َ) (١٧٧)

این  داستان  گروهی  است  که  آیات  ما  را  تکذیب  می‌دارند.  (‌چنین  افرادی  بر  اثر  آرزوپرستی  و  دنیاپرستی‌،  دائـماً  در  پی  مال‌اندوزی  روان  و  نالانند  و  از  ترس  زوال  نعمت  و  هراس  از  مرگ  بـیقرار  و  بـی‌آرامند)‌.  پس  داستان  را  برگو  بلکه  بیندیشند  (‌و  از  کفر  و  ضـلال  بـرگردند)‌.  چـه  بدمثلی  دارند  کسانی  که  آیات  ما  را  تكذیب  می‌کنند.  آنان  (‌با  این  انحراف  و  انکار،  به  ما  ستم  نمی‌رسانند،  بلکه‌)  به  خـود  سـتم  مـی‌کنند  (‌چـرا  کـه  خویشتن  را  از  سـعادت  اخروی  محروم  می‌سازند  )‌.

این  است  مثل  ایشان‌!  آیات  هدایت  و  الهامهای  ایـمان‌،  متّصل  به  فطرت  و  وجودشان‌،  و  مـتّصل  به  هسـتی  پیرامونشان  بوده  است‌.  ولی  از  آن  هدایت  و  الهـامها  خویشتن  را  کنار کشیده‌اند،  و  به  صورت  مسـخ‌شدگان  زشت  و  بدریختی  درآمـده‌انـد.  از  مـقام  (انسـان‌)  بـه  جایگاه  حیوان  سـقوط  کـرده‌انـد...  به  جـایگاه  سگـی  درآمده‌اند  که  در گل  و  لای  می‌لولد...  در  حالی ‌که  قبلاً  بالی  از  ایمان  داشتند  که  با  آن  به  سوی  اعـلی  علّيّین  پرواز  می‌کردند  و  پر  می‌کشیدند.  قبلاً  در  پرتو  فطرت  پیشین  خود  زیباترین  صورت  و  جذّاب‌تـرین  هیئت  را  داشتند،  ولی  ا‌ز  آن  صورت  زیبا  و  سیمای  فریبا گشته‌اند  و  به  اسفل  سافلین‌،  یـعنی  به  پست‌تـرین  مکـان  فـرو  افتاده‌اند!

(سَاءَ مَثَلا الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا. فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ. (١٧٦)سَاءَ مَثَلا الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَأَنْفُسَهُمْ كَانُوا يَظْلِمُونَ) (١٧٧)

چه  بدمثلی  دارند  کسانی  که  آیات  ما  را  تکذیب  مـی‌کنند.  آنان  (‌با  این  انحراف  و  انکار،  بـه  مـا  سـتم  نـمی‌رسانند،  بلکه‌)  به  خود  سـتم  مـی‌کنند  (‌چرا  کـه  خویشتن  را  از  سعادت  اخروی  محروم  می‌سازند)‌.

آیا  بدتر  از  این  مثل‌،  مثلی  است‌؟  آیـا  بدتر  از  بیرون  آمدن  و  لخت‌گشتن  از  هدایت‌،  حال  و  وضعی  است‌؟  آیا  بدتر  از  چسبیدن  و  چنگ  زدن  به  زمین  و  پیروی  از  هو‌ا  و  هوس‌،  چیزی  است‌؟  آیا  انسانی  بدتر  از کسی  به  خود  ستم  می‌کند که  نسبت  به  خویشتن  چنین ‌کارهائی  روا  می دارد؟  آن  کسی  که  خود  را  از  جامۀ  حفظ‌کننده  و  از  زره  نگاهدار  بیرون  می‌کشد،  و  خویشتن  را  نشـانه  و  هدف  تیرهای  اهریمن  می‌کند  و  می‏‎گذارد  شیطان  همدم  وی‌ گردد  و  بر  او  سوار  شود  و  او  را  به  دنـیای  حیوان  چسبیده  به  زمین‌،  و  حیوان  سرگردان  پـریشانی  درآورد  که  همچون  سگ  پیوسته  زبان  بیرون‌ کشد  و  له‌له  زند!!!  آیا  سخن  هیچ‌ کسی  در  وصف  این  حالت‌،  و  به  تصویر  کشیدن  آن  بدین  منوال  و  بر  این  روال  شگفت  و  یگانه‌،  به  پای  سخن  شگرف  و  منحصر  به  فرد  قرآن  می‌رسد؟  گذشته  از  اینها،  آیا  این  مثل  خبر  از کسی  مـی‌دهد  و  بیانگر  سرگذشت  کسی  است‌؟  یا  این‌ که  مثلی  از  میان  ضرب‌المـثلها  است  و  در  موارد  بسیاری  ایـن  چنین  می شود  و  صدق  پیدا  می‌کند؟  به  عبارت  دیگر:  حقیقت  و  واقعیّت  است‌؟  و  یا  داستان  و  روایت  است‌؟

