  همآهنگی  و  همآوائی  موجود  در  مملکت  عظیم  آسمانها  و  زمین‌،  و  در  همۀ  چیزهائی که  خدا  آفریده  است  نمی‌دانستند...  امّا  فطرت  بشریّت  در  ژرفاهای  خویش‌،  خود  به  خود  با  هستی  تماس  پیدا  می‌کند،  و  با  هستی  با  زبانی  صحبت  می‌کند که  جز  در  این  ژرفاها  به  گفتار  درنمی‌آید. کافی  است‌ که  انسان  با  دل  باز  و  چشم  بینا  به  این  جهان  بنگرد  تا  آهنگها  و  نواهای  آن  را  بشنود  و  الهامها  و  اشاره‌های  آن  را  دریافت  دارد،  شنیدنی  و  دریافت  کردنی  که  الهام‌بخش  و  راهنمایند.

انسان  با  فطرت  خود  -  در  آن  حال ‌که  آهنگها  و  نواهای  این  هستی  را  در  حسّ  و  شعو‌ر  خویش  دریافت  می‌دارد  - ‌راهیاب  می‌گردد  بدین  امر كه  او  خدائی  دارد.  هرگز  هم  این  حقیقت  از  حسّ  و  شعو‌ر  او  پنهان  و  نهان  نشده  است‌.  بلکه  تنها  انسان  در  معیّن  و  مشخّص‌ کردن  صفت  خدای  راستین  به  خطا  می‌رفته  است‌،  تا  وقتی ‌که  رسالتهای  آسـمانی  او  را  به  دیـدن  و  بینش  واقعی  رهنمود  کرده‌اند[15]‌...  امّا کافران  تازه  به  دوران  رسیدۀ  امروزی  -  پیروان  (‌سوسیالیسم  علمی‌)  -  مسخ‌شدگانی  هستند که  فطرت  منحوس  و  نامبارکی  دارند.  آنـان  منکر  وجود  فطرت  هستند،  و  با  الحاح  و  پافشاری  فطرت  در  اندرون  خود،  دشمنی  می‌ورزند...  هنگامی‌ که  یکی  از  آنان  به  فضا  پرواز کرد،  و  آن  صحنۀ  زیبا  و  دلربا  را  دید  - ‌صحنۀ  زمین  به  شکل ‌کرۀ  آویزان  در  فضا  -‌فطرتش  فریاد  زد:  چه  چیز  آن  را  بدین  شکل  در  فضا  نگاه  مـی‌دارد؟  ولی  وقتی‌ که  دوباره  به  زمین  برگشت‌،  و  ترس  و  هراس  از  دولت  را  به  یاد  آورد،‌ گفت‌:  در  آنجا  خدا  را  ندیده  است‌!  پــافشاری  و  فـریاد  آن  را  در  ژرفاهای  درون  خود  فراموش‌ کرد،  پافشاری  و  فریادی ‌که  در  برابر  بخشی  از  ملک  و  ملكو‌ت  آسمانها  و  زمین  سر  داده  بود.

خدائی ‌که  انسان  را  با  این  قرآن  مخاطب  قرار  مـی‌دهد،  او  است‌ که  این  انسان  را  آفریده  است‌.  و  او  است‌ که  از  فطرت  این  انسان  آگاه  است‌.

در  نهایت‌،  دلهایشان  را  با  بلای  فراگیر  مرگ  می‌پساید،  مرگی ‌که  چه  بسا  در کمین  ایشـان  نشسـته  است  و  خویشتن  را  نزدیک  به  ایشان  نهفته  است‌.  در  جهان  غیب  نهان  از  دیدگان  آنان  خود  را  پنهان ‌کرده  است  و  آنان  از  آن  غافلند:

(وَأَنْ عَسَى أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ ).

(‌و  آیا  نمی‌اندیشند)  که  چه  بسا  اجل  آنان  نـزدیک  شـده  باشد؟  .

چه  می‌دانند  حه  بسا  اجل  آنان  نزدیک  باشد؟  چرا  باید  ایشان  به  غفلت  خود  ادامه  دهند  و  بدان  بیشتر  و  بیشتر  فرو  روند؟  آنان  از  غیب  یزدان  بی‏خبر  و  ناآگاهند.  ایشان  در  دست  خدا  گرفتارند  و  راه  گریزی  نمی‌دانند!

این  پسوده‌ای ‌که  به  اجل  نهان  و  پنهانی  اشارت  دارد  -  که  چه  بسا  نزدیک  باشد  -‌ژرفای  دل  انسانها  را  سخت  تکان  می‌دهد!  تا  این ‌که  بیدار گردد  و  باز  شود  و  ببیند...  یزدان  نازل‌کنندۀ  ایـن  قرآن  و  آفریدگار  ایـن  انسـان  می‌داند که  این  پسوده  دل  غافلی  را  بر  جای  نمی‌گذارد.  و لیکن  برخی  از  دلها  پس  از  چنین  تکانی  نـیز  دشـمنی  می‌ورزند  و  تکثّر  می‌نمایند!

(فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ) (١٨٥)

 (‌اگر  آنان  به  این  قرآن  ایمان  نیاورند)  پس  بالاتر  از  آن  به  چه  سخنی  (‌و  دعوت  دیگری‌)  ایمان  مـی‌آورند؟‌!  (‌شـاید  در  انتظار  کتابی  برتر  از  قرآنند؟‌!  چه  نادان  مردمانند!)‌.  بالاتر  ا‌ز  این  سخن‌،  سخنی  نیست‌ که  دلها  از  آن  به  لرزه  درآیند  یا  نرم  شوند...

