نا آگاهی  از  حقائق  هستی  و از  ارزشها  و  معیارهای  راستین  و  واقعی  است‌:

(ولقد صرفنا للناس في هذا القرآن من كل مثل , فأبى أكثر الناس إلا كفورا . وقالوا:لن نؤمن لك حتى تفجر لنا من الأرض ينبوعا . أو تكون لك جنة من نخيل وعنب فتفجر الأنهار خلالها تفجيرا . أو تسقط السماء كما زعمت علينا كسفا , أو تأتي بالله والملائكة قبيلا . أو يكون لك بيت من زخرف , أو ترقى في السماء , ولن نؤمن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤه . قل:سبحان ربي ! هل كنت إلا بشرا رسولا ? وما منع الناس أن يؤمنوا إذ جاءهم الهدى إلا أن قالوا:أبعث الله بشرا رسولا ? قل:لو كان في الأرض ملائكة يمشون مطمئنين لنزلنا عليهم من السماء ملكا رسولًا). (‌اسراء  ٨٩  -  ٩5) 

 مـا  در  ایــن  قــرآن‌،  هـر  نوع  مثلی  را  بـرای  مـردم‌،  بـه  شیوه‌های  گوناگون  بارها  بیان  داشته‌ایـم‌،  ولی  بـیشتر  مردم  جز  انکار  (‌حقّ،  و  نادیده  گرفتن  دلائل  هدایت‌،  و  تکـذیب  خــدا  و  رسـول‌،  چیزی  قـبول  نـمی‌کنند  و)  نمی‌پذیرند.  و  (‌هنگامی  که  کافران  مکّه  در  برابر  اعـجاز  قرآن  و  دلائل  روشـن  آن‌،  درمـانده  و  مـبهوت  شـدند)  گفتند:  ما  هرگز  به  تو  ایمان  نمی‌آوریم‌،  مگر  ایـن  که  از  زمین  (‌خشک  و  سوزان  مکّه‌)  چشمه‌ای  برای  ما  بیرون  جوشانی  (‌كه  آب  آن  دائم  و  روان  باشد)‌.  یا  این  که  باغی  از  درختان  خرما  و  انگور  (‌در  مکّه‌)  داشـته  بـاشی  و  رودبارها  و  جویبارهای  فراوان  در  آن  روان  گردانی.  یا  آسمان  را تکّه  تکّه  بر  سر ما  فرود  آوری  همانگونه  که  می‌پنداری  (‌و  می‏گوئی  که  خدا  ما  را  بیم  داده  است‌)  و  یا  این  که  خدا  و  فرشتگان  را  بـیاوری  و  با  ما  رویاروی گردانی.  یا  این  که  سرای  بزرگ  زرنگاری  داشته  باشی‌،  و  یا  این  که  به  سوی  آسمان  بـالا  روی‌،  و  تنها  به  بالا  رفتنت  از  آسمان  هم  ایمان  نمی‌آوریم  مگر  این  که  كتابی  همراه  خود  بر ایمان  بیاوری  که  آن  را  بخوانیم  (‌و  ببینیم  كه  از  جانب  خدا  در  آن  نوشته  شده  است  که  تو  فرستادۀ  پروردگار  می‌باشی‌)‌.  بگو:  پروردگار  من  منزّه  است  (‌از  آن  که  کسی  بدو  فرمان  دهـد،  یـا  این  کـه  در  قـدرت  او  شریک  گردد)‌.  مگر  من  جز  انسان  فرستاده‌ای  (‌از  سوی  یزدان  برای  رهنمود  مردمان‌)  هستم‌؟  (‌معجزه  در  دست  خدا  است  نه  من‌)‌.  تنها  چیزی  کـه  مـانع  ایمان  آوردن  مردمان  بعد  از  نزول  هـدایت  (‌وحی  آسمانی‌)  برای  ایشان  شد،  این  است  که  می‌گویند:  آیا  خداوند  انسانی  را  بــعنوان  پیغمبر  فرستاده  است‌؟‌!  (‌فـرشتگان  افـلاکی  سزاوار  این  مقام  بزرگ  رسالتند  نه  انسانهای  خاکـی‌)‌.  بگو:  اگر  در  زمین  (‌بجای  انسانها)  فرشتگانی  مستقرّ  و  در  آن  راه  می‌رفتـند‌،  ما  از  آسمان  (‌از  جنس  خودشان‌)  فرشته‌ای  را  بعنوان  پیغمبر  به  سـویشان  مـی‌فرستادیم  (‌چرا  که  رهبر  باید  از  جنس  پیروان  خود  باشد)‌.