برخی  از  روایتها  می‌گویند:  این  مـثل‌،  سـرگذشت  مرد  صالحی  از  دیار  فلسطین  است  - ‌البتّه  پـیش  از  ورود  بنی‏اسرائیل  بدانجا  می‌زیسته  است  -  داستان  او  به  شکل  دور  و  درازی  روایت  مـی‌گردد  و  خبر  از  انحراف  و  پستی  او  می‌دهد.  به  گونه‌ای  داستان  نقل  می‌گردد که  بر  کسی  ناشناخته  نمی‌ماند که  مطّلع  از  اسرائیلیات  فراوان  منقول  در  لابلای‌ کتابهای  تفسیر  باشد.  او  می‌دانـد که  چنین  داستانی  یکی  از  آن  اسرائیلیات  است‌،  و  یا  دست  کم  به  همۀ  موارد  و  تفصیلات  آن  اطمینان  ندارد. گذشته  از  این‌،  در  این  روایتها  اختلاف  و  اضطرابی  است‌ که  ما  را  به  حذر  و  احتیاط  بیشتر  می‌خوانـد...  روایت  شده  است‌ که  این  مرد  از  میان  بنی‏اسرائیل  است  و  بلعام  پسر  باعوراء  نام  دارد.  همچنین  روایت  شده  است ‌که  او  از  اهالی  قلدر  و  ستمکار  فلسطین  بوده  است‌.  روایت  دیگری  می‌گوید  این  مرد  عرب  بوده  است  و  امیّه  پسر  صلت  نام  داشته  است‌.  بسی‌ گفته‌اند  این  مرد  ابوعامر  فــاسق  نــام‌ داشــته  است‌ و از هـمسران  بعثت  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بوده  است‌.  روایت  هم  شده  است  که  این  مرد  معاصر  با  موسی  عليه السّلام  بوده  است‌.  برخی  نیز  روایت  می‌کنند که  پس  از  موسی عليه السّلام  می‌زیسته  است  و  معاصر  با  یوشع  پسر  نون  بوده  است‌.  یوشع  پسـر  نون  همان  کســی‌ که  پس  از  چهل  سال  سرگشتی  و  آوارگی  بنی‏اسرائیل  در  بیابان  برهوت  به  دنبال  سرباز  زدن  بنی‏اسرائیل  از  دخول  به  شهری ‌که  بدانان  فرمان  ورود  بد‌انـجا  داده  مـی‌شود،  و  سخنی ‌که  به  موسی  عليه السّلام  می‏‎گویند  و  قرآن  مجید  آن  را  روایت  می‌دارد:

(فاذهب أنت وربك فقاتلا , إنا هاهنا قاعدون).

 تـو  و  پروردگارت  بــروید  و  بجنگید،  مــا  در  ایـنجا  نشسته‌ایم‌!)‌.  (مائده/24)

با  سپاهی‌ که  از  بنی‏اسرائیل  تهیّه  می‏‎بیند  با  جبّاران  و  قلدران  می‌جنگد...  همچنین  در  تفسیر  آیاتی‌ که  بدو  داده  شده  است  نقل  شده  است ‌که  آن  آیات‌،  اسم  اعظم  یزدان  بوده‌اند  و  او  با  آنـها  دعا  می‌کرده  است  و  مسـتجاب  می‌شده  است‌.  همچنین  روایت  شده  است‌ که  او  پیغمبری  بوده  است  و  آن  آیات‌،‌ کتاب  آسمانی  بوده  و  بر‌ای  او  نازل ‌گردیده  است‌...  بعدها  هم  شرح  و  بسط  آن  داستان  دچار  اختلافات  فراوانی‌ گشته  است‌...

بدین  لحاظ  بهتر  آن  دیدیم  -  مطابق  اسلوبی‌که  در کتاب  فی  ظلال  القرآن  در  پیش‌ گرفته‌ایم  -  به  هیچ  یک  از  این  روایتها  نپردازیـم  و  اصلاً  خـویشتن  را گرفتار  چنین  چیزهائی  نسازیم‌.  زیرا  در  نصّ  قرآنی  چیزی  دربارۀ  آن  مرد  نیست‌.  و  در  حدیث  روایت  شده  از پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  هم  چیزی  در  بارۀ  او  نیامده  است‌.  پس  بهتر  است  به  نتیجۀ  داستان  توجّه  و  اهتمام  داشته  باشیم.  این  داستان‌،  حال  کسانی  را  به  تصویر  می‌زند که  آیات  یزدان  را  تكذ‌یب  می‌کنند  و  پس  از  این‌ که  آیات  برایشان  روشن  می‌گردد  و  با  آنها  آشنا  می‌شوند،  برابر  احکام  آنها  عمل  نمی‌کنند  و  در  راستای  آنها  نمی‌مانند...  این  داستان  به  کرّات  در  زنـدگی  انسـانها  تکرار  می‌شود.  مردمان  بسیاری  هستند  که  دانش  دین  خدا  بدیشان  داده  می‌شود،  ولی  در  پرتو  آن  راهیاب  نمی‌گردند  و  هدایت  نمی‏‎یابند.  بلکه  علم  دین  را  وسـیله‌ای  برای  تـحریف  سخنان  از  مواضع  و  موارد  اصلی  آنها،  و  ابزاری  برای  پـیروی  از  هوا  و  هوس  می‌سازند...  پیروی  از  هوا  و  هوس  خود،  و  متابعت  از  هوا  و  هوس  کسانی ‌که  بر گردۀ  مـردمان  سوارند  و  به  گمان  آنان  کالاها  و  لوازم  زندگی  دنیا  تنها 