  باشد.  این  فـرامـوشی  عبوس  در مورد  عالم  ذرّ  به  هیچ‌وجه  قابل  توجیه  نیست‌.  اگر گفته  شـود:  خـبر دادن  پیغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌از آن‌،  خود  به  تـنهائی‌ کـافی  و  بسنده  است‌.  پاسخ  این  است‌:  مشرکان  همۀ  چیزهائی  را  تکذیب  می‌کنند که  پیغمبران  با  خود  آورده‌اند،  چه  این  مطلب  و  چـه  مـطالب  دیگـری‌، ‌کی  خبر  دادن  فـرمودۀ  پیغمبر اسلام  صلّی الله عليه وآله وسلّم  از  این  امر،  دلیل  و  حجّت  بر  ایشان  می‌گردد؟  پس  به  ناچار  چنین  پیمانی  باید  پیمان  فطری  باشد  و  سرشت  آنان  به ‌گونه‌ای  سرشته  شده  باشد که  خمیرۀ  فطری  و  خود آگاه  انسان  با  یگانگی  یزدان  آشنا  بوده  و  به  صـورت  اتوماتیک  به  تـوحید  ذات  باری  اعتراف  دارد.  بدین  خاطر  است‌ که  فرموده  است‌:

(أنْ تَقُولُوا ). تا  نگوئید.

تا  نگو‌ئید  در:

(يوم القيامة إنا كنا عن هذا...).

روز  قیامت  که  ما  از  این‌...  یعنی  از  توحید...

(غافلين , أو تقولوا:إنما أشرك آباؤنا...). 

غافل  و  بی‌خبر  بوده‌ایم‌،  یا  این  که  نگوئید:  نیاکان  ما  پيش  از  ما  شرک  ورزیدند....

اینها  چیزی  بود که  در  خود  آیه  بود.  و  امّا  در  احادیثی‌ که  بدین  موضوع  اشارت  دارند  و  به  بخش  پیشین  آیـه  مربوط  هستند،  همچون  احادیثی  را  می‌یابیم‌:

در  صحیح  بخاری  و  مسلم  از  ابو  هریره  رضی الله عنهُ  روایت  شده  است ‌که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرموده  است‌:

(كل مولود يولد على الفطرة -‌ یا  در  روایت  دیگر  -‌ على هذه الملة " - فابواه يهودانه وينصرانه ويمجسانه , كما تولد بهيمة جمعاء , هل تحسون فيها من جدعاء ?)  هر  نوزادی  که  به  دنیا  می‌آید،  بر فطرت  خداشناسی  -‌ یا  در  روایت  دیگری  -‌ بر  این  آئین  (‌اسلام  نام‌)  به  دنیا  می‌آید.  پدر  و  مادرش  او  را  یهودی  و  مسیحی  و  زردشتی  می‌سازند،  بدان  صورت  که  حیوانی  سالم  مـتولّد  مـی‌شود.  آیـا  این  حیوان  سالم  را  گوش  بریده  خواهید  یافت‌؟‌.

در  صحيح  مسلم  از  عیاض  پسر  حمّار  روایت  شده  است  که  رسول  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرموده  است‌:

(يقول الله إني خلقت عبادي حنفاء , فجاءتهم الشياطين فاجتالتهم عن دينهم , وحرمت عليهم ما أحللت لهم).

خداوند  می‌فرماید:  من  بندگانم  را  بيگناه  و  حقّگرا  آفریده‌ام‌.  بعدها  اهریمنان  به  سویشان  مـی‌آیند  و  آنـان  را  از  آئینشان  دور  می‌کنند  و  با  خود  در  گمراهی  می‏‎گرداند،  و  چیزهائی  را  بـر  آنـان  حـرام  مـی‌کنند  کـه  مـن  آن  را  بـرای  ایشـان  حـلال  نموده‌ام‌.

امام  ابوجعفر  پسر  جریر  رضی الله عنهُ ‌گفته  است‌:  یونس  پسـر  عبدالأعلی‌،  از  پسر  وهب‌،  و  او  از  سوی  پسر  یحیی‌،  و  وی  از  حسن  پسر  ابوالحسن‌،  و  وی  از  اسود  پسر  سریع  که  از  قبیلۀ  بنی  سعد  است‌،  روایت‌ کرده  است  و  او گفته  است‌:  در  خدمت  پیغمبر  خدا صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  چهار  غزوه  جهاد  کرده‌ام‌.  ادامه  می‌دهد  و  می‌گوید:  مسلمانان  پس  از  کشتن  جنگجویان  دشمن‌،  فرزندان‌ کوچک  ایشان  را  نیز  گرفتار کردند  و کشتند.  این  خبر  به‌ گوش  مبارک  پیغمبر  خدا صلّی الله عليه وآله وسلّم  رسید  و  سخت  از  آن  ناراحت‌ گردید.  فرمود: 

(ما بال أقوام يتناولون الذرية ? ).

مردمان  را  چه  شده  است  که  فرزندان  کوچک  را  گرفتار  می‏‎کنند  و  می‌کشند؟‌.  

حسن  بصری  می‌گوید:  خدا  در کتاب  خود  فرموده  است‌:  

(وإذ أخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم). 

