چاهی  بـیابید  که  پس  از  تپّۀ  کوچک  شنی  است‌.

آنان  در کنار  آن  چـاه  شـتران  آبکش  قـریشیان‌،  و  آب  دهندگان  آنان  را  پیدا کردند.  همۀ  آنان  گریختند.  در  میان  ایشان  عجیر  هم  بود.  عجیر  به  پیش  قریش  آمد  و گفت‌:  

ای  آل  غالب‌!  این‌،  پسر  ابوکبشه‌[20] و  یاران  او  هستند که  آب  آورندگان  را گرفته‌اند.  لشکریان  به  موج  و  خروش  درآمدند،  و  از  این  کار  ناخشنود  شدند.  بر  آنـان  باران  میبارید.  در  آن  شب  ابویسار  غلام  عبیده  پسر  سعید  پسر  عاص‌،  و  اسلم  غلام  منبّه  پسر  حجّاج‌،  و  ابورافـع  غلام  امیّه  پسر  خلف‌،  دستگیر  شدند.  آنان  را  به  خدمت  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آوردند.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نماز  می‌خوانـد.  آنان‌ گفتند:  مـا  آب  آورند‌گان  قریش  هسـتیم‌.  مـا  را  فرستاده‌اند  تا  برای  ایشان  آب  ببریم.  مسلمانان  گزارش  ایشان  را  نپسندیدند  و  آنان  را کتک  زدند.  پس‌ گفتند:  ما  مردان  ابوسفیان  بوده  و  با کاروان  همراه  هسـتیم‌.  مسلمانان  از  ایشـان  دست  کشـیدند  و  آنـان  را  نـزدند.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  هنگامی‌ که  سلام  نماز  را  داد،‌ گفت‌:

(إن صدقوكم ضربتموهم , وإن كذبوكم تركتموهم ! ).

وقتی  که  به  شما  راست  گفتند  ایشان  را  زدیـد،  و  زمـانی  که  به  شما  دروغ  گفتند  ایشان  را  رها  کردید!.

سپس  رو  به  اسیران ‌کرد  و  از  ایشان  پرس  و  جو  نمو‌د.  بدو  خبر  دادند که  قریش  در  پشت  این  تپّه  هستند.  آنان  روزی  ده  شتر،  و  روزی  نه  شتر  ذبح  می‌کنند.  و  او  را  از  کسـانی  آگاه  کردند  که  از  مکّه  بیرون  آمده‌انـد.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:  قریشیان  ميان  نه  صد  تـا  هزار  نفرند.  و گفت‌:

(هذه مكة قد ألقت إليكم أفلاذ أكبادها " . )

این  مکّه  است‌،  جگر  گوشه‌های  خود  را  بـه  پـیش  شـما  انداخته  است‌.

پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  دربارۀ  مکان  نزول  با  اصحاب  و  یـاران  خود  به  مشورت  پرداخت‌.  حباب  پسر  منذر  پسر  جموح  گفت‌:  ما  را  به ‌کنار  نزدیکتر‌ین  چاه  به  قریشیان  ببر.  من  از  آن  چاه  و  ژرفای  آن  آگاهم‌.  در  آنجا  چاه‌ کهنه‌ای  است  که  انسانی  نمی‌داند  چه  کسی  آن  را کنده  است‌.  می‌دانم  آب  آن  شیرین  است‌.  آب  زیادی  دارد  و  بیرون  کشـیده  نـمی‌شود.  حوضی  را  در کنار  آن  می‌سازیم‌،  و  با  سطلهائی  آب  را  بیرون  می‌کشیم  و  می‌جنگیم‌،  و  چاه‌های  دیگر  را  پر  می‌کنیم  و کور  می‌سازیم‌.  پـیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:  پیشنها