صورت  سزاوار  انسان  است  در  بخش  زندگی  مختارانۀ  خود  از  قانون  خدا  پیروی ‌کند،  چه  در  جهان‌بینی‌های  اعتقادی‌،  و  چه  در  ارزشهای  اعتباری،  و  چه  در  تلاش  و کوشش  زندگی  ...  تا  زندگی  سرشتی  او که  محكو‌م  قانون  آفریدگار  و  مجبور  به  اطاعت  از  فرمان  دادار  است‌،  با  بخش  زندگی  کسبی  و  مختارانه‌اش‌،  بدانگاه‌ که  شریعت  یزدان  بر  آن  فرمان  میراند،  راست  و  درست  و  همسو  و  همطراز گردد،  و  برخی  از  زندگی  او  با  برخی  دیگر  مخالف نشود،  و  برخورد  نداشته  باشد،  و  انسـان  مـیان  دو  قـانون  و  دو  شرع‌،  پخش  و  پراکنده  نگردد:  قانون  و  شرعی  یزدانی‌،  و  قانون  و  شرعی  انسانی  بوده  و  هرگز  این  دو  تا  هم  برابر  نیست‌.

*

این  موج‌ گستردۀ  فراگیر  در  سرآغاز  سوره‌،  دل  انسان  را  مخاطب  می‌سازد،  و  با  خرد  آدمی  با  زبان  دلیل  (‌آفرینش)  و  دلیل  (زندگی)  صحبت  می‌نماید، ‌که  در  آفاق  و کرانه‌های  جهان  بیرون،  و  در  نواحی  و  زوایـای  درون‌،  مستقرّ  و  جلوه‌گرند  ...  و لیکن  سوره  با  دلیـل  آفرینش  و دلیل  زندگی‌،  فهم  و  شعو‌ر  بشری  را  با  خطاب  جدلی  و  با  خطاب  لاهوتی  یـا  فلسفی‌،  مخاطب  قرار  نـمی‌دهد.  بلکه  خرد  بشری  را  بگونه‌ای  مخاطب  می‌سازد که  فطرت  را  بیدار  می‏‎گرداند.  چرا که  سوره  به  وسیلۀ  حرکت  آفریدن  و  زندگی  بخشیدن،  و  حرکت  اداره  کردن  و  محافظت  نمودن‌،  در  شکل  بیان  و گفتار،  نه  در  شکل  ستیز  و  جدال‌،  و  به  وسیلۀ  قدرت  و  سلطۀ  یقین  و  اطمینانی‌ که  از  سخن  یزدان  حاصل  می‌شود،  و  فطرت  درونی  بر  راستی  آن  -‌ در  پرتو چیزهائی که  می‏‎بیند  -  گواهی  می‌دهد،  با  سرشت  آدمی  رویاروی  می گردد.  وجود  آسمانها  و  زمین‌،  و  ادارۀ  آن  دو  با  این  نظم  و  نظام  روشـن‌،  و  پـیدایش  حیات  -  و  در  رأس  آن  پیدایش  انسان  - ‌و  سیر  و  حرکت  حیات  در  این  خطّ  سیری‌ که  در  آن  روان  است‌،  همه  و همه  فطرت  بشری  را  با  حقّ  و  حقیقت  روبرو  می‌سازند،  و  به  درون  آن  یقین  و  ایمان  به  یگانگی  یزدان  را  می‌اندازند  ...  یگانگی  یـزدان  هم  مسأله‌ای  است ‌که  سراسر  سوره  -‌ بلکه  همۀ  قرآن  -‌ در  راستای  بیان  آن  به  پـیش  می‌رود.  مسأله  هـم  مسألۀ  (‌بودن)  خدا  نیست‌.  چرا  که  در  تاریخ  انسـانها  همیشه  مشکلی که  در  میان  بوده  است‌،  مشکل  عدم  شـناسائی  خداوند  راستین  با  صفات  راستین  بوده  است‌.  مشکل  موجود،  مشکل  عدم  شناسائی  خدا  نبوده  است‌.  مشرکان  عرب،  آن ‌کسانی  که  ایـن  سوره  با  آنـان  رویـاروی  می‌گردید،  هرگز  خدای  را  انکار  نمی‌کردند.  بلکه  معترف  به  وجود  خداوند  بزرگوار  بودند،  و  او  را  آفریدگار  روزی ‌رسـان‌،  مـالک  جهان‌،  زنـدگی  بخش  همگان،  میرانندۀ  مردمان‌،  ...  می‌دانستند،  و  صفات  بسـیاری  را  برای  او  بیان  می‌کردند که  قرآن  نیز  در  رویاروی  با  آنان  و  در  ذکر  اقوال  ایشـان  آنـها  را  بیان  مـی‌فرماید.  امّـا  انحرافی ‌که  قرآن  با  وجو‌د  آن  ایشان  را  مشرک  می‌نامد  و  با  ننگ  شرک  ننگینشان  می‌سازد،  این  بوده  است ‌که  آنان  برابر  چنین  اعترافی  عمل  نـمی‌کردند،‌ و  از  جمله  خداوند  بزرگوار  را  در  جملگی‌ کارهای  خود  حاکم  نمی‌نمودند،  و  در  ادارۀ ‌امور  زندگانیشان  انبازان  يزدان  را  نفی  نمی‌کردند،  فقط  و  فقط  شریعت  یزدان  را  قانون  نمی‌شمردند،  و  در  همۀ  کارهای  زندگی  تـنها خدا  را  فرمانروا  و  داور  نمی‌دانستند.

