 آفریده‌های ‌کرۀ  زمین ‌کرده  است‌،  و  او  را  توانای  بر  رام ‌کردن  و  بکار  گرفتن  آنها  نموده  است‌،  با  ویژگیها  و  استعدادهائی‌ که  برای  شناخت  برخی  از  قوانین  و  سـنن  ایـن  هسـتی‌،  و  استفادۀ  از  آنها  در  راه  برآورده  کردن  نـیازمندیهایش‌،  بدو  بخشیده  است‌.

اگر  یزدان  در  زمین  به  انسان  این  چیزها  و  آن  چیزها  را  نمی‌داد،  و  استعدادهای  ذاتی  او  را  و  شرائط  و  ظـروف  محیط  او  را  فراهم  نمی‌فرمود،  این  آفریدۀ  ناتوان  هرگز  نمی‌توانست  این  توانانی  را  پیدا  کند کـه  «‌طبیعت  را  مقهور کند»‌،  همان‌گونه ‌که  اهـل  جاهليّت  در  قدیم  و  جدید  چنین  تعبیری  را  بکار  برده  و  می‌برند!  انسان  هرگز  با  نیروی  ذاتی  خود  نتوانسـته  است  و  نـمی‌تواند  با  نـیروهای  هولناک  و  در  هم  شکنندۀ  جـهان  هستی  رویاروی  گردد  و  به  مقابله  پردازد.

این  جهان‌بینیها  و  اندیشه‌های  جـاهلیّت  قـدیم  یـونان  و  روم  است‌ که  جهان‌بینیها  و  اندیشه‌های  جاهلیّت  نوین  را  قـالب‌ریزی  و  طـرّاحی  مــی‌کند...  جـهان‌بینیها  و  اندیشه‌های  کهن  یونان  و  روم  است  که  جهان  هستی  را  به  عنوان  دشمن  انسان  به  تصویر  می‏‎كشد،  و  نـیروهای  جهان  را  دژخیم  وجود  انسـان  و  پـویائی  انسـان‌،  پـیش  چشم  مردمان  می‌دارد،  و  انسان  را  در  نبرد  و  پیکار  با  این  نیروها  -‌ آن  هم  تنها  با  قدرت  و  نیروئی‌ کـه  خود  انسان  دارد  -  به  تصویر  می‌زند،  و  هرگونه  آشنائی  با  قوانین  و  شناخت  سنن  هستی‌،  و  هر  نوع  اسـتفاده  و  بهره‏مندی  از  قوانین  و  سـنن  جـهان  را  «‌مقهور کردن  طبیعت‌»  در  این  رزم  و  نبرد  موجود  میان  انسان  و  میان  جهان‌،  نام  می‌دهد!

ایـن  جهان‌بینی  و  انـدیشۀ  بسیار  نابخردانه  و  سبکسرانه‌ای  است‌،  گذشته  از  ایـن  که  جهان‌بینی  و  اندیشۀ  زشت  و  نامبارکی  است‌.

اگر  قوانین  و  سنن  جهان  هستی‌،  دشمن  انسان  می‏بود،  و  پیوسته  در کمین  او  بسر  می‏‎برد،  و  با  خطّ  سیر  انسان  و  خواست  او  مقابله  می‌کرد،  و  در  فراسوی  قوانین  و  سنن  دنیا  اراده‌ای  نبوده  است  که  گرداننده  و  اداره  کنندۀ  جهان  باشد  -  همان‌گو‌نه ‌که ‌گمان مي‌برند  -  انسان  اصلًا  پای  به  جهان  نمی‌گذاشت  و  نمي‌توانست  وجود  پیدا كند  و  هستی  یابد!  آخر  با  وجـود  دشمنی  همۀ  قوانین  و  سنن  و  نیروها  و  انرژیهای  جهانی ‌که  با  او  دشمن  است‌،  چگونه،  انسان  می‌تواند  پيدا گردد  و  رشد  یابد  و  پایدار  بماند  مگر  امکان  دارد  انسان  پای  به  جهانی ‌گذارد که  دشمن  او  است‌،  بدون  این ‌که  اراده‌ای  در  پشت  سر  او  قرار  گرفته  باشد؟‌!  اگر  این  چنین  بود که  آنان ‌گمان  می‏‎برند،  انسـان  به  فرض  ایـن ‌که  می‌توانست  پـدید  آیـد،  نمی‌توانست  زندگی  را  ادامـه  دهد  و  راه  زنـدگی  را  بپیماید.  آخر  مگر  امکان  دارد  انسان  راه  زنـدگی  را  بپیماید  و  به  حیات  خود  ادامه  دهد،  در  حالی ‌که  همۀ  قوانین  و  نیروهای  عظیم  و  هولناک  جهان  هستی  با  ادامۀ  زندگی  و  راه  حيات  او  مـخالفت  ورزنـد  و  به  پـیکار  خیزند؟!  همچنین  -  به ‌گمان  ایشان  - ‌اگر  همۀ  نیروها  و  همۀ  قوانین  جهان  خود  را  اداره  می‌کنند،  و  بجز سلطه  و  قدرت  جهان‌،  سلطه  و  قدرت  دیگری  در  میان  نیست‌،  باز  انسان  می‌تواند  بر  پای  ایستد  و  راست  قامت  به  راه  خود  ادامه  دهد؟‌!