از  چنین  پـیشنهادهائی‌،  رخنه ‌گرفتن  و  آزار کردن‌،  و  جهالت  و  نادانی‌،  پیدا  و  هـویدا  است  ...  آخر  آنان  از  روی  اخلاق  و  رفتار  پیغمبر صلیّ الله عليه وآله وسّلم   صداقت  و  امانت  او  را  می‌دانستند.  ایشان  با  آزمون  و  آگاهی  فراوانی‌ که  با  گذشت  زمان  از  او  داشتند،  وی  را  خوب  مـی‌شناختند.  خودشان  او  را  ملقّب  به  امـین  کـرده  بودند.  امانتهای  خویش  را  بدو  می‌سپردند،  حتّی  در  آن  زمان‌ که  شدیداً  با  او  مخالفت  می‌کردند.  وقتی‌ که  پیغمبر صلیّ الله عليه وآله وسّلم  هجرت  فرمود  پسر  عموی  خود  علی رضی الله عنه  را  بر  جای‌ گذاشت  تا  امانتهائی  را  به  قریشـان  باز پس‌گرداند که  بدو  سپرده  بودند  و  هنوز  در  پیش  او  بود!  این  در  حـالی  است‌ کـه  ایشان  با  او  سخت  مخالفت  می ورزیدند  و  در  انـدیشۀ  کشتن  او  بودند!  به  صداقت  او  همچون  امانت  او  ایمان  و  اطمینان  داشتند.  او  بود  وقتی‌ که  نخستین  بار  بالای‌ کوه  صفا  ایشان  را  بـطور گروهی  و  آشکار،  به  فرمان  پروردگار  دادار،  دعوت  به  پذ‌یرش  اسـلام  کـرد  و  از  ایشان  پرسید:  آیا  اگر  خبری  را  به  شما  برسانم،  مرا  راستگوی  می‌پندارید؟  همگی  بدو  پاسخ  دادند کـه  تو  صـادق  و  راستگو  در  نزد  مـا  هسـتی  ...  اگر  آنان  می‌خواستند  از  صداقت  و  راستی  او  آگاه  شوند،  ایشان  که  از گذشتۀ  او آگاه  بودند  و  می‌دانستند گذشتۀ  او  شاهد  بر  صـداقت ‌کنونی  او  است  و  ایشـان  او  را  راست  و  درست  مـی‌دانستند  ...  در  رونـد  سـوره  می‌آید که  قریشیان  او  را  تکذیب  نمی‌کردند:

(قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ).              (آيۀ33‌) 

 (‌ای  پیغمبر)  ما  می‌دانیم  که  آنچه  (‌کفّار  مکّه‌)  می‏‎گویند  تو  را  غمگین  می‌سازد.  (‌ناراحت  مباش‌)  چرا  که  آنان  (‌از  ته  دل  به  صدق  تو  ایمان  دارند  و  در  حقیقت‌)  تو  را  تکذیب  نمی‌کنند.  بلکه  ستمکاران  (‌چون  ایشـان‌،  از  روی  عناد)  آیات  خدا  را  انکار  می‌نمایند.

سپس  آنچه  مایۀ  انکار  و  رویگردانی  ایشان  مـی‌شود  علاقۀ  به  انکار  و  رویگردانی‌،  و  رغبت  به  دشمنانگی  و  خود  را  بزرگتر  از  آن  دیدن  است ‌که  به  دنبال  حقّ  و  حـقیقت  روان‌ گردند.  آنـان  در  صدق  و  صداقت  پیغمبر صلیّ الله عليه وآله وسّلم   شکّ  و گمانی  نداشتند!

گذشته  از  این‌،  در  خود  قرآن‌،  دلیل  و  برهان  راست‌تر  از  این  دلائل  و  براهین  ماد‌ی‌ای  بود که  می‌طلبیدند.  چه  این  قرآن  خودش  با  تعبیرش  و  با  محتوای  تعبیرش‌ گواه  بر  این  است ‌که  از  سوی  خدا  فرستاده  شده  است  ...  آنـان  یزدان  را  انکار  نمی‌کردند  و  قطعاً  می‌دانسـتند که  ایـن  قرآن  از  سوی  خدا  است‌.  ایشان  با  بینش  زبانشناسی  ادبی  و  هنری  خود،  اندازۀ  توان  بشری  را  می‌دانستند  و  متوجّه  بودند که  این  قرآن  فراتر  از  چنین  توانی  است‌.  هر کس ‌که  سخن ‌شناس  باشد  و  با  هنر  سـخن‌ سرائـی  سر و کار  داشته  باشد،  آشکارا  می‌داند که  این  قرآن  فراتر  از  چیزی  است ‌که  انسان  قدرت  رسیدن  بدان  را  دارد.  ایـن  امـر  را کسـی  انکار  نـمی‌نماید،  مگر  شخص  ستیزه‌ جوئی‌ که  حقّ  را  در  زوایای  درون  خود  می‏‎یابد  امّا آن  را  نهان  می‌سازد!  همچنین  محتوای  قرآنی  جهان‌بینی  اعتقادی‌،  و  برنامه‌ای ‌که  قـرآن  آن  را  برای  بیان  ایـن  اعتقاد  موجود  در گسـترۀ  ادراک  بشری  دارد،  و  نوع  تأثیرها  و  پسوده‌های  الهامگرانه‌،  اینها  همه  برای  سرشت  جهان‌بینیها  و  برنامه‌ها  و  شـیوه‌های  بشری  غـریب  و  نا معهود  است‌.  درک  ایـن  مـطلب  از  دید  دل  و  درون  عربها  پنهان  نبود.  اقوالشان  و  احـوالشـان  بیانگر  ایـن  واقعیّت  است ‌که  آنان  شكّی  نداشتند  در  ایـن‌ که  ایـن  قرآن  از  سو‌ی  یزدان  آمده  است‌.

این  چنین  به  نظر  می رسد که  این  پیشنهادها  بر