نی‌ که  می‌دید  پرس  و  جو  می‌نمود،  چرا که  نگران  اموال  مردمان  بود که  با  خود  در  کاروان  داشت‌.  تا  از  برخی  از  مسافران  شنید  که  محمّد  یاران  خود  را  به  جنگ  فرا  خوانـده  است  و  از  ایشـان  برای  رزم  با  تو  و  پیکار  با کاروانیان  همراه  تـو  کـمک  گرفته  است‌.  بدین  هنگام  ترسید  و  احتیاط  بـیشتری  در  پیش‌ گرفت‌.  ضمضم  پسر  عمرو  غفاری  را  اجير کرد  و  او  را  به  مکّه  فرستاد،  و  بدو  دستور  داد که  پیش  قریشیان  برود  و  ایشان  را  به  نجات  اموال  خود  فرا  خوانـد،  و  بدانان  خبر  دهد که  محمّد  همراه  با  یاران  خویش  سر  راه  بر  ما گرفته‌اند.  ضمضم  پسر  عمرو  تند  و  سریع  به  سوی  مکّه  حر‌کت‌ کرد.

مقریزی  در کتاب  (‌امتاع  الأسماع‌) ‌گفته  است‌:  ضمضم  همین‌ که  اهل  مکّه  را  دید  ایشان  را  ترساند  و  فریاد  زد:  ای  گروه  قریش‌،  ای  آل  لؤی  -  غالب‌،  کاروان  کالاهای  مشک  و  عنبر  و  پارچه‌ها  را  دریابید!  محمّد  و  یارانش  سر  راه  را  بر کاروان ‌گرفته‌اند.  کمک‌!  کمک‌!  به  خدا  سوگند  گمان  نمی‌برم  كه  بتوانيد  آن  را  دريابيد!  ضمضم  در  این  وقت‌ گوشهای  شترش  را  بریده  بود،  و  پیراهن  خود  را  چاک  زده  بود،  و  زین  و  برگ  شتر  را  وارونه  نهاده  بود.  قریش  نتوانستند  خویشتنداری  کنند.  بر  مرکبهای  چموش  و  رام  خود  سوار  شدند،  و  در  مدّت  سه  روز  آمادۀ  کارزار گشتند  -  برخی  گفته‌اند:  بلکه  در  دو  روز  آمادۀ  رزم  و  پـیکار گشـتند.  نـیرومندانشـان  ضعیفان  خود  را  یاری  دادند.  سهیل  پسر  عمرو،  زمعه  بسر  اسود،  طعیمه  پسر  عدی‌،  حنظله  پسر  ابوسفیان،  و  عمرو  پسر  ابوسفیان  مردمان  را  برای  بیرون  رفتن  تشویق  و  ترغیب  می‌کردند.  سهیل  گفت‌:  ای  آل  غالب‌،  آیا  شما  محمّد  و  از  دین  برگشتگان  اهالی  مدینه  (‌یعنی  مسلمانان‌)  را  رها  می‌سازید  تا  شتران  و  اموال  شما  را  به  یغما  برند؟  کسی  که  جویای  دارائی  است‌،  ایـن  دارائـی  است‌.  کسی  که  خواستار  قدرت  و  شوکت  است‌،  ایـن  قدرت  و  شوکت  است‌.  امیه  پسر  ابوصلت  با  اشعاری  سهیل  را  ستود.  نـوفل  پسـر  معاویۀ  دیـلی  به  نـزد  ثروتـمندان  و  توانـمندان  قریش  رفت  و  دربارۀ  بذل  هزینه‌ها  و  اعطای  مرکبهای  رایگان  به‌ کسانی‌ که  برای  نبرد  بیرون  می‌آیند  صحبت‌ کرد.  عبدالله  پسر  ابوربیعه  گفت‌:  بفرما  این  5٠٠  دینار  را  هر گو‌نه  و  هر کجا  هزینه  می‌کنی  بکن.  عبدالله  پسر  ابوربیعه  از  حویطب  پسـر  عبدالعزّی  ٢٠٠  دینار گرفت‌.  ٣٠٠  دینار  را  هزینۀ  تهیّه  اقوات  و  ارزاق  و  خرید  اسلحه‌ها  و  مرکبها  کرد.  طعیمه  پسر  عدی  را  سر  دستۀ  بیست  نفر  شتردار کرد،  و  ایشان  را  مجهّز کرد  و  اقوات  و  ارزاق  داد  و  در  برابر کمکی‌ که  بدیشان‌ کرد  ایشان  را  مأمور  مراقبت  از  زنان  و  فرزندان  نمود.  هیچ  یک  از  قریشیان  بر  جای  نمی‌ماند  مگر  این  که  بجای  خود کسی  را  می‌فرستاد.  به  پیش  ابولهب  رفتند  و  او  نه  بیرون  رفت  و  نه  حاضر  شد کسی  را  بجای  خود  بفرستد. گویند  او  بجای  خود  عاصی  پسر  هشـام  پسر  مغیره  را  فرستاد که  وامی  بر  او  داشت‌.  بدو گـفت‌:  تو  بجای  من  برو،  وام  خود  را  بـه  تـو  مـی‌بخشم‌.  عـاصی  بجای  او  رفت  ...  عداس  همان  جوانی  است‌ که  مسیحی  