(‌ای  پـیغمبر  بـرای  مـردم  بـیان  کن‌)  هنگامی  را  کـه  پروردگارت  فرزندان  آدم  را  از  پشت  آدمیزادگان  (‌در  طول  اعصار  و  قرون‌)  پدیدار  کرد....

ما  بعید  نمی‌دانیم ‌که  فرمودۀ  خداوند  بزرگوار:

(وإذ أخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم وأشهدهم على أنفسهم ...).  الی آخر...

به  زبان  مقال  و  به  صورت  معمولی  خو‌د  باشد،  نه  به  زبان  حال  و  احوال‌...  چرا  که  به  نظرم  همان ‌گونه  انجام  می‌گیرد  و  صورت  می‌پذیرد که  یزدان  سبحان  از  آن  خبر  داده  است‌.  هیچ  مانعی  وجود  ندارد که  بتواند  جلو  وقوع  آن  را  بگیرد  اگر  یزدان  جهان  بخواهد...  همچنین  ما  تعبیر  و  تفسیری  را  نیز  بعید  نمی‌دانیم‌ که  ابن‌کثیر  برگزیده  است‌،  و  حسن  بصری  آن  را ذکر کرده  است  و  آیه  را  شاهد  و  دلیل  بر  آن  دانسـته  است‌...  خدا  از  هر کس  دیگری  بهتر  می‌دانـد  کـدام ‌یک  از  ایـن  دو  نـظریّه  مورد نظر  بوده  است‌.

هر  یک  از  این  دو  نظریّه‌،‌ گویای  این  است ‌که  عــهد  و  پیمانی  با  فطرت  انسان  بسته  شده  است  مبنی‌ بر  این‌ که  خدای  را  به  یگانگی  بشناسد،  و  این ‌که  حقیقت  توحید  و  یکتاپرستی  در  این  سرشت  استوار  و  برقرار  است‌،  و  هر  طفلی  همراه  با  آن  پای  به  هستی  می‌گذارد،  و  از  ایـن  فطرت‌ کناره  نمی‌گیرد  و  منحرف  نـمی‌شود  مگر  یک  عامل  خارجی  فطرت  او  را  تباه  سازد!..  عـاملی ‌که  استعداد  هدایت  و  ضلالت  موجود  در  انسـان  را  مـورد  بهره‌برداری  قرار  می‌دهد.  استعداد  هدایت  و  ضلالتی ‌که  در  نهاد  انسان  پنهان  است  و  شرائط  و  ظروف  آن  را  جلـوه گر  و  آشكار  می‌گرداند.[3]

حقیقت  توحید  و  یگانگی  یـزدان  نه  تـنها  در فـطرت  (‌انسان‌)  متمرکز  است‌،  بلکه  در  فطرت  جهان  هستی  پیرامون  او نیز  متمرکز  است‌.  اصلاً  فطرت  انسـان  جز  بخشی  از  فطرت  سراسر گسترۀ  سترگ  هسـتی  نـیـست‌.  هستی  با  آن  پیوند  دارد،  و  آن  هم  بریده  از  هستی  نیست‌.  فطرت  انسان  فرمانبردار  همان  نـاموسی  است ‌کـه  بر  جهان  فرمان  می‌رانـد.  هـمچنین  فطرت‌،  صد‌اهـا  و  آهنگهای  جهان  هستی  را  می‌شنود که  دربارۀ  آن  حقیقت  بزرگ  جهانی‌،  یعنی  توحید  سر  می‌دهد  و  زمزمه  می‌کند.  ناموس  توحیدی ‌که  بر  هستی  فرمان  می‌رانـد،  اثر  آن  پیدا  و  هویدا  در  شکل  جهان‌،  هماهنگی  و  همآوائی‌،  نظم  و  نظام  حركت  و  چرخش‌،  استمرار  مـنظّم  قوانـین‌،  و  عملکرد  مستمرّ  جهان  برابر  این  قوانین  و...  و  در  ایـن  اواخر  -  برابر  علم  اندکی  که  انسان  بدان  رسیده  است  -  وحدت  عنصری ‌که  اتمها  از  آن  فراهم  می‌آیند  و  عبارت  است  از  تشعشع  الکتریکی ‌کـه  همۀ  مـواد  به  هنگام  شکستن  اتمها  و  آزاد کردن  بارها  بدان  می‌انجامند.

روز  به  روز  انسانها گوشه‌هائی  از  ناموس  وحدت  را  در  طبیعت  این  جهان‌،  و  در  طبیعت  قوانینی‌ که  حـاکم  بر  عملکردهای  جهان  است ‌کشف  می کنند  -‌ نه  به  شکل  مادی  جبری،  بلکه  با  قضا  و  قدر  الهی‌ که  برابر  اراده  و  مشیّت  آزاد  ایزد  سبحان  استمرار  می‏‎یابد  و  تازه  به  تازه  می‌شود  - ‌امّا  ما  برای  توضیح  و  بیان  این  نـاموس‌،  بر  چیزهائی‌ که  عـلم  ظنّی  انسان‌ کشـف  می‌کند  تکیه  نمی‌کنیم‌،  علمی‌ که  نمی‌تواند  یـقینی  باشد،  چون  ابزارهای  علم‌،  ابزارهای  بشری  هستند.  بلکه  مـا  با  آن  محض  اطلاع  آشنا  می‌گردیم  و  بس.  اعتماد  اصلی  ما  در  توضیح  و  بیان