تنها  و  تنها  جهان‌بینی  اسلامی  است‌ که  این  جزئیات  را  دنبال  می‌کند  تا  همۀ  آنها  را  به  اصل  شـامل  هماهنگی  مرتبط  سازد  و  پیوند  دهد...  یزدان  جهان  است‌ که  هستی  را  آفریده  است‌.  و  هم  او  است ‌که  انسـان  را  آفرینش  بخشیده  است‌.  مشیّت  و  اراده  و  حکمت  یزدان  مقتضی  بوده  است‌ که  سرشت  این  جهان  را  به‌گونه‌ای  بسازد که  اجازۀ  پيدایش  انسان  را  بدهد.  و  در  انسان  استعدادهائی  به  ودیعت  نهاده  است‌ که  در  سایۀ  آنها  بتواند  با  برخی  از  قوانین  و  سنن  جهان  آشنا گردد  و  از  راز  و  رمـز  آنـها  شناخت  پیدا كند،  و  آنها  را  در  برآوردن  نیازهای  خود  بکار گیرد...  ابن  هماهنگی  و  همآوائیی ‌که  دیده  می‌شود  برا‌زندۀ  ساختار  خداوندگاری  است ‌که  هر  چیزی  را  که  آفریده  ا‌ست  زیبا  و  آراسته  آفریده  است‌،  و  آفریده‌های  خود  را  ناسازگار  و  دشمن  و  بیزار  از  همدیگر  نکرده  است‌.

در  پرتو  این  جهان‌بینی،  «‌انسان‌»  در  جهانی  زندگی  را  بسر  می‌برد که  انـیس  و  دوست  انسـان  است‌،  و  تـحت  رعایت  و  حفاظت  نیروئی  به  زندگی  ادامه  می‌دهد که  حکیم  و  اداره‌کنندۀ  هستی  است‌...  با  خاطر  آسوده  و  دل  آرام  و گـامهای  اسـتوار،  زنـدگی  مـی‌کند.  به  وظـیفۀ  خلیفه‌گری  خود که  ارمغان  یزدان  است  می‌پردازد  و  مطمئن  است‌ که  در انجام  وظیفۀ  خلافت‌ کمک  و  یاری  می‌شود  و  پشتیبانی  می‌گردد.  با  روحیۀ  مودّت  و  محبّت  و  راستی  و  درستی‌،  با  جهان  رفتار  می‌کند.  هر  زمان ‌که  به  رازی  از  رازهای  هستی  پی  ببرد،  و  هر  زمان‌ که  به  قانونی  از  قوانین  جهان  دسترسی  پیدا كند،  رازها  و  قوانینی‌ که  او  را  در کار  خلیفه‌گری  کمک  و  یـاری  می‌کنند،  و  تا  اندازه‌ای  او  را  به  پیشرفت  و  آسـایش  و  خـوشی  نـوین  و  تــازه‌ا‌ی  مـــی‌رسانند،  یـزدان  را  سپاسگزاری  می‌کند.

این  چنین  جهان‌بینی‌ای  انسان  را  از  حرکت  و  پویائی  در  راه  آگاهی  یافتن  و  اطّلاع  پیدا کردن  از  رازها  و  رمزهای  هستی  و  آشنائی  با  قوانین  آن‌،  باز  نمی‌دارد...  نه  تنها  از  او  در  شناخت  سنن  هستی  ممانعت  به  عمل  نمی‌آورد،  بلکه  بر عکس،  هستی  او  را  جرأت  می‏بخشد  ودل  وی  را  از  یقین  و  اطمینان  لبریز  می‌نماید...  ا‌نسان  به  تلاش  و  کوشش  می‌ایستد  و  در  برابر  خود  جهانی  را  می‌یابد که  دوست  است  و کمترین  تنگچـشمی  و  بخلی  در  ارمغان  داشتن  اسرار  خود  بدو  نشـان  نـمی‌دهد،  و  یـاری  و  همکاری  خویش  را  از  او  دریغ  نـمی‌دارد...  انسان  با  جهانی  رویاروی  نمی‌گردد که  دشمن  او  بوده،  و  پیوسته  در کمین  شکار  وی  باشد،  و  با  روشها  و  روندها  و  راه‌ها  و  دیدگاه‌های  او  مخالفت  کند  و  مبارزه  نـماید،  و  همۀ  رویاهای  شیرین  و  آرزوها  و  امیدهای  سازندۀ  ا‌و  را  بر  هم  زند  و  لگدمال  سازد  و  له  و  په ‌کند.

تراژدی  بزرگ  «‌اصالت  وجود»  یـا  غـمنامۀ  سترگ  اگزیستانسیالیسم‌،  ایـن  گونه  جهان‌بینی  نامبارک  و  بدبیارانه  و  زشت  و  پلشت  است  ...  اصالت  وجود،  جهان  هستی  -‌ بلکه  خود  جهان  اجتماعی  بشری  - ‌را  بطور  سرشتی‌،  دشمن  جهان  خاصّ  انسان‌،  به  تصویر  می‌کشد.  جهان  هستی  را  با  همۀ  ساز و  برگ  شگرف  و نیروها  و  انرژیهای  شگفتی‌ که  برای  له  و  په ‌کردن  و  خرد  و  خمیر  نمودن  دارد،  متوجّه  له  و  په  و  خرد  و  خمیر کردن  جهان  انسان  مـی‌دانـد!  اصالت  وجود،  جهان‌بینی ‌کثیف  و  نابهنجار  و  ناامیدوارانه‌ای  اس