بود  و  عتبه  و  شيبه  او  را  فرستادند  تا  برای  پيامبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌انگور  بچیند  بدان  هنگام ‌که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌به  طائف  رفت  و  اهالی  آنجا  او  را  بسیار  زشت  برگرداندند.  اهالی  طائف  دیوانگان  و کودکان  را  به  دنبال  او  روانه  کردند  تا  وی  را  سنگاران ‌گردانند.  آنان  پاهای  مبارک  او  را  خون  آلود کردند.  پیغمبر  صلّی الله عليه واله وسلّم  از  دست  ایشان  به  باغ  عتبه  و  شیبه  پـناهنده  شد. کردار  و  رفتار  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌در  عداس  سخت  تأثیر کرد  و  او  بر  دستها  و  پاهای  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرو  افتاد  و  به  بوسیدن  آنـها  پرداخت‌.  عداس  شیبه  و  عتبه  پسران  ربیعه  را  از  بیرون  رفتن  باز  داشت  و  بیرون  رفتن  ایشان  را  ننگ  و  رسوائی  قلمداد  نمود،  و  عاص  پسر  منته  پسر  حجّاج‌،  و  ابوامیّه  پسر  خلف  را  سـرزنش ‌کرد.  عقبه  پسـر  ابومحیط  و  ابوجهل  به  پیش  ابوامیّه  پسر  خلف  آمدند  و  سخت  با  او  درشتی  کردند.  بدیشان  گفت‌:  بهترین  شتر  وادی  القری  را  برای  من  بخرید.  آنان  برای  او  شتری  را  به  سـیصد  درهم  از  نعم  بنی  قشـیر  خریدند.  مسـلمانان  آن  را  در  جنگ  به  غنیمت  بردند...  از  قریشیان  کسی  به  انـدازۀ  حارث  پسر  عامر،  بدتر  وادار  به  رفتن  نگردید.  ضمضم  پسر  عمرو  در  خواب  چنین  دید که  سیلاب  خون  از  بالا  و  پائین  درّۀ  مکّه  جاری  است‌.  عاتکه  دختر  عبدالمطّلب  هم  خوابی  دید  مبنی  بر  این ‌که  در  هر  خانه‌ای  از  خانه‌های  قریش کشته  و  خون  است‌.  کسـانی‌ که  صـاحب‌نظر  و  اندیشمند  بودند،  بیرون  رفتن  را  نمی‌پسندیدند.  برخی  به  پیش  برخی  دیگر  می‌رفتند،  و  اظهار  نـاخشنودی  می‌کردند.  از  زمرۀ  کسانی‌ که  در  بیرون  رفـتن  کندی  بیشتری  داشتند  حارث  پسر  عامر،  امیّه  پسر  خلف‌،  عتبه  و  شیبه  پسران  ربیعه،  حکیم  پسر  حرام،  ابوالبختری  پسر  هشام‌،  علی  پسر  امیّه  پسر  خلف‌،  و  عاص  پسـر  مـنبّه  بودند.  تا  بدانجا که  ابوجهل  به  حالشان  گریست‌.  عقبه  پسر  ابومعیط‌،  و  نضر  پسر  حارث  پسر کلده‌،  ابوجهل  را  کمک ‌کردند.  سرانجام  مسـیر  راه  را  در  پـیش‌ گرفتند.  قریش  همراه  با  دوشیزگان  خواننده  و  دف  زنندگان  بیرون  آمدند.  بر  سر  هر  چشمه‌ای  آواز  می‌خواندند  و  شتران  را  سر  می‌بریدند  و  بزمی  و  جشنی  برپا  مـی‌کردند.  آنـان  ٩5٠  جـنگجو  بودند.  تـعداد  100    اسب  داشـتند  با  جامه‌های  زره  جدای  از  جامه‌های  زره  پیادگان‌.  شـتران  ایشان  ٧٠٠  تا  بودند.  آنان  چنان  بودند که  یزدان  دربارۀ  ایشان  فرموده  است‌:
(وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بَطَرًا وَرِئَاءَ النَّاسِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَاللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ) (٤٧)

مانند  کسانی  (‌از  قریشیان‌)  نباشید  که  بسیار  مغرورانه  و  خودستایانه  و  برای  خودنمائی  کردن  در  برابر  مردم  (‌از  شهر  مكّه  به  سوی  میدان  جنگ  بدر)  بیرون  آمدند  و  (‌با  نمایش  مال  و  منال  و  قدرت  و  قوّت  خود)  مردمان  را  از  راه  خدا  بازمی‌داشتند  (‌و  از  دخول  آنان  به  دین  اسلام  با  تمام  توان  جلوگیری  مـی‌نمودند)‌.  خداونـد  از  آنـچه  می‌کردند  آگاه  است  (‌و  کیفر  آنان  را  خواهد  داد)‌.(انفال/47)

  قریشیان  با  آرایش  بزرگی  و کینه‌توزی  زیادی  نسبت  به  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  اصحاب  او  به  راه  ادامه  دادند  و  به  پیش  تاختند.  می‌خواستند  به‌ کاروان  خود  برسند  و  آن  را  نگاهداری  و  نگهبانی ‌کنند.  پیش  از  آن  به  عمرو  پسـ