این  پسوده‌هائی ‌که  در  یک  آیه  وفور  پیدا کرده‌اند،  برای  این  است‌ که  برنامۀ  این  قرآن  را  به  ما  انسانها  در  خطاب  با  هستی  بشریّت  نشان  دهد...  قرآن‌ گوشه‌ای  از  وجود  انسان  را  رها  نمی‌کند  مگر  این‌ که  با  آن  سخن  می‌گوید،  و  تاری  از  هستی  انسان  را  بر  جای  نمی‌گذارد  مگر  این  که  آهنگ  خود  را  بر  آن  می‌نوازد  و  ساز  می‌کند.  قرآن  ذهــن  را  مخاطب  قر‌ار  نـمی‌دهد،  ولی  آن  را  نـادیده  نمی‌گیرد.  چه  در  راه  تکان  دادن  همۀ  وجود  انسان‌،  ذهن  را  نـیز  می‌پساید  و  لمس  می‌نماید  و  آن  را  بیدار  و  هوشیار  می‌گرداند.  با  ذهن  انسـان  راه  جدل  خشک  را  نمی‌پوید،  بلکه  آن  را  زنـده  مـی‌گرداند  تـا  بنگرد  و  بیندیشد  و گرمی  زندگی  و  امواج  جهندۀ  آن  بدان  خزد...  لازم  است  پیوسته  برنامۀ  دعوت  به  سوی  یزدان  ایـن  چنین  جهتی  و  مسیری  را  در  پیش  بگیرد...  انسان  همان  انسان  ا‌ست  و  سرشت  آ‌ن  دگرگون  نشده  است‌...  قرآ‌ن  نیز  همان  قرآن  است  و  فرمودۀ  جاویدان  یزدان  است‌،  و  خطاب  یزدان  با  این  انسانی  است ‌که  دگرگون  نمی‌شود...  هر  اندازه  هم  بیاموزد  و  هر  اندازه  هم  (‌ترقّی‌)  و  تعالی  پیدا  کند.

*

در  اینجا  قرآن  برای  پیرو  زدن  کمی  می ایستد...  در  این  ایستادن  کوتاه  سنّت  جاری  و  قانون  ساری  یـزدان  را  دربارۀ  هدایت  و  ضـلالت  مقرّر  می‌دارد،  هدایت  و  ضلالتی ‌که  برابر  اراده  و  مشیّت  خدا  روی  می‌دهد.  بیان  می‌فرماید:  هر که  جویای  هدایت  باشد  و  در  راه  رسیدن  بدان  تلاش  نماید،  خدا  او  را  هدایت  می‌دهد.  و  هر که  دل  خود  را  از  براهین  و  دلائل  هدایت  و  الهامها  و  پـیامهای  ایمان  باز  دارد،  خدا  او  را  گمراه  می‌گرداند  و  به  ضلالت  می‌اندازد.  بیان  هدایت  و  ضـلالت  در  ایـنجا  بدین  مناسبت  است‌ که  روند  قرآنی  پیش  از  این  حال  کسانی  از  مخاطبان  نخستین  این  قرآن  را  عرضه‌ کرده  است‌.  این  هم  شیوۀ  همیشگی  قرآن  مجید  است‌ که  به‌ مـناسبت  داستان  ویژه‌ای  قاعدۀ  عامی  را  ذکر  می‌فرماید،  و  به  بهانۀ  حادثۀ  گذرائـی‌،  سـنّت  و  قانون  ثابتی  را  بیان  می‌نماید:

(مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلا هَادِيَ لَهُ وَيَذَرُهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ) (١٨٦)

خدا  هر  که  را  (‌به  سبب  انتخاب  راه  بد  و  به  خاطر  انـجام  اعـمال  زشت  و  نـابکاریهای  همیشگی  او،  از  کـتابهای  آســمانی  مـنحرف‌،  و  از  راه  حقّ‌)  گمراه  سـازد،  هیچ  راهنمائی  نخواهد  داشت‌،  و  خداوند  آنـان  (‌یـعنی  چنین  کسی  و  افرادی  چون  او  گمراه‌)  را  رهـا  مـی‌سازد  تـا  در  طغیان  و  سرکشی  خود  سرگردان  و  ویلان  شوند  (‌و  به  سبب  اصرار  بر  کفر  و  ضلال  و  دشمنی  مستمرّ  با  ایمان  و  کمال‌،  راه  بجائی  نبرند)‌.

قطعاً کسانی‌ که  گمراه  می‌شوند،  تنها  بدان  خاطر  است ‌که  آنان  از  نگریستن  و  اندیشیدن  غافل  می‌گردند.  کسانی  هم  از  نگریستن  به  آیات  یـزدان  و  انـدیشیدن  دربارۀ  آیات  خداوند  سبحان  غافل  گردند،  ایزد  متعال  آنـان  را  گمراه  می‌سازد،  و  کسانی  را  که  ایزد  متعال  گمراه  سازد،  هیچ  شخص  دیگری  نمی‌تواند  ایشان  را  هدایت  دهد  و  رهنمود  کند:

(مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلا هَادِيَ لَهُ ).

خدا  هـر  که  را  گمراه  سـازد،  هـیچ  راهنمائی