این  همان  چیزی  است ‌که  ایشان  را  به  شرک  و كفر  ننگین  می‌نمود،  هر  چند که  به  بودن  یزدان  بزرگوار  اعتراف  می کردند  و  بدین  صفات  موصوف  می‌نمودند،  صـفاتی  که  مقتضی  بود که  تنها  خداوند  بزرگوار  دربارۀ  همۀ کار  و  بارشان  حاکم  باشد،  چون  او  تـنها  آفریدگار  روزی  رسان  مالک  جهان  است‌،  همانگونه ‌که  بدین امر اعتراف می‌کردند ...  رویاروی‌ کردن  ایشان  در  سرآغاز  ایـن  سوره  بدین  صفات  یزدان‌،  از  قبیل‌:  آفرینش  جهان  و  انسان‌،  ادارۀ  امور  هستی  و  مردمان‌،  دانش  فراوان  خدا  و  آگاهی  فراگیر  او  از  پنهان  و  آشکار  و  رفتار  و کردارشان  ...  مقدّمه‌ای  است ‌که  ضرورت  انحصار  و  فرمانروائی  و  قانونگذاری  یزدان  بر  آن  مترتّب  است‌،  همانگو‌نه‌ که  در  آشنائی  مختصر  با  خطّ  سیر  سوره  و  برنامۀ  آن  روشـن  کردیم‌.

دلیل  آفرینش  و  دلیل  ایجاد  حیات‌،  همانگو‌نه  که  برای  اثبات  یگانگی  یزدان  و  حاکمیّت  خداوند  سبحان،  خوب  و  سزاوار  بوده‌اند  مشرکان  را  با  آنها  مخاطب  قرار  داد،  هنوز  هم  خوب  و  سـزاوار  ایـن  هسـتند که  پلشتیهای  جاهلیّت  کنونی  بیمقدار  در  انکار کردگار  را  با  آنـها  مخاطب  قرار  داد.

حقیقت  این  است  جای  شکّ  است ‌کسانی  با  خود  راست  باشند که  منکر  وجود  خدایند. گمان  می‌رود که  جنگ  با  کلیسا  آغاز  شده  است  و  یـهودیان  از  آن  سـود گرفته  باشند  برای  ویرانسازی  پایۀ  بنیادین  زندگی  بشری‌،  و  نخواسته  باشند  بر  روی  زمین  جز  خودشان‌ کسی  باشد که  بر  این  پایۀ  بنبادین  بشری  ماندگار  بماند  -  همانگونه  که  در پر‌وتوکولهای  حکمای  صـهیون  می‌گویند  -  و  بشریّت  سقوط‌ کند  و  به  زیر  سلطۀ  ایشان  درآید،  چرا که  تنها  آنان  نگهبانان  سرچشمۀ  قدرتی  خواهند  بود که  عقیده  آن  را  پدید  می‌آورد!

یهودیان  -  مکر  و  نـیرنگشان  هر انـدازه ‌کـه  باشد  -  نمی‌توانند  بر  فطرت  انسانها  چیره  شوند،  انسانهائی  که  در  درون  خود  ایمان  به  خدا  داشته  باشند.  هر  چند که  انسانها  در  شناخت  خداوند  راستین  با  صفات  راسـتین  الهی‌ گمراه‌ گردند،  یا  به  علّت  این‌ كه  سلطۀ  یزدان  را  یگانه  سلطه‌ای  در  زندگی  خود  نشناسند،  منحرف  شوند،  و  بر  این  اساس‌،  با  شرک  و کفر  ننگین  شوند.  بلی  فطرت  برخی  از  مردمان  تباه  می‌گردد،  و  دستگاههای‌ گیرنده  و  فرستندۀ  فطری  آنان  از کار  می‌افتد،  و  تنها  ایـن  چنین  مردمانی  به  دام  یهودیان  می‌افتند  و  مکر  و  نیرنگ  یهودیان  در  ایشان  مؤثّر  می‌شود،  مکر  و  نـیرنگی‌ که  می‌خواهد  وجود  خدا  را  نفی‌ کند  و  از  دلها  بزداید!  امّا  ایـن  انسـانهائی  که  دسـتگاههای  گیرنده  و  فرستندۀ  فطرتشان  تباهی  می‌پذیرد  و  از کار  می‌افتد،  در  میان  مجموعۀ  مردمان  در  هر  زمانی  اندک  و  نادر  خواهند  بود.  امروزه ‌کافران  حقیقی  بر  روی  زمین  بیش  از  چند  میلیونی  در  روسیه  و  چین  نـیستند  و  در  میان  صدها  میلیون  نفری ‌که  چنین ‌کافرانی  با  زور  اسلحه  بر  آنـان  فرمان  می‌رانند  بسی  اندک  هستند،  هر  چند  در  مدّت  چهل  سال  بسی ‌کوشيده‌اند که  با  همۀ  وسـائل  تـعلیم  و  دسـتگاههای  ارتـباط  جمعی  نـهال  ایمان  را  از  دلها  ریشه‌کن ‌کنند!

امّا  یهودیان  در  میدان  دیگری  مـوفّق  مـی‌گردند،  و  آن  میدان  عبارت  است  از:  تبدیل  دین  به  مراسم  و  شعائر  صرف‌،  و  راندن  دین  از  واقعیّت  زندگی‌،  و  به  